♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

چه خاطراتی باهاش داشتم!

1391/9/3 15:29
985 بازدید
اشتراک گذاری

سلام

خوبین؟سلامتین؟

این روزا رو به همتون تسلیت میگم .ایشالا که ما رو از دعای خیرتون بی بهره نمیزارین.

داشتم پوشه های عکس رو میگشتم که عکس مراسم شیرخوارگان رو پیدا کنم .که عکسای ماشینه سابقمونو دیدم.

امیر تو اون موقع پیشه ما نبودی.یه جورایی فقط من و بابایی بودیم.

این عکس اولین لحظه ای بود که ماشینو دیدم.کلی جا خوردم.اصلا باورم نمیشد که این ماشینم باشه.

این ماشین خیلی نحس بود.آخه اونیم که این ماشینو ازمون خرید .بعده درست کردنش،مثه اینکه اونم تصادف کرده باز.

از صاحبه اولیشم که خریدیم.اونم میگفت یه بار تصادف کرده بودم باهاش.

کلا نافه ماشینمونو با تصادف بریده بودننیشخند

فکرشو بکنین !من چه جوری تو این ماشین زنده موندم؟

ماشین اوراقه اوراق شده بود.

هیچی ازش نمونده بود.ماشینی که 9800 خریده بودیم رو 2800 فروختیم.

شب 21 ماه رمضون سال 88 بود .شب احیا بود که اون اتفاق افتاد.

تو ماشین تنها بودم.یه حسی بهم گفت زهرا کمربندتو ببند.یعنی اگه بهم الهام نشده بود عمرا کمربندمو میبستم.

دقیق دو ماه بعد از تصادفم فهمیدم که امیرو باردارم.

بعد از 4 سال انتظارش.راسه که میگن خدا یه نعمتو میگیره ازت تا یه نعمته دیگه بده بهت.

همین .فقط میخواسم بگم که خیلی خوشحالم که الان زندمو امیرمو این روزا رو دارم میبینم.

واقعا خدا بعضی وقتا آدمو غافلگیر میکنه.خیلی دوسش دارم،خدا رو میگم.خودش میدونه.

التماس دعا.


مینا مامان ساقی و محمد گفت از حالت هم بگو.باشه.

لحظه ای که تصادف کردمو که اصلا یادم نیست.چون 100%خواب بودمنیشخند

وقتی که رفتم تو باقالیا  شوهرم تو ماشینه خودش جلوتر بوده دیده که گردو خاک بلند شده و نوره ماشینم دیگه نیست.

برگشته و منو با سختی تو اون تاریکی پیدا کرده و از یه ماشینه دیگه کمک خواسته تا بیادو منو بیرون بیارن.

من بیهوش بودم .اول با آمبولانس بردنم بافق بعد دوباره از بیمارستانه بافق منتقلم کردن یزد .اینبار مامانم همراهم بوده.

تا یه هفته حافظه کوتاه مدتمو از دست داده بودم.اگه فیلم چپ دست رو دیده باشین .منظورمو میفهمین.

مامانم میگفت تو اون یه هفته همش از سرت عکس میگرفتن.

میگفت از 24 ساعت شبانه روز 25 ساعتش خواب بودی.

میگفت بعضی وقتا هم که بیدار میشدی هیچی از قبل یادت نبوده.میگفت منن همش کنارت بودم.ولی وقتی از خواب بیدار میشدی میگفتی چرا تنها میزاری نیشخند

میگفت رفته بودم برات آب بیارم که وقتی برگشتم دیدم رفتی رو تختت واسادی و خانمه که کنارت بستری بوده و دیسک کمر داشته اومده دستتو گرفته .(تو فضا سیر میکردم،حتما اونموقع میخواسم پرواز کنمقهقهه)

میگفت موقع ملاقات تمام اتاقت پر میشده.با همه دونه دونه سلام و احوالپرسی میکردی .وقتی تموم میشدن میخوابیدی.10 دقیقه بعدش بیدار میشدی باز با همه به ترتیب سلام احوالپرسی مفصل میکردی.

و خیلی کارها و حرفهای باحال دیگه.اوایل که حالم خوب شده بود و مامانم اینا رو تعریف میکرد کلی میخندیدم.و هی دعواشون میکردم که چرا ازم فیلم نگرفتین،همتون موبایل داشتین که.نیشخند

راسی دکتر تشخیص داده بود که مغزم ورم کرده،همین.

تنها یادگاری که از تصادفم دارم 2 تا رد زخمه که روی دستمه و موبایلم که تازه خریده بودمش و تو تصادف کلی رنگ و روش پریده بود.

 


روزه دوم احیا بود که ماشینمون یه هفته ای کناره کوچه خوابیده بود .یه قطعه اش خراب شده بود و تو شهر خودمون نمیتونستن تعمیرش کنن.

