امیــــــــــــرعلیامیــــــــــــرعلی، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره
حلــــــــــما خانومحلــــــــــما خانوم، تا این لحظه: 4 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

دوباره برگشتیم!

1391/8/25 23:01
2,010 بازدید
اشتراک گذاری

درودو دو صد بدرود

آری بازگشتیم از سفر.آنهم چه سفری.جایتان خالی و البته بسیار سبز.

جناب مادر شوهر هم در این سفر ما رو همراهی کردن طبق روال سفرهای گذشته.(خدایا موقع تقسیم شانس ،به نظرت من کجا بودم؟نیشخند)

سفری بی دردسر ،بی هیاهو،کم خرج و کوتاه.به نظرم خیلی خوب بود .

محل استقرارمان در چند متری حرم بود و از این بابت بسی بسیار خوشحال .

پس نتیجه میگیریم که دلمان اصلا راضی نمیشد اماممان را رها کرده و به سیاحت برویم.

فقط دوبار ماشینمان را از پارکینگ خارج کرده یکی به مقصد طلاب برای خرید مانتو و شلوار.و دیگری به قصد خانه خاله اشرفمان.

بسی بسیار راضی از اینکه ترک کردیم اماممان را.اول برای اینکه به مقصودمان رسیدیم و صاحب دو عدد مانتو و یک عدد شلوار شدیم.و دومی نیز دیدار خانواده بسیار دوست داشتنی خاله اشرف شدیم.

پسر خاله امان یک سال از بنده کوچکتر تشریف دارن ولی ترم اول فوق لیسانسه.زَری جون یاد بگیر از تو کوچیکتره(کنایه به مامان امیرعلینیشخند)

از آنجایی که هیج جا جز حرم نرفتیم ،پس عکسی هم نگرفتیم با اجازتون.

بعد از مشهد تصمیم داشتیم از راه شمال و تهران برگردیم به دیارمان .که آن هم مادرشوهر جان با دیدن اخبار ،که شمال کشور هوا بارونیه و راه بندان،از سفر به دریا ،جناب همسر را پشیمان کردند.

راسی یه خاله دیگه هم دارم که خونشون وسط راه مشهد و یزده.اسم شهرشون عشق آباده.هم رفت و هم برگشت یه شب رو اونجا بودیم .و موقع برگشت از استخرشان کلی ماهی گرفتن و بهمون دادن.(ماهی خوراکی،اسمشو نمیدونم چیه.فقط خیلی سیخ داره برعکس قزل آلا)

 تمام اخبارمان از امیرعلی ختم میشود از کارهایش و حرفهایش در ماشین در مسیر رفت و برگشت.

راسی تو حرم همش پیشه بابا روح الله بودی و با ما نمیومدی.برا همین زیاد چیزی ندارم بنویسم.فقط بابایی میگه که چپ میرفتی راس میومدی ،خادما بهت شکلات میدادن یا آدمای عادی.(چیزی که دکتر منع کرده,امیرم از خدا خواسته همش لپش پر از شکلات بود).ضریح رو هم برا اولین بار بوسیدیماچ

 برای ایمنی دوچندان در سفر ،صندلی ماشین امیر خان را نیز به همراه داشتیم .بچم مثه بُت چسبیده بود به صندلی و نمیتونست جُم بخوره.اولش کلی نق و نوق کرد ولی زیاد تحویلش نگرفتیم و سرش را با هزار چیز گرم میکردیم.امیر نگاه کن شترا رو،امیر کلاغا رو ببین،امیر ماشین بزرگو ببین،امیر آدما رو نگاه کن،امیر برامون شعر بخون،امیر اتل متل توتوله رو بخون،امیر یه توپ دارم قلقلیه و هزار جور ترفنده دیگر......

اوایله سفرمان بود که ماشین کمی بازی در آورد ولی با کلی تهدید کردنش به راهمان ادامه دادیم.

