امیــــــــــــرعلیامیــــــــــــرعلی، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره
حلــــــــــما خانومحلــــــــــما خانوم، تا این لحظه: 4 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

مفقود الاثر!

1391/11/15 23:49
1,664 بازدید
اشتراک گذاری

همین امروز 15/11/91 نزدیک بود سکته کنم.

ساعت 4 بود که بابا روح الله رفت تو کوچه تا پمپ بنزین ماشینو درست کنه تا ماشین آماده بشه برا سفرمون.

که تو هم خواسی بری منم آمادت کردم و رفتی پیشش.

منم پای اینترنت بودم.که بعد نیم ساعت بابایی آوردت که امیر جیش داره .بردمت توالت و دوباره خواسی بری پیشه بابایی.

در اطاقو باز کردم دیدم در خونه بسته اس.اونم برات باز کردم و تو رفتی پیش بابا.

منم زیاد توجه نکردم که میری پیش بابا یا نه.نیم ساعت 1 ساعت گذشت زنگ بابا روح الله زدم تا ازت خبر بگیرم که بابایی گفت که پیشه اون نیسی.

ادامه مطلب...

این عکس هم ماله بعد از گم شدنته.رفتیم با هم خشکشویی که وقتی برگشتم دیدم این شکلی هسی

گفتم پس حتما رفتی خونه مادر شوهر .

چادرمو سر کردم رفتم اونطرف دیدم هیچ کس نیس .هی صدات زدم ولی جواب ندادی.

رفتم پیش بابا روح الله گفتم اینا نیسن امیر هم نیسش .گفت امکان نداره جایی رفته باشن من همش تو کوچه بودم ندیدمشون.

ترس ورم داشت.شروع کردم به زنگ زدن به عموهات .که فقط عمو کاظم برداشت گوشیشو که اونم گفت من ندیدم امیرو.

هر چی زنگه عمو اصغر میزدم گوشیشو بر نمیداشت انگار که تو نماز بوده.

زنگه موبایله بی بی هم میزدم اونم برنمیداشت مثه اینکه تو خونه جا گذاشته بوده.

عمو اسماعیلم که گوشی نداره.خونه عمه زکیه زنگ زدم اونا هم گفتن که اینجا نیسن.

دیگه داشت باور میشد که گم شدی.رفتیم در خونه دو تا همسایه ها که شاید با بی بی رفته باشی اونجا .که اونجا هم نبودی.

با همون چادر رنگی رفتم تو کوچه ها رو گشتم.اول رفتم تو کوچه بیت العباس که اونجا نبودی.

بعد گفتم برم تا مسجد حاج حسین شاید با بی بی رفته باشی نماز.

وای وقتی که رسیدم دمه در مسجد دیدم که با بی بی و عمو اسماعیل واستادی اونجا.

کلی تو راه از خدا کمک خواستم و دعا کردم که اتفاقی برات نیوفتاده باشه .یه چند بارم نزدیک بود بزنم زیر گریه که خودمو کنترل کردم.

وقتی دیدمت فقط گفتمت دیوونه .(منظورم اونا بود که هیچی نگفته بودنو تو رو برده بودن)

خلاصه که امروز خیلی روز بدی شد برام.ولی بازم خدا رو شکـــــــــــــــــــــــــــــر.

مطمئن بودم که بدون اجازه پاتو بیرون از خونه نمیزاری .فقط میترسیدم که دمه در یکی دزدیده باشتت


قبل از اینکه دیروز گم بشی برا نیم ساعت.

بلاخره کنترل اسپیکرو پیدا کردیم.

تازه خودتم یافتیش.کرده بودیش تو سوراخه جلوی اسپیکر و افتاده بوده تهش و اصلا معلوم نبود.

دیروز وقتی میخواسم از توش کاغذ بردارم تازه فهمیدم تهش جا داره.

که تو دستتو کردی توش و کنترل رو آوردی بیرون.

کلی هر 3 تامون ذوق کردیم نیشخند

اینم اسپیکرمون.ته سوراخ مثه اینکه گوده و ما نمیدونسیم برا همین اصن شک نمیکردیم که اونجا باشه کنترلشچشمک


جمعه ای هم که گذشت مامان منیر زنگ زد که من ناهار پختم بیاین بریم کوهبنان (یکی از شهرای استان کرمان)با بافق 120 کیلومتر فاصله داره.

وای عجب هوایی بودا .سرد بود وحشتناک .یه بادای خفنی هم میومد که آدمو با خودش میبرد.

