امیــــــــــــرعلیامیــــــــــــرعلی، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره
حلــــــــــما خانومحلــــــــــما خانوم، تا این لحظه: 4 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

بازم نمایشگاه،کی بشه این نمایشگاه تموم بشه!

1390/10/18 12:05
1,413 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر نازم

دیشب با مامان بزرگ و زندایی سونیا رفتیم نمایشگاه و برات 3 تا کتاب عالی گرفتیم .2 تا دایره المعارف و وسطیه هم کتاب قصه است برای وقتیه که از شیر گرفتمت و قرار میشه خودت تنهایی تو اطاقت بخوابی.



 

 راسی تشک تختت رو هم عوض کردیم و فنری خریدیم .تا شاید بیشتر علاقه نشون بدی به تنها خوابیدن

دیشب خدا رحمت کرد .رو بخاری مامان بزرگ اینا قوری قهوه بود و شما هم برداشتیش و ریختیش رو پات .فقط خدا رو شکر خنک بود چون گوشه بخاری بوده و زیاد حرارت نمی دیده.اینم از بدترین شیطونیت.

بابایی گفت اینو ننویسم ولی من مینویسم چون خیلی باحال و خنده داره.

دیروز من تو آشپزخونه بودم و تو و بابایی پیش هم تو اطاق نشسته بودین .بابایی داشت تعریف میکرد  که حواسم به ظرف ماقوتم بوده(یه نوع دسر یزدی) که یدفعه تو صداش زدی با اِ گفتن بابایی هم نگات کرده و شما هم نشیمن گاهتون رو بردین بالا و صدای گوش خراش از خود رها کردین و بعد خندیدی.بابایی میگفت چون حواسم نبوده میخواستی حواسم رو به تو جلب کنم.آخه میدونی این کارت از کجا نشعت میگیره از اونجایی که بنده هر دفعه شما گاز معده تون رو رها میکنید من میخندم ،به خاطر همین فکر میکردی خیلی مهمه این کار میخواستی نشون بابا بدی.حالا خدا کنه دیگه اینکارو جلوی غریبه ها نکنی.وگرنه آبروی چندین و چند سالمون به باد میره.

صبحی هم خیلی زود از خواب پا شدی برعکس روزای دیگه که تا 11 خوابی.چون بابایی خواب بود بردمت تو اطاقت و مشغول این بازی قالیچه ات شدی.خیلی حال کرده بودی.

 

وقتی بابایی بیدار شد دو تاتون رو فرستادم بیرون تا بگردین .منم به کارای عقب مونده خونه برسم.از کت و کول افتادم به مولا.

Yucks ... but Cute =)
Yucks ... but Cute =)

متاسفانه یه چند وقتیه که با مای بیبی شدن مشکل پیدا کردی و به سختی عوضت میکنم.اگه شد و حوصله داشتم میخوام تا خونه خودمون نرفتیم از پوشک بگیرمت .

(اما مامان بزرگ میگه که هوا سرده سرما میخوری،اما من میخوام تا فرشامو نشستم از مای بیبی بگیرمت .آخه حیف رو فرش تمیز جیش کنی)

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (21)

دختر خاله
18 دی 90 13:25
عزیزم همین جوری هم آبرو بردی که آخه اینم مطلبه؟؟؟


اما خیلی جالب و باحال بود.من که کلی خندیدم


دقت کردی چیزای مثبت رو نمیبینی،یدفعه در مورد کتابا نگفتی که آفرین چه کتابایی
دختر خاله
18 دی 90 15:36
چرا تشکر کردم تازه بوسم فرستادم
عزیزم تو بی دقتی از غلط غلوطای تایپیت میشه فهمید.


آفرین .همیشه اینکارا بکن
بی دقت نیستم عجله دارم
لطفا"فیلتر نفرمایید
18 دی 90 15:45
خدارو شکر که واسه امیر علی اتفاقی نایفتاد.
بیشتر مواظبش باشید
هه!!
به اون روش جلب توجه خندیدم
راسی یه سوال این دسر ماقوتم همونی نیست که با آرد و شیر درست میشه؟
رنگش هم سفیده؟؟اگه درست کردنش سادست ودوست داشتی بیا دستور پختشو به من بگو که جمعه که تو خونه بودم درست کنم
آجی مجردی هم بد دردیه در روز 1 ساعت کارم این شده که تو سایتای آشپزی چرخ بزم
رااااسی ولاگتون برام باز نمیشه الانم اتفاقی باز شد


اسم دسر ماقوت است.با آرد درست نمیشه با نشاسته و آب درست میشه.حتما میامو بهت یاد میدم.خیلی خوش مزه است.ولی چاق کننده است
لطفا"فیلتر نفرمایید
18 دی 90 15:58
راااسی یه سوال شما تو مسابقه چندوم شدید؟؟ من متاسفانه سفر کاری بودم نتونستم رای بدم ولی وقتی برگشتم کامنتتون رو خوندم.