اولین جایی که توقف کردیم امامزاده ساغند بود که بنده عینکمان را جا گذاشتیم و دیگر هم یافت نشد.زبان

دومین توقفمان امامزاده طبس بود که امیر بچم انگار که از زندون آزاد شده باشه ،اینقد اینور و اونور دوید که نایی برای حرف زدن نداشت.وقتی شاممان را خوردیم اومده میگه مامان بریم با ماشین بزرگا عکس بگیریم.که بنده این مسئولیت رو بر شانه جناب پدر انداختم و با هم رفتن برای عکس گرفتن.همین که اومدن عکس بگیرن -دیدین ماشینای بزرگ مثه آدما نفسه عمیق میکشننیشخند،من به این نفس عمیقا میگم پِسخنده-کامیونه پِس کرده و امیر آقا زهره ترک شدن و پشیمان از عکس گرفتن.

موقع برگشت چون میدونست نق زدن فایده ای نداره و کسی کمربندشو باز نمیکنه یه کار جدید کرد.آوازای من در آوردی میخوند و به باباش میگفت برقص و باباشم به علت کمبود جا و تمرکز بالا حین رانندگی ،فقط بِشکن میزد و خوده امیر هم تو صندلیش قر میداد ،اونم چه قری در حده شکیرا.

یه کامیون از بغله ماشین رد شد من ترسیدم.امیر اونموقه اومده بود جلو پیشه من.بهم گفت ترسیدی؟گفتم آره.گفت بیا بغلمبغل

مامانم از امیر میپرسه :امیر خونه خاله اشرف ،بازی کردی با راضیه؟امیر میگه:خجالت کشیدم،فقط نقاشی کشیدمنیشخند


همین الان امیر اومده پیشم ،یقشو گرفته پایین میگه میخارهنیشخندمنم...

عکسا تو ادامه مطلبه...

 

مامانم از امیر میپرسه :امیر خونه خاله اشرف ،بازی کردی با راضیه؟امیر میگه:خجالت کشیدم،فقط نقاشی کشیدمنیشخند

اینجا هم صحرای طبسه.همونجا که هلی کوپترای آمریکایی توی طوفان شن گیر کردن.

اون دوتا حیوون که بالای تپه ها هستن،دو تا خر(همون الاغ)صحرایی هسن.تقریبا نزدیکای کارخانه چادرملو بودیم که این دو تا رو کنار جاده دیدیم .واسادیم تا امیر ببینتشون.که دیدم تو پای یکی از خرا قوطی کنسرو گیر کرده.با جناب همسر جان چنان دنباله این این خرها کردیم برای نجاتشون که باور نمیکنید.براشون سیب هم انداختیم ولی فایده نداشت و اونا فرار میکردن و میرفتن بالای تپه ها .خلاصه که ما اومدیم ثواب کنیم ولی اونا خیلی خر بودن.نیشخند

هوای مشهد خیلی خوب بود.یه عالمه لباس کاموایی و پالتو و کافشن برداشته بودم .ولی یه بارم استفاده نکردیم

تقریبا بدون شرح!اون خانمه غریبس برا همین شطرنجی شده(نمیدونسم چجوری میشه شطرنجی کرد عکسونیشخند)

دایی رضام اینا اومده بودن دیدنمون که شام نگهشون داشتم.امیر گیر داده بود به زهرا و روی پاش لم داده بود سر سفره

این نقاشی رو زینب کشیده و زهرا هم رنگ کرده.برای امیر هدیه آورده بودن(شک دارم زینب کشیده باشه)متفکر


عکسای جا مونده از قبل

بدون شرح!

بازم بدون شرح!

اینم امیرعلی تو شبه عید غدیر توی مزرعه بابابزرگ.با هم رفته بودیم پیاده روی تا جوجه کبابا حاضر بشهخوشمزه

مامانم داره نماز میخونه و امیر سو استفاده میکنه

حالا برعکس...زبان

اینم یه عکس از گنبده طلای امام رضا برای حسن ختام

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (50)

بابای سامان
26 آبان 91 9:13
زیارتت قبول باشه امیر علی جان..[hr




امیر میگه خیلی ممنون


مامان زهرا
26 آبان 91 10:07
به به مش زهرا
به به مش امیرعلی زیارت قبول

1. خوشحالم که زیارت خوبی داشتید
2. همه قسمتهای پست شما جالب بود ولی من از دست اون دو تا خر کلی خندیدم « واقعا خر بودند»
3. به امید زیارت های کربلاو رفتن حج شما