تازه بعدشم برا چند دقیقه تگرگ اومد.من که هیچ وقت تگرگ ندیده بودم.

با چنین سرعتی میخورد به صورت آدم که جاش قرمز میشد.

اینم همون تگرگاس.کوچولو بودن ولی خیلی محکم بودن مثه سنگ.

خیلی جای باصفایی بود.رفتیم بالای کوه چادر مسافرتی باز کردیم .

ناهار خوردیم و زود برگشتیم .چون باد شدید بود .راسی بی بی هم باهامون بود.

راسی اینم روش امیر علی خان برای بوق زدن تا باباش بیادنیشخند

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (42)

خاله محبوبه
16 بهمن 91 0:19
خدا براتون نگهش داره، صدراي ما به دنيا اومد به وبلاگمون سر بزنيد


صدرای شما رو هم خدا نگه داره.اومدنشم مبارک.
مامان محمد و ساقی
16 بهمن 91 8:03
سلام زهرا جونم
بابا این دلم از دهنم دراومد.هر چند مطمئن بودم پیدا شده که پست گذاشتی
چی کشیدی تو اون لحظات دختر


بیچاره شدما.نصفه عمرم رفت به مولا
مامان محمد و ساقی
16 بهمن 91 8:04
آخه کسی نبود بهشون بگه یه ندایی میداید برای بردن بچه
فکر کن خیالت راحته که بچه پیش پدرشه بعد می بینی که نیست.وایییییییییی


هیچ وقت جایی نمیبردنش بار اولشون بوده.برا همین بیشتر ترسیده بودم که دزدیده باشنش
مامان محمد و ساقی
16 بهمن 91 8:04
حالا خوبه که فقط دیووووووونه گفتی.من بودم چیزهای دیگه ای هم میگفتم


تازه دیوونه رو خطاب به امیر گفتم
مامان محمد و ساقی
16 بهمن 91 8:05
یه روز دامادم هم محمد و پسرخالش رو برد.بدون اینکه به ما بگه.من رفتم اون دنیا و برگشتم.


درکت میکنم.
مامان محمد و ساقی
16 بهمن 91 8:08
باید بابا روح الله رو هم دعوا میکردی.چون گفت تو این نیم ساعت کسی از اینجا نرفتهپس امیر و بی بی از کدوم طرف رفته بودن


این که داشته ماشینو تعمیر میکرده سرش همش تو ماشین بوده.
مامان محمد و ساقی
16 بهمن 91 8:09
به سلامتی سفرتون هم اوکی داره میشه که دارین باک رو پر می کنین.ایشا... قبل رفتنت بیا خبر بده که داری کجا میری
مواظب خودتون باشین


حتما میگمت راسی مگه تو نمیدونی من کجا میخوام برم؟
مامان رها
16 بهمن 91 8:21
سلام ممنون عزیزم از احوال پرسی هات همه خوبیم و خوشیم همون طور که گفتی سرم خیلی شلوغه
حالا بیا دیدنمون یه کوچولو اومدم که بی خبر ازمون نمونید
دوستون داریم یه عالمه هر چی بگیم بازم کمه



باشه میام
مامان رها
16 بهمن 91 8:23
الهی بگردم چی کشیدی من تو خیابون یه لحظه رها از جلوی چشم میره نصف جونم رو از دست می دم چه برسه به تو که معلوم نیست چند ساعتی تو شک بودی بخدا قلبم داشت وایمیستاد
امان از دست این بچه ها منم یه بار رها در کوچه رو باز کرده بود رفت بیرون دعواش کردم دیگه نمی ره


خیلی ترسیدما .خیلیها
مامان زهرا دختر دوست داشتنی
17 بهمن 91 11:02
خدای من اگه من جای شما بودم تا مرز سکته که نه تا خود سکته پیش می رفتم

گردش خوبی داشتید .. من از قسمت تگرگ و روش بوق زدن امیرعلی جون خیلی خوشم اومد

دوست گلم با پست های 60 و 61 بروزیم


خیلی موقعیت بدی بود.ولی به خیر گذشت
حتما میام
مامان محمد و ساقی
17 بهمن 91 14:14
سلام
عکسشو ببینبعد از گم شدنش چه تریپی برداشته


اصن یه وضـــــــــــــــــــــــی
انگار نه انگار که آقا گم شده بودن
مرجان مامان آران
17 بهمن 91 18:56
خوب خدارو شکر به خیر گذشتتتتتتت
همیشه به گردش و تفریح عزیزمممم
پیش ماهم بیایید خانومممممم


