♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

مفقود الاثر!

1391/11/15 23:49
1,077 بازدید
اشتراک گذاری

همین امروز 15/11/91 نزدیک بود سکته کنم.

ساعت 4 بود که بابا روح الله رفت تو کوچه تا پمپ بنزین ماشینو درست کنه تا ماشین آماده بشه برا سفرمون.

که تو هم خواسی بری منم آمادت کردم و رفتی پیشش.

منم پای اینترنت بودم.که بعد نیم ساعت بابایی آوردت که امیر جیش داره .بردمت توالت و دوباره خواسی بری پیشه بابایی.

در اطاقو باز کردم دیدم در خونه بسته اس.اونم برات باز کردم و تو رفتی پیش بابا.

منم زیاد توجه نکردم که میری پیش بابا یا نه.نیم ساعت 1 ساعت گذشت زنگ بابا روح الله زدم تا ازت خبر بگیرم که بابایی گفت که پیشه اون نیسی.

ادامه مطلب...

این عکس هم ماله بعد از گم شدنته.رفتیم با هم خشکشویی که وقتی برگشتم دیدم این شکلی هسی

گفتم پس حتما رفتی خونه مادر شوهر .

چادرمو سر کردم رفتم اونطرف دیدم هیچ کس نیس .هی صدات زدم ولی جواب ندادی.

رفتم پیش بابا روح الله گفتم اینا نیسن امیر هم نیسش .گفت امکان نداره جایی رفته باشن من همش تو کوچه بودم ندیدمشون.

ترس ورم داشت.شروع کردم به زنگ زدن به عموهات .که فقط عمو کاظم برداشت گوشیشو که اونم گفت من ندیدم امیرو.

هر چی زنگه عمو اصغر میزدم گوشیشو بر نمیداشت انگار که تو نماز بوده.

زنگه موبایله بی بی هم میزدم اونم برنمیداشت مثه اینکه تو خونه جا گذاشته بوده.

عمو اسماعیلم که گوشی نداره.خونه عمه زکیه زنگ زدم اونا هم گفتن که اینجا نیسن.

دیگه داشت باور میشد که گم شدی.رفتیم در خونه دو تا همسایه ها که شاید با بی بی رفته باشی اونجا .که اونجا هم نبودی.

با همون چادر رنگی رفتم تو کوچه ها رو گشتم.اول رفتم تو کوچه بیت العباس که اونجا نبودی.

بعد گفتم برم تا مسجد حاج حسین شاید با بی بی رفته باشی نماز.

وای وقتی که رسیدم دمه در مسجد دیدم که با بی بی و عمو اسماعیل واستادی اونجا.

کلی تو راه از خدا کمک خواستم و دعا کردم که اتفاقی برات نیوفتاده باشه .یه چند بارم نزدیک بود بزنم زیر گریه که خودمو کنترل کردم.

وقتی دیدمت فقط گفتمت دیوونه .(منظورم اونا بود که هیچی نگفته بودنو تو رو برده بودن)

خلاصه که امروز خیلی روز بدی شد برام.ولی بازم خدا رو شکـــــــــــــــــــــــــــــر.

مطمئن بودم که بدون اجازه پاتو بیرون از خونه نمیزاری .فقط میترسیدم که دمه در یکی دزدیده باشتت


قبل از اینکه دیروز گم بشی برا نیم ساعت.

بلاخره کنترل اسپیکرو پیدا کردیم.

تازه خودتم یافتیش.کرده بودیش تو سوراخه جلوی اسپیکر و افتاده بوده تهش و اصلا معلوم نبود.

دیروز وقتی میخواسم از توش کاغذ بردارم تازه فهمیدم تهش جا داره.

که تو دستتو کردی توش و کنترل رو آوردی بیرون.

کلی هر 3 تامون ذوق کردیم نیشخند

اینم اسپیکرمون.ته سوراخ مثه اینکه گوده و ما نمیدونسیم برا همین اصن شک نمیکردیم که اونجا باشه کنترلشچشمک


جمعه ای هم که گذشت مامان منیر زنگ زد که من ناهار پختم بیاین بریم کوهبنان (یکی از شهرای استان کرمان)با بافق 120 کیلومتر فاصله داره.