امیر علی را ببوس



عجب خرایی بودن.کلافمون کردن.
مرسی عزیزم.ایشالا شما هم
مامان محمد و ساقی
26 آبان 91 12:53
سلام عزیزم
رسیدن به خیر
زیارتت قبول
تو حرم بیشتر عکس میگرفتی خوب بودا


به مولا من اصلا امیرو نمیدیدم.
همش پیش باباش بودو منم از امیر فراری.
مامان محمد و ساقی
26 آبان 91 12:54
چه خاله های خوبی هم داریمسیر خونشون براتون عالیه
ماجرای دو تا خر خیلی باحال بود.حالم گرفتهست ولی خندیدم زیاد


اوف خاله هام خیلی باحالن معرکن.
خاله اعظمم که خونش نصفه راه مشهد.
اون یکی خالم که مشهده اصلا خونشون خوب نیست مسیرش.خیلی دوره و ترافیک.

نبینم حالت گرفته باشه.چته؟
مامان محمد و ساقی
26 آبان 91 12:55
مامتو و شلوارت مبارکت باشه
ایشا... به شادی بپوشی
خوب شد عکس اون هلیکوپترو گذاشتی


مرسی عزیزم.
خودمونم بار اولمون بود میدیدیم.فکر کنم تازه ساخته باشنش .
مامان محمد و ساقی
26 آبان 91 12:56
ایشا... به زودی ذاهی سفر حج بشی
از ته دلم این آرزو رو برات می کنم
شاید نرفتی هنوز نمیدونی اونجا چه حالیه ایشا... به زودی بری
ممنون که برای من دعا کردی




قربونت مرسی از آرزوی قشنگت.
با این اوضاع فکر کنم همراه نوه نتیجه هام برم مکه
مامان رها
27 آبان 91 8:19
سلام سلام خوبی خوشی رسیدن بخیر خوش گذشت عزیزم معلومه که خوش گذشته خوش به سعادتت ایشالله همیشه به گردش و سفر خانومی
امیرمون هم مشدی شده یا قبلا هم مشدی شده بود به هر حال زیارتتون قبول باشه


مرسی عزیزم.
امیر این باره سومش بود رفت مشهد
مامان رها
27 آبان 91 8:21
راستی همه نوشته هات خوب بود فقط سفر به این قشنگی رفتید از حال و هوای حرم و شیطنت های امیر علی تو حرم و دیدار با کفتر خانه و اینا ننوشتی راستش خیلی دوست داشتم تو نوشته هات حال و هوام رو عوض کنی
شیطنت های تو حرمش رو بنویس بعدا براش جالب میشه مثلا وقتی رو سنگ ها لیز می خورد یا با بچه های دیگه دوست می شدن و همدیگر رو دنبال می کردند


قربونت برم که اینقده احساساتی هسی.آخه من اصلا امیرو تو حرم نمیدیدم.
وقتی با مادر شوهر میری سفر دیگه وقتی برا شوهر و بچه نمیمونه.فقط با مادر شوهر بودم.امیرو باباشم که با هم بودن.
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 8:36
سلام
یادم رفت زیارت قبولیبگم...ایشاالله سفر بعدی سفر مکه باشهالبته قبلش دوبی


من سفره کربلا ،سوریه ،مکه رو گذاشتم برای دوران میانسالی.تو دورانه جوونی باید رفت دبی و ترکیه و چین و آنتالیا و تایلند.
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 8:36
میام دوباه نظر میدم...


