تولد ابوالفضل واومدن طاها
سلام عشقم خوبی مامان؟عید عجب ایام خوبیه،همه فک و فامیل دور هم جمع میشن.به به.جوونی کجایی که یادت بخیر! پریشبی من و جناب پدر تصمیم گرفتیم که خاله اشرف و خانواده اش رو دعوت کنیم.چون شاممون کبابی بود مجبور شدیم بریم مزرعه بابابزرگ.جاتون حسابی خالی عجب جوجه کبابی ،عجب ماهی قزلی.عمه عصمتم هم بود .مادر شوهر گرام هم دعوت داشتن مثه همیشه اونجا حسابی استعدادات رو جلو همه رونمایی کردی که نگو نپرس.اسم همه رو میگفتی .موبایلاشون رو میشناختی.کلی برامون حرف زدی و از این کارا... نصفه شب متوجه شدم که تب داری .گفتم هی دل غافل بچم رو چشم زدن.پا شدم بهت شربت دادم و صدقه هم دادم و برات و ان یکاد هم خوندم. ...