جناب شوهر گفت خانم پاشو دوتایی ماشینو ببریم یزد برا تعمیر.

هی از من انکار از اون اصرار . من میگفتم با داداشات برو اون میگفت نه فقط با تو.

گفتم باشه .من سوار بر پراید و شوهرم سوار بر 206 .206 رو من بکسل کردم تا یزد.

روزه هم بودیم هر دو.اون روز از شانسه بده من میگرنم اوت کرده بود و سر درد عجیبی داشتم.

نزدیکای اذانه مغرب و موقع افطار بود که کاره ماشین و تعمیرش تموم شد.خرجش شد 70 تومن.حیفنیشخندچون خونه دادییم دعوت داشتیم برا افطار نرفتیم رستوران.برا همین نفری یه شیر کاکائو و یه شربت آلبالو خریدیم که تو راه بخوریم.

من با 206 خودم بودم و جناب شوهر با پراید خودش.

نصفه بیشتر جاده بافق- یزدو اومدیم تا رسیدیم به مسجد ابولفضل .تا بافق فقط 20 دقیقه فاصله داشتیم.پیاده شدیم تا یه آبی به صورتم بزنم.

شوهرم گفت اگه حالت بده ماشینو میزاریم همینجا فردا میام برش میدارم.گفتم نه دیگه راهی نمونده میام.

داشتیم وارده جاده اصلی میشدیم که گفتم ولش کن کمربند نمیخوام (حالت تهوع داشتم و سر درد شدید)،که یه حسی گفت نه کمربندتو ببند.منم بستم.

دیگه بعد از مسجد ابولفضل رو اصلا اصلا یادم نمیاد که چه اتفاقی افتاد.

فقط میدونم نرسیده به شهرک صنعتی از جاده اومدم بیرون و با تپه های کنار جاده برخورد کردم و بعد هم چپ کردم.

فقط خدا رو شکر میکنم به خاطر سهل انگاریم با ماشینه دیگه ای تصادف نکردم.

و از این هم خیلی خیلی خوشحالم که تو ماشین تنها بودم  و کسه دیگه باهام نبوده.

فکر کنم همه رو گفتم بازم اگه سوال داشتین بپرسینزبان

 
پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (36) ارسال نظر
مامان محمد و ساقی
3 آذر 91 15:09
سلام زهرا جون
وای خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا
الان مو به تنم راست شد دختر
تو چیکار کردی؟
چه خوب کمربندتو بسته بودی.
خدا رو شکر که الان هستی و امیرو داری.
از خودت ننوشتی که حالت چطوری بود.
مواظب خودت باش.


حال میکنی چه هنرمندم.
میرم اضافه میکنم به پستم
مامان زهرا دختر دوست داشتنی
3 آذر 91 16:42
زهرا جون خانمی
گلم نمی آیی نمی آیی وقتی هم که می آیی کلی خبرهای

1. خدا را صد مرتبه شکر که بلا به مالتون زد نه به جونتون
2. همیشه وقتی چیزی نو می خرید باید حتما صدقه بدهید
3. من که از دیدن عکس ها خیلی خیلی ترسیدم وقتی درمورد وضعیت جسمانی ات هم نوشتی خیلی خدا را شکر کردم که هستی و الان برای گل پسرت مادری میکنی

4. امیدورام تا عمر دارید از این روزهای بد براتون پیش نیاد

5. اما نگفتی چی شد که تصادف کردی؟حواست کجا بود؟ چرا دو ماشینه رفته بودید؟


باشه اینارم همونجا توضیح میدم.راسی مرسی :


صدقه داده بودیم.فکر کنم 7-8 روز قبل از تصادف قربونی هم کردیم براش
مامان محمد و ساقی
3 آذر 91 18:25
دوباره سلام
مرسی که نوشتی
الان عکس ماشینتو به بابای بچه ها نشون دادم
میگه:مینا این سمند ما نیست میگم این206.آخه اونم با سمند یه همچین تصادفی کرده بود.
وای زهرا حواست کجا بود اون لحظه آخه.
من الان هنگم که تو یه هفته حافظه کوتاه مدتت رو از دست داده بودی
اون سلام و علیک ها با ملاقاتیها.وااااااااااااااااای دختر.


پس بابای بچه ها هم تصادفیه.
بهش بگو خوشبختم.:دی
گفتم که خواب بودم 100% چون هیچی یادم نمیاد.
فکر کنم خیلی باحال بوده موقعی که سلام میکردم بهشون
مامان محمد و ساقی
3 آذر 91 18:27
بیچاره شوهرت اون لحظه چی کشید.تو تاریکی تو باقلی ها وااااااااااااااااااااییییییییی
خدا رو شکر کسی باهات تو ماشین نبود.خدا رو شکر کمربندت بسته بود و خدا رو شکر که الان هستی.