میخوای من بیام؟
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 12:02
تو از اون عروسایی خوش شانسی که اگه بهشت هم رفتی خانواده شوهرت اونجان


زدی وسطه خال.
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 12:04
خوش به حالتون...ما که وقتی میریم مشهد بیشتر از دوبار نمیتونیم بریم حرم چون یه ساعتی تا حرم فاصلشه
مانتوهات مبارک...حالا چند خریدی؟


امسال سال اولم بود که روزی 3 بار میرفتم حرم.سالهای قبل خونه خالم اینا بودیم یا خونه خودمون.که امسال به خاطره حضور مادر شوهر مجبور شدیم بریم هتل


مانتوهامو خیلی خوب گرفتم.یکیش 35 یکیش 25.شلوارمم 35
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 12:05
راستی بستنی طلاب هم خوردین؟


نه بابا .
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 12:06
آفرین به خاله اشرف و فرزندان
ایشاالله امیرعی به اونا بره


منم امیدوارم.آخه هر بار پسر خالمو میبینم کلی روحیه میگیرم.از بس این بچه مستربینه
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 12:07
تا حالا عشق آباد نرفتم برای همین نظر خاصی ندارم...ولی چون نظر دوست داری همینو برات نوشتم
ماهی هم نوش جانتان


جای خاصی نیست.فکرتو درگیر نکن.
مرسی
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 12:08
الهی بمیرم...بچم همش زندانی بوده تو صندلیش...این چه مسافرتیه بردینش؟گردش هم که نرفته...


دقیقا همش زندونی بود.ولی ایمن بود.
گردش در سفرهای خانوادگی ایشالا.اینجوری صفا نمیده تفریحات سالم
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 12:09
فکر کردم برای دومین توقف میخوای بگی امیرعلی رو جا گذاشتیم


ازم بعید نبوده.ولی باباش و مادر شوهر بودن تا بیارنش
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 12:10
ای قربون آواز خوندنتو و قردادنت بشممممممم
وکه وکه وکه میخوندی


این دیگه چه آوازیه؟؟؟؟؟؟؟؟بندریه؟
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 12:12
بفرما بازی هم نتونسته بکنه...فقط نقاشی کشیده
همینه خیلی بچه ها خاطره خوبی از مکانهای زیارتی ندارن


دارم میگم خووووووووووووووووو ایشالا در سفرهای آینده و 3 نفری
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 12:13
کلی خندیدم به الاغها...عجب خرهایی بودن واقعا ها


خیلی خر بودن.خدا شفاشون بده.ولی گناه داشتا تازه بچه بود.فکرشو بکن بزرگ که بشه پاشم رشد میکنه و اون قوطیه تو پاش محکم میشه.چه دردی میکشه
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 12:13
فکر کنم تنها خاره خوب سفرش همین لم دادن بوده


آره فکر کنم
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 12:14
راستی مشکلی نداشتی باهاش برای دستشویی رفتن؟


نه زیاد.من که نمیبردمش باباش میبرد.
فقط خیلی الکی میگفت دسشویی دارم وقتیم که میبردش دسشویی نمیکرد.آدمو کُفری میکرد
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 12:15
نقاشیه چه قشنگه..اتفاقا شبیه امیرعلی شده... عکسها هم قشنگ بودن
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 12:16
بازم دست مامان بزرگ درد نکنه...حداقل از نماز خوندن خاطره خوشی داره


منم اگه روم میشد ........
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 12:16
قربون گنبد طلاش بشم...ایشاالله همه حاجت روا بشن...


ایشالا مادر جان
مامان علی خوشتیپ
27 آبان 91 12:17
خوشحالم به سلامتی رفتین و برگشتین
ممنون بابت سوغاتیها


نوش جونتون .کم هست به بزرگی خودتون ببخشین.:دی
مامان رها
28 آبان 91 7:57
خوش بحالت که همش امیر باباش بود ما که همش رها بغل من بود و پیش باباش نمی رفت چون از مردا می ترسید از بس بغلش کرده بودم استخونام خورد شده بود
پس یه دل سیر زیارت خوندی و دعا کردی
من که حتی نماز هم نتونستم بخونم از دست این بچه برای رسیدن به ضریح هم رها رو کولم بود و دست اون می رسید و دست من نه


آخییییییی.عزیزه من از همون بچگی باید عادتش میدادی به باباش.آخه ما مادرا چقد جون داریم که بعده بزرگیشونم باید بچه ها با ما باشن.پس باباها چیکارن
مامان علی خوشتیپ
28 آبان 91 7:58
من خیلی نظر گذاشته بودما...پس کوشن؟