من به علت تنبلی تو مسابقه شرکت نکردم.ولی بهترین دوست نتیم اول شد
مامان علی خوشتیپ
18 دی 90 16:12
ای جونم.اون کتاب سمت راستیه رو علی هم داره و خیلی دوسش داره.همشو از حفظه
تو رو خدا حواستو به جیگرم بده یه وقت خدایی نکرده نسوزه.دلم ریخت تا مطلبو تا آخرش خوندم
قربون ..... بشمممممممممم.بذار راحت باشه
اسباب بازی هم پیدا میشه که براش نخریده باشین؟
به نظر منم اگه امیر علیم اذیت نمیشه بهترین موقع از پوشک گرفتنش میشه
راستی
از اون روزی که باهات صحبت کردم همش تعریف لهجتو پیش بابای علی دادم.عاششششششششششق لهجت شدمممممممم


جدی.بزار خودمو ببینی .عاشق خودمم میشی.منم عاشقت شدما
مامان متین
18 دی 90 17:15
وای امیر ببین مامان چه کتابای خوبی واست خریده خوش بحالت.آفرین مامانی
همینه دیگه به بچه می خندی فکر می کنه این کارا جالب


آخه خیلی بامزه است.منم خوش خنده
مامان ریحانا
18 دی 90 17:27
سلام امان از دست این بچه ها خیلی شیطون شدن خصوصی
fahim
18 دی 90 19:06
ـــــــ۞۞۞___۞۞۞ __۞____۞_۞____۞ __۞______۞_____۞ ___۞___LOVE___۞ _____۞_______۞ _______۞___۞ __________۞
مامان نیایش
19 دی 90 11:25
وای خوش به حالت چه کتابایی دست مامانی درد نکنه فقط گل پسری خوب نگهشون دار شاد باشید


امیدوارم
مامان پارسا
19 دی 90 11:55
امان از دست این وروجکها که دوست دارن با همه چی شادشن حتی با...............
مامانی آفرین که انقدر یه فکر معلومات و اندیشه ی امیر علی هستی
امیدوارم امیر علی همیشه مایه ی افتخارت باشه


جدیا تازه ما رو هم شاد میکنن.
خاله ی امیرعلی
19 دی 90 13:33
سلام
مبارکت باشه امیرعلی جون چه کتابای قشنگی دست مامانی درد نکنه
واااااااااای خدا رحم کرده خیلی انشالاه همیشه سلامت و به دور از بلاها باشی عزیزکم
چه قدر خنده دار منم خندیدم مامانی امان از دست این بچه ها
مامان بزرگ راست میگن اخه هوا حسابی سرده ولی هرجور صلاحه اون کارو بکنید در هر حال من عاشقتونم و میبوسمتون


ما هم عاشقتونیم فراوون
مامان امیر علی
19 دی 90 14:38
ممنون به ما سر می زنید و نظرات قشنگ می زارین .بله لگو پسرم را در و بلاگ امیر علی گذاشتم .بوس


مرسی خاله
مامان رها
19 دی 90 16:18
سلام وای عزیز دلم مامانی تو رو خدا مواطبش باش خوب شد براش اتفاقی نیافتاد بابا ما همین یه امیر جون رو داریم
راستی کتاباتم مبارک ایشالله که یه روز مامانی برات بنویسه که عین بلبل می خونیشون
من و رها دوست داریم


ما بیشتر شما رو دوست داریم
مامان زینب
19 دی 90 18:15
کلی خندیدم...


فکر کن من چقدر خندیدم
مامان پریسا
19 دی 90 20:22
چه کتابای خوبی . خوش به حال امیر علی جون. ما که به نمایشگاه نرسیدیم.
راستی برای از پوشک گرفتن زود نیست؟
اگر راه مناسبی پیدا کردید به من هم بگید. میدونید که پریسا هم سن امیر علی شماست. ممنون.


چرا زود هست ولی چاره ای نیست چون تا آخر سال میخوام برم خونه خودم .حیف رو فرشای تمیز که تازه دادم بشورن جیش کنه.مجبورم تا اینجام از پوشک بگیرمش .میخوام از فردا شروع کنم.امیدوارم به نتیجه برسم
دختر خاله
21 دی 90 8:42
خاله امیر جون بهت نمیاد این همه مو ادبانه صحبت کنی یا فک کنم آقا رضا اون حوالی بوده تقلب رسونده


اون که نظر داده محبوب نیست که ،خاله امیرعلیه کسه دیگه ایه
دختر خاله
21 دی 90 8:44
مامان امیر علی ینعی من عاشق این مطلب نوشتناتو جواب کامنت دادناتم. بعد از امیرعلی دلیل سر زدنم به وبت این طرز نوشتنه


خوب دیگه به خاطر همین این شکلی مینویسم
دختر خاله
21 دی 90 11:34
گفتم به محبوب نمیاد این همه با ادبانه حرف بزنه
مامان نيما
21 دی 90 15:16
خيلي خوبه كه به فكر كتاب خومدن براي اميرعلي جون هستي من هم براي پسرم كتاب مي خونم و اكثر كتابهاش رو از حفظه


آفرین به این مامان زرنگ و نیما ی باهوش
زن دایی
23 دی 90 12:35
عزیزم مبارکه باشه استعداد جدیدت.این یکی از کاراییه که تو کانون گرم هر خانواده ای باعث شادی میشه
مامان نازی نرگس
25 دی 90 2:06
وای مردم از خنده با این نشیمنگاه آقا امیر علی خان


خاله فکر من چه حالی داشتم