قربونت.
آره بیچاره بنده خدا.
تازه وقتی بهوش اومدم تو بیمارستان وقتی اومده ملاقاتم.به مامانم میگفتم بیرونش کن این مرده غریبه رو.
فکرشو بکن :دی
مامان محمد و ساقی
3 آذر 91 18:30
خاک بر سرم.روی تخت چرا رفته بودی.پرواز برای چی زهرااااااااااااااااا
همون فیلم نداری بهتره بابا


چرا بابا اگه فیلم داشتیم .میدیدم کلی میخندیدم
مامان محمد و ساقی
3 آذر 91 18:31
ولی خوب خدا رو شکر خوب شدی و بعد هم جایزت که همون امیزعلی بود رو گرفتی
ولی زهرا جون فکر کن ببین خانوادت چه عذابی کشیدن بیچاره ها.
خواهشا" دیگه مواظب باش


دیگه بعده تصادفم خیلی آدم شدم.سرعتم کم شده.دیگه کورس نمیزارم.دیگه سبقت بیجا نمیگیرم.یه جورایی درس عبرت شده برام.
حال میکنی چه جایزه ای
مامان محمد و ساقی
3 آذر 91 18:53
فدای تو
مگه میشه به خاطر تصادف دوستم در گذشته ناراحت نباشم
همیشه بهت میگفتم بنویس در این مورد
تمام پستتو هم با شوخی و طنز نوشتی
من خوشحالم که الان هستی و خیلی هم دوست دارم.ممنونم ازت


من که نمیخوام کسی رو ناراحت کنم.فقط میخواسم اطلاعات عمومیتونو نسبت به خودم قوی کنم.
اما هنوز دارم حسرت اون فیلمیم که ازم نگرفتن.یعنی اگه بودا میزاشتم تا با هم بخندیم
مامان متین
3 آذر 91 23:21
وای خدای من. واقعا خدا دوستت داره که توی اون وضعیت مراقبت بوده.چه وضعی بوده .خداروشکر که سالم موندی. باز خوبه خودت اشتباهتو قبول داری خیلیا بعد تصادف اصلا قبول ندارن که مقصر خودشون بودن.آفرین.


من که با خودم رو در بایستی ندارم خو.
مامان محمد و ساقی
4 آذر 91 0:01
اشتباه برداشت نکنی ها
از دیدن این پست ناراحت نشدمااااااااااااااااا
بیشتر از این ناراحت شدم که تو دچار همچین صانحه ای شدی.وگرنه ما باید در همه ی شرایط با هم باشیم
مطلب منو که خوندی
یه مامانی برام نوشت که میینا جون اگه غمگینه به من رمز نده.در صورتی که مطلب من اصلا" غمگین نبود.
من خیلی دوست داشتم جریان تصادفت رو بدونم.
رضا هم تو اتوبان تهران-کرج بین چند تا ماشین پرس شده بود.البته کمربند داشتن.از ماشین فقط سقفش مونده بود.وقتی زنگ زد گفت تصادف کردم چیزیش نشده بود.من ازش پرسیدم ماشین خوبه؟وای اینقدر ناراحت بود میگفت عوض اینکه حال منو بپرسی از ماشین پرسیدی.بهش گفتم خوب صدات معلومه که سالمی


یه جورایی فکر کردم ناراحت شدی.آخه نمیخوام کسی ناراحت بشه.فقط یه خاطره اس برام.و گرنه چیزه بدی از اون تصادف ندارم.جز خاطرات مامانم که تعریف میکنه هممون میخندیم....قضیه ماشینم که شوهرم خیالمو راحت کرد.گفت غصه نخور برا ماشین فدای سرت....بعده دو سال از تصادف دوباره 206 خرید که من حسرتشو نخورم.همین.
کلا فراموش کرده بودم اون قضیه رو من.
تصادف در کل خیلی بده.اگه جانی باشه که دیگه بدتر.
حالا خدارو شکر که آقا رضا خودش سالم مونده.
ماشین که سهله بهترشو میخره آدم.
بعد از مرخصی ام از بیمارستان حافظه ام کم و بیش برگشته بود. و جنازه ماشینو هم دیده بودم.
هر کی میومد دیدنم میگفت خوبی بهتری؟میگفتم من که سالمم احوال ماشینمو بپرسین.:دی
مامان محمد و ساقی
4 آذر 91 13:06
خیلی خوشحالم که از تصادف چیزی به یادت نیست.همین خوبه.شکر
من که تازه پست گذاشتم.یکی دیگه آماده دارم دو سه روز دیگه میذارم.


یعنی باورت نمیشه که من 7-8 روز بعده تصادفم نشستم پشته فرمون.همه تعجب کرده بودن.فکر میکردن من الان میترسم.میگفتم اگه چیزی یادم بود شاید میترسیدم.ولی چیزی یادم نیست .

پس اومدم