همین الان تایید کردم.آخه کامو جاشو عوض کردیم.سیم تلفن نمیرسید.برا همین دیر تایید شد
بافق مظلوم
28 آبان 91 8:53
سلام زیارت قبول راستی زمان تقسیم سوغاتی ها و سهمیه تعلق گرفته به ما را اعلام فرمایید


ای بابا سوغاتی مشهد که نخودچی و کیشمیششه.چیزه خاصی که نیست.اونم که قابل نداره.
سهمیه چی؟من بیخبرما.شایعه اَو
fatima
29 آبان 91 9:23
زیارتتون قبول باشه
خریدهاتونم مبارک


مرسی
مامان علی خوشتیپ
29 آبان 91 10:09
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر چون شیشه عطری که سرش گم شده باشد... سلام بر حسین(ع) التماس دعا
مامان ریحان عسلی
30 آبان 91 10:47
سلام
همیشه به این سفرا ... زیارتتون قبول ... چه سفر پر باری داشتی بسی ما هم لذت بردیم مخصوصا قضیه ی اون خرها


خرا واسه خودشون داستانین
بافق مظلوم
30 آبان 91 13:38
منظور از سهمیه: سهم ما وبلاگ نویس ها از سوغاتی سفر شما


آهاننننننننن.خوب از اول بگید.خوب سهمتون همین پسته سفر مشهده دیگه
مامان سامان
30 آبان 91 13:56
این دفعه مادر شوهر خرج مسافرت رو متقبل نشده؟


همون اول 50 تومن داد .همین
آجی مهدیه
30 آبان 91 19:50
ینی کشته مرده ی همشهری بودنتم

اصن جاش نیس بهت زیارت قبول بگم
از الانم گفته باشم توی درسات اصن روی من حساب نکن




چه کنیم.کمال همنشینی در من نیز اثر کرد.
فعلا با استادا کنار اومدن .خیلی خوب میدرسن.معرکن.شایدم گیراییم خوب شده
آجی مهدیه
30 آبان 91 19:50
میگما خدایی زن و شوهر حالی دارینا

همینکه میگن تا جوونی ازدواج کن و بچه دار شو برا همیناس


کلا ما زن و شوهر اهل حالیم.

دقیقا یه کلام از مادر عروس.
برا همین میگم زودی عروس شو دختر
آجی مهدیه
30 آبان 91 19:51
مث تو سنگدل نیستم
اااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییش بهت

زیارتتم قبول عزیزم


مرسی.
یادته عروسی خواهرزادت یه خشکه هم نزدی؟
نرجس خاتون، مامان طهورا خانوم.
1 آذر 91 9:04
قبول باشه ایشالا خانومی.
فدای شانست برم خواهر.بمیرم برای دلت!


مرسی.از اینورا؟!
دلم چش شده؟
مامان علی خوشتیپ
1 آذر 91 11:28
مگه مثله شکیرا قر میداد؟خب آهنگ معروفش که روی اسکیته و میخونه همینه دیگه...وکه وکه وکه...حالا شاید فارسیشو درست ننوشتم ولی تو که خیلی تیزی


او مای گاد.خدای من
پس من این آهنگشو گوش ندادم.
من عاشقه لوکا لوکاشم.
اصلا کلا خیلی باهاش حال میکنم.
مامان محمد و ساقی
1 آذر 91 12:30
سلام خواهر چطوری؟
خوبین مادر و پسر؟
این عکس امیر هست رو مامانت نشسته سر نماز رو خیلی دوست دارم.در کل پسرها این حرکت رو زیاد انجام میدن.
بعد هم خیلی خوشتیپش کردی تو مشهد.ادنجا چرا کمر بند بستی بهش.میخواد لاغر کنه عزیزم
زهرا من اصلا" دوست ندارم تو مسافرتام فامیل باهام باشه.الان که مدتیه نمیریم بخ هاطر شرایط ولی اون وقت ها آخر شبی و یواشکی میرفتیم کسی نفهمه وقتی میرسیدیم بهشون زنگ میزدیم میگفتن:به ما هم میگفتید خوب می اومدیم
باز هم میگم ایشا... سفر بعدیتون به زودی حج باشه.دبی و جاهای دیگه سرجاش ولی حج یه چیز دیگست.


