امیــــــــــــرعلیامیــــــــــــرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره
حلــــــــــما خانومحلــــــــــما خانوم، تا این لحظه: 11 سال و 8 روز سن داره

♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

پیج ما رو در اینستاگرام دنبال کنید instagram : @zahrakhajebafqi

پیاده روی،گرفتن سوسک

سلام پسرم دیشب چون بهت ماکارونی داده بودم ،سنگینیت کرده بود و همش تو خواب گریه میکردی. اگه میدونستم اینجوری میشی اصلا بهت نمیدادم.بیدار شدی با هم رفتیم بالا .مامان بزرگ گفت بیا بریم تو کوچه قدم بزنیم تا ماکارونیها هضم بشن .من و خاله هم اومدیم.خوشبختانه تو کوچه ما 4 تا بیشتر خونه نیست.رفتم و از ماشین بابابزرگ یه رو فرشی آوردم و پهن کردم دمه خونه.من و خاله نشستیم .تو و مامان بزرگ راه میرفتین.دمپاییت سوت میزد موقع راه رفتن.کلی حال کرده بودی .تا ته کوچه میرفتی نمیخواستی برگردی. من و خاله که نشسته بودیم یه دفعه یه سوسکه حموم دیدیم که داشت نزدیک میشد .من از خودم شجاعت نشون دادم و با دمپایی کشتمش .بعد تو داشتی به ما ...
23 شهريور 1390

قاطی پاتی!!!

سلام عسیسم بعد از ظهری با مامان بزرگ رفتیم خونه همسایمون.اونم یه نوه داره اسمش ابوالفضله.از تو 2 ماه بزرگتره ولی نمیتونه راه بره.اونجا که بودیم تو همش میرفتی و بوسش میکردی.مامانش میگفت که اصلا با بچه ها جور نیست.تو راه میرفتی و اون چهار دست و پا میومد.گیر داده بودین به یه توپ.بعد 1 ساعت دیگه خیلی خودمونی داشتی میشدی.من و تو اومدیم خونه .مامان بزرگ موند. راسی امروز برا چهارمین بار رفتی اصلاح مبارکه عزیزم. امشب برا بابایی سالاد ماکارونی درست کردم که ببره سرکار.عاشقه سالاد ماکارونی هستی.یه بشقاب خوردی و الان هم خوابیدی. راسی بابایی یه گوسفند خریده که شیر میده. داده به یکی از همکاراش که نگهش داره .و هر ر...
22 شهريور 1390

حاج امیر ما

سلام پسر کوچولوی مامان شنبه ای تو بالا بودی خونه مامان بزرگ اینا.منم پایین داشتم به کارای خونه میرسیدم.که صدای قربون و صدقه هایی که مامان بزرگ میگفت رو شنیدم .بعد هم گفت وقتی میای بالا برا امیر لباس بیار وقتی اومدم بالا دیدم این شکلی هستی.مثه اینکه هندونه خورده بودی و همه لباساتو کثیف کرده بودی.هر چی تو خونه خودمون نمیزارم لباسات کثیف بشه .خونه مامان بزرگ آزادیه.همه جور خرابکاری میکنی. گذاشتت رو دراور و حوله پیچونده دورت تا من برات لباس بیارم.مثلا لباس احرام. برات ان الحمده میخوندن. میگفتن ایشالا بری مکه و از این حرفا.اینجا تو این عکسم چنان رفتی تو حس که نگو نپرس.انگاری کنار خونه خدایی.این عکسا ...
22 شهريور 1390

گوناگون!!!!

اینجا یزده.دمه در خونه دایی حسین آقا. اومدیم اینجا تا حسین آقا بره کلید باغ دوستاشو بگیره و صبحونه هم همینجا خوردیم. وقتی داشتیم از سانیچ برمیگشتیم مهدی و محمد آقا اومدن تو ماشین ما.الانم هر 3 تاتون خوابین.اینجا مسجد ابوالفضله.راسی سید ابوالفضل رو بردن یزد تا لوزه سومش رو عمل کنن. اینجا هم خونه بابابزرگ ایناس که داری خربزه میخوری خودت.پسرم مستقل شده حسابی ماشالا قندو عسل .   عکسای سانیچ هم تو گوشی عمو کاظمه امشب ازش میگیرمو حتما فردا برات میزارم. ...
19 شهريور 1390

عکس یادگاری

امیر مامان این عکس رو تو گوشی خاله محبوبه دیدم.آخی پسر مامان بقیه ات کو. خاله میگفت فقط دنبال چشماش بودم که گیرم اومد.میگفت عجب صفایی داشته وقتی میخوردم چشماتو. عاشقه اینی که تو حیاط راه بری. چون دمپاییات تو پای توپولیت نمیرفت پا برهنه راه میرفتی.اینجا فکر کنم یه مورچه کشف کرده بودی. اینجا هم داشتی به ایوون خونه خودمون نیگاه میکردی. یه عکس هم ظهری ازت گرفتم که تو گوشیه خاله است بعدا میزارم برات         ...
17 شهريور 1390