حتما میام عزیزم
مهین
17 بهمن 91 22:08
سلام مامان باحال

گفته بودم خیلی باحال می حرفی!
عزیزم چی کشیدی تا امیرخان رو پیدا کنی!
خیلی تونستی خودتو کنترل کنی! من بودم......واویلا بود

برام دعا کن...فردا کنکور دارم و خیلی محتاج دعات هستم
سر نمازت فراموشم نکن
ممنون


من ظاهرم خیلی قویه ولی باطنم اونموقه داغون بود.
ایشالا که قبولی
مامان سارا
18 بهمن 91 12:15
خدا رو شكر . بهش بيشتر سفارش كن تا بي خبر جايي نره. باز هم خدا رو شكر.


آره از اون روز تا حالا هزار بار سفارشش کردم
مامان محمد و ساقی
18 بهمن 91 19:47
سلام عزیزم
به سلامتی
آره نمره هات خوبن.چه خیبی داره.هم همسری و هم مادر و هم خونه داری.به نظرم که خوبه مخصوصا" کارگاه کامپیوتر
امیدوارم تو بقیه درسها هم موفق باشی


دعا کن که مبانی مو هم خوب بشم
مامان پریسا
19 بهمن 91 2:01
سلام زهرا جون.اخه چرا حواستو به بچه نمیدی. نصفه عمرم رفت تا رسیدم به ته داستان


سارا یه ضرب المثل داره میگه مادر خنگم نوبره والا...یعنی مــــــــــــــــــــــــــــن!
مامان پریسا
19 بهمن 91 2:02
واقعا بار اولی بود که تگرگ دیدی؟ پس باز خودمون که لااقل اگر برف ندیدم ولی تگرگ دیدیم


بخ مولا بار اولم بود.خیلی جالب بود برام.اولش که شروع شد فکر میکردم گردوخاکه که همچین صدایی داره بعد دیدم نخیر یه چیز دیگه اس.هممون شک بودیم.
برفو 5-6 باری دیدم :دی
از جوانیم گله دارم
19 بهمن 91 9:07
اخه ؟من به جای شما فلبم داشت میزد خدا رو شکر پیدا شد؟


آره خـــــــــــــــــــــدا رو شکر
رادیـــــو110
19 بهمن 91 12:57
سلا م دوست وبلاگ نویس حاضر به تبادل لینک هستی اگه هستی منو لینک کن بعدن بیااوکی روبده تابلینکمت [خونسرد] من با عنوان رادیـــــــــــــــــو110 بلینک[خونسرد] عنوان وبلاگ تو یاد ت نره برای لینک کردن موفق باشی امضا رادیـــــو110 [خونسرد] radio110.blogfa.com]
رادیو110
19 بهمن 91 12:57
سلا م دوست وبلاگ نویس حاضر به تبادل لینک هستی اگه هستی منو لینک کن بعدن بیااوکی روبده تابلینکمت [خونسرد] من با عنوان رادیـــــــــــــــــو110 بلینک[خونسرد] عنوان وبلاگ تو یاد ت نره برای لینک کردن موفق باشی امضا رادیـــــو110 [خونسرد] radio110.blogfa.com]
مامان محمد و ساقی
19 بهمن 91 20:37
سلام عزیزم
بابا ادامه مطلب اضافه میکنی یه خبری بده دیگه.
عجب تگرگی.ما که امسال فقط بارون دیدیم زهرا جون.خبری از برف و تگرگ نیست
راستی ایشا... همیشه به گردش
خوشحالم کنترل پیدا شد.امان از این بچه ها.
ما همیشه وسایل گم شده رو پشت پره های کولر پیدا میکردیم.کار محمد بود


زینپش خبر میدهم.

ما نیز تازه کشف کرده ایم در حفره اسپیکر دره ای وجود دارد.زینپس اولین جایی که بهش شک میکنیم برای موارد گشده به آنجا مراجعه میکنیم
مریم مامان محمد مانی
21 بهمن 91 14:20
امان از این پسرهای شیطون. فکرش را هم نمی تونم بکنم برای 1 دقیقه بچه ام گم بشه یه بار که تو خانه گیر افتاده بود و منم بی کلید داشتم سکته میکردم چه برسه به گم شدنش


فکرشو بکن منه بیخیال چه حسی داشتم اون موقع.در حد انفجار بودم
مامان متین
22 بهمن 91 19:54
وای خدا جی کشیدی توی اون لحظه ها .خدا روشکر که سالم .