این امیر به مولا هووی منه.
هر کار میکنم آقا باید اول انجام بدن.
دست به کمربنده لاغری میزنم میگه من اول.
داره شربت میخوره ته لیوانش اضافه اومده میگه نمیخوام .میگم بده من بخورم .میگه میخوام و تا تهش میخوره زورکی.
یعنی قبله سفرتون خداحافظی هم نمیکنین؟بابا مگه میشه؟
ایشالا همشو بریم با هم.اول دبی بعد حج اگه پولمون به حج رسید
بابای مهسا
1 آذر 91 17:20
سلام زیارت همه مخصوصا آقای راننده قبول. چرا چون زحمت بردن و آوردن کل خانواده به سلامت به گردن ایشون بوده.


آخیییییییی.شما تنها کسی بودین که به فکرش بودین.
بازم مرسی که اومدین اینورا
ف
2 آذر 91 7:55
زیارت قبول؛ هیچوقت تو جاده طبس پیاده نشین و بچه رو پیاده نکنین؛ چند ماه پیش صبح همکار خواهرم نمیاد سرکار ؛ یکی دیگه زنگ میزنه بهش چرا نیومدی میگه یه جانور بچه خواهرم برده و گوشی قطع میکنه ؛ همه شروع میکنن به تفسیر ( همون روایت قشنگ فیلم درباره الی) هر کس یه چیزی میگه ؛ و اکثرا هم فکر میکنن شوخی کرده ؛ وقتی برمیگرده توضیح میده اینها تو جاده طبس وایسادن بچشون سرپا کنن ؛ 2 سالش بوده یه جانور میاد بچه رو میگیره میبره ؛ اونها گفتن بزمچه ؛ شبیه تمساح کوچک تا شب آتش نشانی میاد؛ پلیس میاد زمین میکنن هیچی پیاده نمیکنن ؛ مادرش بدبخت هنوز تحت درمانه ؛ وقتی برای همکارهام تعریف کردم یکیشون گفت یکی از اقوامشون تو طبس زندگی میکنه و این مسئله کاملا اونجا اطلاع رسانی میشه چون چند بار این اتفاق افتاده ؛ ببخشید اگه ناراحت شدین صرفا برای آگاهی و اطلاع رسانی


جدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه ترسناک................
بزمچه که آروم میدوه ،چرا نتونستن بگیرنش؟؟؟؟؟؟؟؟
بچه دو ساله وای خدای من!!!!!!!!!
ولی ما اصلا امیرو پیاده نکردیم .فقط منو باباش پیاده شدیم.اون از تو ماشین میدید.
مرسی برا اطلاع رسانیت
سمی مامان امیرین
2 آذر 91 11:27
زیارتتون قبول مشهذی خانم
همیشه به سفر..ایشالا 1 بار هم بذون مادر شوهر بروی.


مرسی.شک دارم
ثمین
2 آذر 91 11:37
سلام به همه دوستان دنیای نفیس عزاداریهاتون قبول باشه! تا روز عاشورا قراره دیگه پست جدید نزاریم و این پست رو آپ کنم!! یعنی شما لطف میکنید و عکسای کوچولوهای محرمی تون رو میفرستید تا با نام خودتون اینجا به یادگار بزاریم و یه آلبوم زیبا به نام محرم 91 ثبت کنیم. اگه موافقید یاعلی! هر نفر یک عکس میتونه بفرسته ولی اگه لباس فرق داشت اشکال نداره دوباره عکس بده!! از شام قریبان دیگه این پست آپ نخواهد شد! در روز از یکشنبه 5آذر - 10محرم تادوشنبه ساعت 12 شب! مسابقه بهترین عکس داریم(درقسمت نظرات رای میدین و هر وبلاگ حق دو رای داره) که عکس برنده رو تا آخر ماه محرم در پست ثابت وبلاگ میزاریم(جای عکسی که الان هست) و عکس رو به وبلاگ برنده لینک میکنیم! در ضمن باید در وبلاگ خودتون هم لینک این پست رو بزارید تا عکستون ثبت شه! اینم لینک این صفحه: آلبوم کودکان محرم 91 http://2nyaienafis.niniweblog.com/post1409.php کودکتون رو سقا کنید... ایشاله شش ماهه ابی عبدالله نگهدارش باشه... حتما در مسابقه شرکت کنیدا. منتظرتون هستم.
محمد
3 آذر 91 11:35
زیارتتون قبول حق
محتاجیم به دعا


