♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

عملِ سرپایی!

1391/8/3 16:02
1,027 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

به این پست عکس اضافه شد.

سلام بر رفقا که کمی ما را فراموش کرده اندنیشخند

امیر علی خان مامان شما خوبی؟

در پسته قبلی اعلام کرده بودیم که دانشجو شده ایم .الان تقریبا 1 هفته از آغاز کلاسام میگذره و وقتم حسابی پر شده.

دیگر وقتی برای سر خاروندن هم ندارم.قبلا با خیاله راحت صبحها تا ساعت 11-12 میخوابیدیم ولی الان باید 7:30 صبح بیدار باشمو امیر هم بچم بد خواب شده .امیرو میبرم خونه مامانم وقتایی که باباش سر کاره.

مامانم میگه هر کی از امیر سراغ منو میگیره میگه مامانم رفته دانشگار(دانشگاه)از خود راضی

وقتی دارم درسامو میخونم و کتابام جلومه میاد میگه ماله مَردُمه؟میگم آره ماله دوستامه نباید خط خطیش کنی و اونم بیخیال میشه و میره.

دوشنبه یه کنفرانس دارم راجبه وبلاگ و وبلاگ نویسی.استرس دارم میترسم سوتی موتی زیاد بدم.

با اینکه 1 هفته گذشته ولی هنوز با کلمه استاد مشکل دارمنیشخنداما خوشبختانه هنوز سوتی ندادم.


همون روز اول هم من هم امیر دوتامون سرما خوردیم .و با دستمال کاغذی دست به گریبانیمزبان

امیر چند شب پیش با گریه از خواب پرید و هی با گریه میگفت مارمولک نمیزاره جیش کنم.مارمولک گ+و+گ+و+ل منو خورده .دیگه خلاصه کلی باهاش حرف زدمو نشونش دادم که سرجاشهنیشخندو گفتم مارمولک دوست داره خیلی نازه.به من گفته امیرو خیلی دوست دارم.و از این جور حرفا.....خنثی

شب بعدشم تو خواب جیغ زدو از خواب پرید که سریع دوباره خوابید .به مامانم گفتم قضیه رو که گفت جاشو عوض کن شاید جایی که میخوابه قدیما گربه ای سگی چیزی مرده باشه.برای همین خواب ترسناک میبینه.من این کارو کردم و دیگه از خواب نپرید خوشبختانهفرشته


راسی یه چیزه دیگه اون هفته ای امیرو بردم پیش دکتر توانا.

گفت مجرای ادراریش تنگه و باید عمله سرپایی بشه.

فردا باید ساعت 8 صبح ببریمش بیمارستان و بستریش کنیم.فردا بابامم باید بستری بشه آخه یه غده روی مچه دستش در اومده و اونم عمل میخواد.فردا چه روزی شود.خدا خودش رحم کنهنگران

 


 

 

(عمل ها افتادن به دوشنبه هفته آینده،آخه جناب دکتر تشریف نداشتن)

 

 

امیرعلی و آکواریوم عمو کاظم.ماهیا رو میبینه میگه بگیریم ماهیا رو ببریم بپزیم بخوریمبغل

هلیکوپترشو گذاشته رو ماشین آتش نشانی میگه ازم عکس بگیر خنثی

اینم عشق بابا احمد و امیرعلی.امیرعلی تازه از حموم قبل از عملش در اومده.برا همین روسری سرشهلبخند

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (37) ارسال نظر
مامان رها
3 آبان 91 16:20
سلام خانوم خانوما تبریک میگم بهتون اول قبولیتون تو دانشگاه من قربون اون پشتکارت بشم دلم برای تو و امیر خیلی تنگ شده بود شاید باورت نشه این اولین سایت از رفقاست که باز میکنم تا جویای حالشون بشم اخه برام خیلی عزیزین
ایشالله موفق باشی