آره میبینی مینا جون.آره خدا رو شکر.فسقلی خوبــــــــــــه؟
مامان رها
22 بهمن 91 20:44
سلام خوبی خبری ازت نیست


مسافرت بودم .همین الان پامو گذاشتم تو خونه اومدم نمره هامو دیدم و الانم تو نی نی وبلاگم
خاله ي اميرعلي
23 بهمن 91 12:15
سلام زهراجان
حالت خوبه؟اميرعلي خان حالش خوبه؟
اي بابا اين چهارمين باره كه ميام برات كامنت ميذارم اخر سر ميگه كد امنيتي درست نيست!!!
آخ از دست اين فسقليا!!!حالتو خوب درك ميكنم كه اون لحظه چه حالي داشتي اخه يكبار دختر همسايمون برا بازي و بدون خبر دادن به مادرش رفته بود خونه ي همسايه تا با دخترش بازي كنه مامانش انقد دنبالش گشت اخر سر بعد از كلي گشتن و خبر دادن به اقوام از خونه ي همسايه پيدا كرد اونم با چادر گلي محله هاي ديگر رو ميگشت!!!
گفتي كنترل ياد شيرين كاريه اميرعلي افتادم يه بار كه رفته بوديم خونه ي اميرعلي اينا اميرعلي از بس كه عاشق دسته كليده از مامانم دسته كليداي خونمون رو ميگيره و باهاش بازي ميكنه عصر هم موقع رفتن به خونمون 2ساعت دنبال كليدا ميگشتيم اخر سر نااميد شديم و رفتيم كليدساز رو اورديم و قفل خونمون رو عوض كرديم و كليد جديد گرفتيم چون تازه اسباب كشي كرده بوديم فقط مامانم كليد داشت و اون شب قبل از اينكه كليدساز بياد دوساعت الاف تو راه پله مونده بوديم چند روز پيش اميرعلي پشتي هارو ميخوابونه و زيپ بغل پشتي رو باز ميكنه و دسته كليد رواز اونجا برميداره و مياره ميده به مامان!!!!
خانومي اينترنت دارشدم گوش شيطون كر!!!تو اسباب كشي گوشيم گم شد و شماره ها پريدن شمارتو برام خصوصي بذار مرسي


وای خدی من اصن باورم نمیشه الهه خودتی .دختر دلمون ترکید.
از بد شانسی شمارت تو گوشیم سیو بوده منم گوشیمو عوض کردمو شمارت پاک شد .یه بار از مامان ریحان خواسم بده ولی جوابمو نداد.
خوشحال شدم که اومدی دختر.
خونه نو مبارک .شوهر نو مبارک :دی
ایشالا پای هم پیر بشین.وقتی شنیدم ازدواج کردی خیلی خوشحال شدم به مولا
حتما شمارمو میزارم برات
مامان مهنا
23 بهمن 91 18:05
بازم خدارو شکر
ثمین
24 بهمن 91 10:52
فردا جشن تولد 2 سالگیه ژورنال دنیای نفیــــــــــس هستش! همگی دعوتتید! اینم کارت دعوتمه: http://www.niniweblog.com/upl/2nyaienafis/13606530498.jpg?21 کیک هم داریم! + یک سورپرایز ! فردا در دنیای نفیس منتظرتون هستم!
زهره
24 بهمن 91 17:40
عزیزم من شمارو لینک کردم منو لینک نمی کنی؟؟؟؟؟؟؟؟


چرا که نه؟!
بی نام
25 بهمن 91 10:35
هرچی فکر کردم نفهمیدم پمپ بنزین ماشین کجای ماشینه لطفا راهنمایی کنید مردم از فضولی


الان براتون توضیح میدم.
پمپ بنزین یه قطعه نسبتا استوانه شکله که قدش 20 سانته.روی باک بنزین قرار داره و زیر صندلی عقب
کارکردش اینه که بنزینو پمپاز میکنه سمته موتور ماشین.
این قطعه ماشین ما ترک خورده بود و بنزین ازش نشت میکرد.و تو اطاق ماشین بوی بنزین میومد ناجور.
حالا عوضش کردیم و دیگه از بوی بد بنزین خلاص شدیم.
اگه بازم راهنمایی خواسین بگین در خدمتم
جشنواره تولید کتابهای صوتی کودکان
25 بهمن 91 12:29
دوست بزرگوار مامان امیرعلی برآنیم تا بزرگترین کتابخانه صوتی برای کودکان و نوجوانان ، بویژه کودکان نابینا را ایجاد کنیم .برای این کار، کافی است یک یا چندین کتاب مناسب کودکان و نوجوانان را انتخاب کرده، آن را بازخوانی نموه و فایل صوتی را برای ما ارسال نمائید و یا اینکه یکی از قصه ها ،داستانها و متل های محلی خود را با زبان و لهجه خود ضبط و به این جشنواره ارسال نمائید.بدین ترتیب شما علاوه بر اینکه در یک حرکت فرهنگی عظیم سهیم شده اید، بی هیچ هزینه ای جزو پدیدآورندگان کتاب کودک می شوید و همچنین در راه حفظ فرهنگ ، زبان و یا لهجه محلی خود گامی بزرگ را می پیمائید. از شما بزرگوار رسما دعوت به عمل می آید تا در اجرای این جشنواره ، درخواست " همکار افتخاری" ما را پذیرا باشید و با اطلاع رسانی یا هرگونه اقدامی که خود صلاح می دانید، یاری مان نمائید.
مامان محمد و ساقی
25 بهمن 91 14:43
بدون که وقتی نیستی هم میام به وبت سر میزنم