ما بیشتر!
مامان فری
3 آذر 91 11:58
عزیز دلم التماس دعا دارم تو این روزا ،
منم خیلی دلم هوای امام رضا رو کرده ،
امیر علی رو ببوس مامانی


ایشالا بری پیشش
حتما
مامان محمد و ساقی
3 آذر 91 14:49
سلام.خوبی
ببین منظورم خانواده شوهره!من بار اولی که میخواستم برم مشهد بعد از ازدواجم بود.نمیخواستم همراه داشته باشم.به خونواده خودم گفتم ولی اونا نه.نمیخواستم یه لشکر بیان.باور کن وقتی فهمیدن همشون میخواستن بیان.ولی سفر حج با هر کی میخواستم خداحافظی کردم چون میدونستم که شرایطشو خیلی ها نداشتن.
خانمی با ما بود که میگفت من خیلی کشورهای خارجی رفتم ولی وقتی بین بقیع و مسجدالنبی نشسته بود میگفت اینجا یه جای دیگست.
بعد هم این کامنت که برای طبس بود گه وحشتناک بود زهرا.دلم کباب شد برای اون بچه.چه چیزایی آدم میشنوه.
زهرا منم دوست دارم تحصیلاتمو ادامه بدم البته پزشکی دلم میخواد
میدونی احساس میکنم الان مغزم بدجوری کشش داره.
ایول تقلب.خوشمان آمد.ولی من اهل تقلب نبودم.


مکه و خونه خدا که جای خودشو داره.من هنوز لیاقتشو ندارم فکر کنم.پولشم نداریم.
ادامه بده.به مولا من تو مدرسه ام اینقد درس نمیخوندم که الان میخونم.
جدی اهله تقلب نبودی؟اه بچه عجب حس و حالی رو از دست دادی
مامان متین
3 آذر 91 23:32
خوش اومدی عزیزم. چه سفری.زیارت قبول. مارو که فراموش نکردی
چقددددددددددددددر سر امیر رو گرم کردین. حالا فایده هم داشت. من که متینم رو اولین بار گذاشتم توی صندلیش اونم تو راه مسافرت رفت و برگشتمون صدای گریه ایشون بود ، به هیچی هم راضی نمیشد.فقط وقتی ساکت بود که خوابیده بود.
امیرم چی داری که میخوای لاغر کنی
نمیدونم بچه ها چه عشقی دارن موقع نماز خوندن آدم رو گیر میندازن.


نه بابا جدی.امیر من بچه ی قانعه ایه.
زود سرنوشتشو قبول میکنه.که اینجا سرنوشتش صندلیش بود.

داره به جای مامانش لاغر میکنه بچه ام

انگار که سوار رنجر شدن .حتما
بافق مظلوم
6 آذر 91 10:15
بیچاره شوهر گرامیتان تو این تاسوعا و عاشورا در خدمت امیرعلی بودن


آره دیگه.ناسلامتی امیر مرده باید با مردا باشه.
در صورتی که همیشه امیر با باباشه.امیر فقط تو خونه با منه
یه مامان بی معرفت
10 آذر 91 0:06
سلام 34 سالمه فرهنگی هستم وبلاگ جالبی دارین از خوندنش و دیدنش کیف کردم من خاطرات تنها دخترم را به یاد ندارم آلبوم عکسهاشو که نگاه می کنم نفهمیدم چطوری بزرگ شده گاهی دلم برای بچه گیاش تنگ می شه امیر را از طرف من ببوسین.یه هم شهری هستم ولی توشهر دیگه


سلام همشهری عزیزم.
خیلی خوشحال میشم همشهریام از جاهای مختلف کشور بهم سر میزنن.
دخترتونو ببوسین از طرف من.
بازم بیاین این ورا.از دیدنتون خیلی خوشحال میشم