به به خوش اومدین.خوشحالم کردی که اومدی.
منم همیشه سر میزدم میدیدم نیسی برمیگشتم.
مرسی بابت تبریک.
مامان رها
3 آبان 91 16:22
قربونت برم خاله جون با اون ترس بانمکت اخه مارمولک به تو چی کار داره
ناراحت شدم بابت قضیه تمیر جونم تو رو خدا مواظبش باش ایشالله به سلامتی هم امیر و هم بابا جون عمل خوبی داشته باشن ما هم دعاشون می کنیم بی خبرمون نزار


فکر کنم یکی از بچه های فامیل ترسوندتش از مارمولک.
ایششششالا
مامان نورا
3 آبان 91 17:14
خیلی با حالی دختر وبلاگ خیلی خوشگلی داری تبریک میگم هم به امیر آقا که همچین مامانه باحالی داره هم به خودتون که دانشجو شدین


مرسی خانومی چشات خوشکل میبینه.مرسی بابت تبریکات.خیلی گلی
مامان پریسا
3 آبان 91 18:11
سلام عزیزم خوبی؟خسته نباشی.
خوب مزاحم درس خوندنت نمیشیم.
معمولا فصل درس که میشه رفت و امد با خونه هایی که بچه مدرسه ایی دارن باید کمتر بشه


مگه من بچه مدرسه ایم.من دانشجو ام ناسلامتی.
مامان پریسا
3 آبان 91 18:12
پس اقا امیر هم یاد گرفت دیگه بره دستشویی
مواظب این مارمولک ها باشید چیزی از امیرمون نخورن

ایشالله عمل های سرپایی به خوبی انجام بشن


ایشالا
مامان محمد و ساقی
3 آبان 91 22:45
سلام عزیزم.اول از همه امیدوارم امیر علی جون عمل خوب و راحتی داشته باشه و ایشا... زود خوب بشه و همچنین پدر بزرگ امیر هم ایشا... عمل راحتی داشته باشن.
خییییییییییییلی ناراحت شدما.فردا بهت زنگ میزنم.


اینقد خودمونو آماده کرده بودیم برا عمل که نگو.بابام اینا زود تر رفته بودن بیمارستان .منم امیرو از خواب ناز بیدارش کردمو لباس راحت تنش کردم ساعت7:30 .که بابام زنگ زد که نیاین دکتر نیستش دوشنبه دوباره باید بریم.
دیگه منم کلاس تربیت بدنی داشتم رفتمو الانم برگشتم .که امیر خوابه
مامان محمد و ساقی
3 آبان 91 22:47
اینقدر اینروزها حواستون به جیش و وستشویی و اینطور چیزاست شب خوابشو بچه می بینه.حرف مامانتم جالب بودا.
حالا ما برعکس ساقی شب ها راحت می خوابید و من در موردش خواب می دیدیم.


چه باحالللللللللللللللللللل.
مامان محمد و ساقی
3 آبان 91 22:49
خوبه که سرت شلوغ شده.تو که دیگه یک پا وبلاگ نویس هستی.آدرس وبتو به استادت بده همه خودششونو جمع و جو می کنن.
سوتی هم نمیدی.
مثل من نشی ها .من عنوان کنفرانس رو می گفتم و استادم بحث رو ادامه میداد.از بس هول شده بودم.


نه بابا.پس منم مثه توکنم.موضوعو بگم استاد بحرفه راجبش.
اما خودمو آماده کردم.راجب بلاگفا توضیح میدم
مامان محمد و ساقی
3 آبان 91 22:50
به یه پست خوب نیاز داشتم که گذاشتی بجز اون عمل امیر بقیه کوتاه و عالی بود.
مواظب خودتون باشید.ایشا... سرماخوردگیتون هم خوب میشه.


این قضیه سرما خوردگی رو خوب اومدیا.مرسی که اومدی.این سارا که با من قهره اصلا این ورا نمیاد
مامان نيما
4 آبان 91 10:20
عزيزم تبريك ميگم دانشگاه رفتنت رو بعدش هم اميدوارم عملها با موفقيت انجام بشه


مرسی عزیزم.منم امیدوارم