وای عجب هوایی بودا .سرد بود وحشتناک .یه بادای خفنی هم میومد که آدمو با خودش میبرد.

تازه بعدشم برا چند دقیقه تگرگ اومد.من که هیچ وقت تگرگ ندیده بودم.

با چنین سرعتی میخورد به صورت آدم که جاش قرمز میشد.

اینم همون تگرگاس.کوچولو بودن ولی خیلی محکم بودن مثه سنگ.

خیلی جای باصفایی بود.رفتیم بالای کوه چادر مسافرتی باز کردیم .

ناهار خوردیم و زود برگشتیم .چون باد شدید بود .راسی بی بی هم باهامون بود.

راسی اینم روش امیر علی خان برای بوق زدن تا باباش بیادنیشخند

 

 

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (42) ارسال نظر
خاله محبوبه
16 بهمن 91 0:19
خدا براتون نگهش داره، صدراي ما به دنيا اومد به وبلاگمون سر بزنيد


صدرای شما رو هم خدا نگه داره.اومدنشم مبارک.
مامان محمد و ساقی
16 بهمن 91 8:03
سلام زهرا جونم
بابا این دلم از دهنم دراومد.هر چند مطمئن بودم پیدا شده که پست گذاشتی
چی کشیدی تو اون لحظات دختر


بیچاره شدما.نصفه عمرم رفت به مولا
مامان محمد و ساقی
16 بهمن 91 8:04
آخه کسی نبود بهشون بگه یه ندایی میداید برای بردن بچه
فکر کن خیالت راحته که بچه پیش پدرشه بعد می بینی که نیست.وایییییییییی


هیچ وقت جایی نمیبردنش بار اولشون بوده.برا همین بیشتر ترسیده بودم که دزدیده باشنش
مامان محمد و ساقی
16 بهمن 91 8:04
حالا خوبه که فقط دیووووووونه گفتی.من بودم چیزهای دیگه ای هم میگفتم


تازه دیوونه رو خطاب به امیر گفتم
مامان محمد و ساقی
16 بهمن 91 8:05
یه روز دامادم هم محمد و پسرخالش رو برد.بدون اینکه به ما بگه.من رفتم اون دنیا و برگشتم.


درکت میکنم.
مامان محمد و ساقی
16 بهمن 91 8:08
باید بابا روح الله رو هم دعوا میکردی.چون گفت تو این نیم ساعت کسی از اینجا نرفتهپس امیر و بی بی از کدوم طرف رفته بودن


این که داشته ماشینو تعمیر میکرده سرش همش تو ماشین بوده.
مامان محمد و ساقی
16 بهمن 91 8:09
به سلامتی سفرتون هم اوکی داره میشه که دارین باک رو پر می کنین.ایشا... قبل رفتنت بیا خبر بده که داری کجا میری
مواظب خودتون باشین


حتما میگمت راسی مگه تو نمیدونی من کجا میخوام برم؟
مامان رها
16 بهمن 91 8:21
سلام ممنون عزیزم از احوال پرسی هات همه خوبیم و خوشیم همون طور که گفتی سرم خیلی شلوغه
حالا بیا دیدنمون یه کوچولو اومدم که بی خبر ازمون نمونید
دوستون داریم یه عالمه هر چی بگیم بازم کمه



باشه میام
مامان رها
16 بهمن 91 8:23
الهی بگردم چی کشیدی من تو خیابون یه لحظه رها از جلوی چشم میره نصف جونم رو از دست می دم چه برسه به تو که معلوم نیست چند ساعتی تو شک بودی بخدا قلبم داشت وایمیستاد
امان از دست این بچه ها منم یه بار رها در کوچه رو باز کرده بود رفت بیرون دعواش کردم دیگه نمی ره


خیلی ترسیدما .خیلیها
مامان زهرا دختر دوست داشتنی
17 بهمن 91 11:02
خدای من اگه من جای شما بودم تا مرز سکته که نه تا خود سکته پیش می رفتم

گردش خوبی داشتید .. من از قسمت تگرگ و روش بوق زدن امیرعلی جون خیلی خوشم اومد

دوست گلم با پست های 60 و 61 بروزیم


خیلی موقعیت بدی بود.ولی به خیر گذشت
حتما میام