خیلی حالم بد بود مامانی

سلام پسر مامان وای دیروز خیلی حالم بود .همین که از خونه صالح اینا برگشتیم وحشتناک درد دل شدم.تا صبح خواب نرفتم . موقع نماز دیگه طاقت نیاوردم و بابایی رفتیم بیمارستان .اونجا حسابی حالمونو گرفتن.اولش که دکترو ٢ ساعت داشتن بیدار میکردن.تقریبا ١٠ دقیقه منتظرش موندیم وقتی دیدم نیومد خودم رفتم تو اطاقشو و در اطاق خوابشو زدم.همون موقع اومد بیرون.خوب شد خودم اقدام کردم وگرنه اصلا نمییومد.بعد از اینکه اومد.بهم گفت برو آزمایش .وقتی رفتیم آزمایشگاه کشیکش نبود .رفته بود از مریضا نمونه بگیره.٢٠ دقیقه هم منتظر آقا بودیم.رفتم گفتم اگه یکی داشته باشه بمیره اینجوری تحویلش میگیرین.گفتن شما که اورژانسی نیستین.گفتم عجب اونی که میمیره اورژانسیه؟خلاصه ...
16 شهريور 1390

بلاخره عکسا رسید

بلاخره بعد از یه هفته و 3 روز انتظار سفارش هام رسید.خیلی خوشگل شدن.دسته عکس پرینت درد نکنه. اینا قاب های شاسی هستن از اون بزرگه که لباس آبی تنته 2 تا سفارش دادم یکی هم ماله مامان بزرگ.تازه میخواست یکی از شاسی کوچیکاتم کش بره که من نزاشتم. 2 هم مگنت برا در یخچال.اینا  هم خوشگلن. برا محمد صالح پسر طاهره دختر عمه ام هم یه کتای عکس و یه شاسی بزرگ سفارش دادم .اونا هم خوشگل شدن.امشب براش میبریم اس ام اس بهش دادم که شب میایم خونتون. راسی منصوره دختر عموم هم زنگ زد گفت بیاین با هم بریم چادگان.اگه مرخصی بابایی جور بشه شاید باهاشون بریم. ...
14 شهريور 1390

شیطونیها و کارای جدید آق امیر ما

سلام پسمل مامانی تازگیا کشف کردم که موقعی که خوابی دیگه چشمات باز نیست .شاید پلکت بزرگ شده یا چشمت کوچیک شده. ٢تا عکس هم از آتیش سوزوندنات دارم که میزارم. راسی دیگه کاملا راه میری خیلی کم میخوری زمین.اصلا چهار دستو پا راه نمیری.دستاتم به دو طرف برا تعادل باز نمیکنی.تلو تلو هم نمیخوری.فقط مای بی بیت این وسط خیلی مزاحم پیشرفتته وگر نه تو هوا راه میرفتی. راسی برا ظهر خودمون ٢ تا آبگوشت درست کردم که تو عاشقشی .از ساعت ٨ تاحالا بیچاره داره میپزه این عکس ماله چند شب پیشه چون تو موبایل بابابزرگ بود یادم رفت زود تر بزارم.به اینی که دستته میگن کمچه.مامان بزرگ خریده که وقتی میخواد برنج آبکش کنه ازش استفاده کنه.وقتی برن...
14 شهريور 1390

اومدن یهویی دخترخاله و پسرخاله

سلام فرشته مامان دیشب دختر خاله و پسر خاله ام اومدن خونمون (فاطمه و مصطفی) .با دختراشون حسابی بازی کردی. زندایی سمانه هم اومده بود .اطاقت رو حسابی به هم ریخته بودین اصلا نمیشد راه رفت توش .بهتون اخطار دادم که اگه میخواین دفعه دیگه بزارم برین تو اطاق باید اینجا رو جمع و جور کنید.که همش میگفتین من اینکارو نکردم .اون خرابکاری کرده و از این قضایا .آخرشم بابایی رفت و اطاق رو تمیز کرد.دستش درد نکنه.خیلی بابای باحالی داریا .قدرشو بدون. به علت اینکه مهمونا یهویی اومدن و غافلگیرم کردن.برا شام عدس پلو پختم.خیلی خوشمزه شده بود .خودم تعجب کردم هیچی اضافه نیومد همش رو خوردن.یا خیلی گشنشون بوده یا خیلی خوشمزه بوده .من چون خیلی ذوق کرده بودم که...
11 شهريور 1390

امیرعلی و شیطونیهاش

سلام پسر مامان اومدم بازم از شیطونیات بگم.از وقتی که بیدار میشی تا موقعی که میخوای بخوابی فقط و فقط راه میری و شیطونی میکنی.خونه مامان بزرگ اینا.همه پشتی هاشونو میندازی و روشون راه میری.میری تو آشپزخونه و مستقیم میری سر کابینتا و تا حالا ٣-٤ تا کاسه شکوندی و من سریع به دادت رسیدم . حالا که راه میری پسر گوش حرف کنی هم شدی.مثلا بهت میگیم موبایلو بیار تو هم میاری. راسی عشقت توپه وقتی راه میری پا میزنی بهش و دنبالش راه میوفتی تا ازش خسته بشی. دختر خاله کجایی ٢-٣ روزه بهمون سر نزدی.جای نظرهات خیلی خالیه.   راسی تازگیا خیلی بد شدی و اصلا غذا نمیخوری همش میخوای میم بخوری.   هر جا میریم مهمو...
9 شهريور 1390