تو که یه دونه ای
مامانی روژینا
25 بهمن 91 15:10
ماشالا به این پسر ناز خداراشکر که پیداشد
جشنواره تولید کتابهای صوتی کودکان
25 بهمن 91 15:34
دوست بزرگوار مامان امیر علی برآنیم تا بزرگترین کتابخانه صوتی برای کودکان و نوجوانان ، بویژه کودکان نابینا را ایجاد کنیم .برای این کار، کافی است یک یا چندین کتاب مناسب کودکان و نوجوانان را انتخاب کرده، آن را بازخوانی نموه و فایل صوتی را برای ما ارسال نمائید و یا اینکه یکی از قصه ها ،داستانها و متل های محلی خود را با زبان و لهجه خود ضبط و به این جشنواره ارسال نمائید.بدین ترتیب شما علاوه بر اینکه در یک حرکت فرهنگی عظیم سهیم شده اید، بی هیچ هزینه ای جزو پدیدآورندگان کتاب کودک می شوید و همچنین در راه حفظ فرهنگ ، زبان و یا لهجه محلی خود گامی بزرگ را می پیمائید. از شما بزرگوار رسما دعوت به عمل می آید تا در اجرای این جشنواره ، درخواست " همکار افتخاری" ما را پذیرا باشید و با اطلاع رسانی یا هرگونه اقدامی که خود صلاح می دانید، یاری مان نمائید.
مامان مریم گلی
26 بهمن 91 11:33
واااااااااااااااااااااای
من میخواستم سکته کنم چه برسه به تو
از دست این بی بی ها
من اگه جای تو بودمن سرش یه جیغ میکشیدم

وااااااااااااااااااااای
خندم میگیره
خو چیکار کنم دست خودم نیست


همین بی بی ها کچلمان کرده اند.
برا چی خنده ات میگیره خو؟بگو شاید منم خندیدم
مامان علي خوشتيپ
26 بهمن 91 16:22
سلام
هنوز برنگشتيد؟


چرا الان برگشتیم
مامان محمد و ساقی
26 بهمن 91 21:51
سلام خواهر
رسیدنت بخیر
خوش گذشت
ولنتاینت مبارک عزیزم


سلام مینا جونم.
ای بد نگذشت جات خالی حسابی
مرسی ولنتاینه تو هم مبارک عشقم
خاله ي اميرعلي
27 بهمن 91 14:19
يه دونه خصوصي!!!!!
خاله ي اميرعلي
27 بهمن 91 17:01
بازم خصوصي
خاله ي اميرعلي
27 بهمن 91 17:01
هييييييييييي واييييييييي من تائيدش نكن


حذفش کردم.غصه نخور
مامان محمد و ساقی
27 بهمن 91 19:23
سلام عزیزم
پس کو پست سفر؟؟؟؟
راستی سر فرش یه بلایی اومده باید بره قالیشویی


مینا جون امروز دیگه حتما مینویسم.
دوباره دندونم درد گرفته .باید امروز برم بکشم دندونه عقلمو.
آهان فکر کردم داری خونه تکونی میکنی
خاله ي اميرعلي
28 بهمن 91 14:20
زهرا خدا بهدادت برسه اين احسان كيه كه پيله كرده بهت عجب خونسردي


از اینجور آدما زیادن.بنده خدا کاری نداره.میره ایشالا
از جوانیم گله دارم
30 بهمن 91 15:44
ممنون عزیزم اگه اذیت کردم ببخشید


بخشیدمت.چون همشهری بودی به حرفت گوش کردمو کامنتاتو پاک کردم