امیــــــــــــرعلیامیــــــــــــرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره
حلــــــــــما خانومحلــــــــــما خانوم، تا این لحظه: 11 سال و 5 روز سن داره

♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

پیج ما رو در اینستاگرام دنبال کنید instagram : @zahrakhajebafqi

تولد ابوالفضل واومدن طاها

سلام عشقم خوبی مامان؟عید عجب ایام خوبیه،همه فک و فامیل دور هم جمع میشن.به به.جوونی کجایی که یادت بخیر! پریشبی من و جناب پدر تصمیم گرفتیم که خاله اشرف و خانواده اش رو دعوت کنیم.چون شاممون کبابی بود مجبور شدیم بریم مزرعه بابابزرگ.جاتون حسابی خالی عجب جوجه کبابی ،عجب ماهی قزلی.عمه عصمتم هم بود .مادر شوهر گرام هم دعوت داشتن مثه همیشه اونجا حسابی استعدادات رو جلو همه رونمایی کردی که نگو نپرس.اسم همه رو میگفتی .موبایلاشون رو میشناختی.کلی برامون حرف زدی و از این کارا... نصفه شب متوجه شدم که تب داری .گفتم هی دل غافل بچم رو چشم زدن.پا شدم بهت شربت دادم و صدقه هم دادم و برات و ان یکاد هم خوندم. ...
8 فروردين 1391

گردش 1 روزه

سلام پسرم   کم کم داره سال ٩١ هم قدیمی میشه دیگه.دیروز با خانواده جناب شوهر رفته بودیم خوسف یکی از روستاهای اطراف بافق برا گردش.جاتون خالی حسابی خوش گذشت ،کلی جوجه کباب زدیم تو هیکل و کلی والیبال بازی کردیم بعد از عمری. امیرعلی خان هم تا توان داشت بدی کرد و آتیش سوزوند فراوون. خله اشرفم هم موقعی که ما نبودیم رسیدن .ما هم دیشب اونا رو تو پارک آهن شهر دیدیم و کلی ذوقیدیم.راضیه خاله هم پاش تو گچه تا اون بالا بالاها. پسر مامان اینقد غرور داره که جلو شوهر خالم خورد زمین ،انگار که اصلا اتفاقی نیوفتاده با پرتقال تو دستش شروع کرد به بازی کردن نشسته.کلا کارشه هر وقت بخوره زمین خودش رو میزنه به کوچه علی چپ.الهی فد...
5 فروردين 1391

سال نو مبارک

      سلام پسرم،تاج سرم   عید همتون مبارک.ایشالا که سال پربرکتی پیش رو داشته باشید.    امسال هم مثه سالهای قبل که سال تحویل صبحها بوده ،سال بدون حضور ما تحویل شد.بله با اجازتون خانواده 3 نفری ما تو خواب به استقبال سال 91 رفت. از اونجایی که خودمم هم کم کم داشتم از خودم خجالت میکشیدم تو دقیقه نود ،خونه تکونی کردم .صبح روز 29 از خواب پا شدم و کاغذ رنگیهای تولد امیر آقا رو دیوار و سقف دیدم.گفتم زری جون خسته نشدی اینا رو هر روز داری میبینی.بعد اون وجدان زرنگم گفت آره خیلی دیگه تکراری شده ،پا شو پا شو همه رو بکنیم. دیگه با اجازتون وجدان زرنگه کلی کار داد دستم.بخاری و لوله هاش رو...
2 فروردين 1391

عنوان قبلی این مطلب فیلتر شد!!!

  سلام عشق مامان چطوری عسلم؟امروز میخوام یه مطلب بزار داغ داغ ،که همه حال کنن. هر روز که میگذره داریم به سال 91 نزدیک میشیم و از سال 90 دور دورتر.آخی عجب سال خوبی بود سال 90.سال 90 بدون که هیچوقت فراموشت نمیکنیم. بریم سر اصل مطلب.من یه برادر شوهر دارم که الان 25 سالشه .همه میخوان دومادش کنن جز خودش.خونه داره ماشین هم داره.من نمیدونم چرا نمیخواد دوماد بشه.اگه کیس مناسبی سراغ دارین ،خبرم بدین.    این امیر آقای ما استاد سر کار گذاشتنه.از مامانش هم استاد تره.مثلا خوابیدم جلو تی وی دارم فیلم میبینم به زور میاد لباسم رو میکشه که پاشو باهام بیا کارت دارم.منم هی...
28 اسفند 1390

چه کنم طاقت دوریتونو ندارم.

    سلام نباتم خوبی عشقم؟همین 1 ساعت پیش اومدم برات کلی مطلب نوشتم بعد جنابعالی کامپیوتر رو خاموش کردی و همش پرید.از دست تو بچه نسبتا فضول .آخه تو که سرت با جعبه کنار میز کام گرم بود. از اونجایی که چاره ای نیست جز دوباره نوشتن،بسم الله از اول مینویسم. شرمنده ها تو پست قبلی گفتم که دیگه نمیام.ولی چه کنم که معتاد این وبلاگ شدم وحشتناک. عرضم به حضور شریفتون که امیر آقای ما بعد از گذروندن دوران نقاهت بعد از واکسن 18 ماهگی ،علاقه بسیار شدیدی پیدا کرده نسبت به فیلمهای تولدش.و همش میگه البته با ساز و آهنگ تُوئَلو تُوئَلو یهنی همون تولد تولد. اسم خودش رو خی...
27 اسفند 1390

بهترین آرزوها، برای بهترین پسر دنیا

    سلام همه وجودم اومدم آخر سالی آخرین پستم رو بزارم و برات یه عالمه آرزو کنم. اینو بدون عاشقتم وحشتناک. بزار اول برا بقیه دعا کنم بعد برا خودمون. امیدوارم همه دوستام مخصوصا دوستای نی نی وبلاگی به همه آرزوهای قشنگشون برسن . حالا دیگه نوبت خودمون: اگه بعضی وقتا سرت داد میزنم ،تقصیر خودته و عصبانیم میکنی.شرمنده.سعی میکنم تو سال جدید این کارم رو ترک کنم. امیدوارم که سال 90 رو یکی از بهترین سالهای زندگیت بدونی.تقریبا همه خاطرات امسال رو برات نوشتم . بازم امیدوارم سالی که پیش رو داریم بازم یکی از بهترین سالهای زندگیت و زندگیمون باشه. امیدوارم تو سال 91 بع...
25 اسفند 1390

گوگه پَر پَر!!!

سلام پسرم،تاج سرم تا فردا ،پس فردا اینترنتمون قطع میشه.پس تا میتونم برات مینویسم. این عکس ماله صبحه با مامان بزرگ رفتی اَموم(حموم).داشتی نق میزدی و سشوار رو میخواستی که منم برای اینکه سرگرمت کنم ازت عکس گرفتم.   وای مامان تو این چند وقت چه بزرگ شدی من نفهمیدم.اون اوایل که چرخو خریدیم،پات به زمین نمیرسید و خودمون هلت میدادیم.بعدش خودت رو به یه سمت میدادی و با یه پا چرخ رو هل میدادی.امروز هم با نوک انگشتای هر دوپات چرخ رو تکون میدادی.عجب پیشرفتیا کلاهت رو در آوردی .مامان بزرگ سرت روسری کرد .تو هم میخواستی به زور درش بیاری. بعد از اینکه سرت رو شیره مالیدی...
21 اسفند 1390