امیــــــــــــرعلیامیــــــــــــرعلی، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره
حلــــــــــما خانومحلــــــــــما خانوم، تا این لحظه: 4 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

سفرنامه شیراز!!!!

1391/4/4 2:38
2,426 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام دوستای گلم

چطور مطورین؟حالتون خوبه؟

 

بلاخره احساس مسئولیت کردم و عزمم رو جزم کردم تا این پُست رو بنویسم.

از دوشنبه هفته قبل که از شیراز برگشتیم ،اصلا حس و حال نداشتم.یا خواب بودم یا پای تی وی.گهگاه هم میومدم نت تا کامنتارو تائید کنم.

خلاصه مطلب طلسم شکسته شد و با کلی عکس اومدم .البته تمام عکسا نیست.چون خیلیاش به دستم نرسیده هنوز.

جونم براتون بگه که جمعه هفته قبل ساعت 9:30 حرکت کردیم سمت شیراز.

جناب مادر شوهر تا انتهای سفر تو ماشین ما همراهیمون کردن.

همه + امیرعلی 16 تا بودیم.با 4 تا ماشین.اولین بار بود که همچین سفری رو تجربه میکردم.

مدیر کاروان عمو عباس بود.کلی بهمون میرسید و همه کارارو هماهنگ میکرد.دسش درد نکنه.

تمام هزینه سفر رو هم مادرشوهر گرام متقبل شدن.و تو این اوضاع بد اقتصادی به دادمان رسیدن.خدا خیرش بدهچشمکبعد همه میگن مادرشوهرا بدن.آخه کی این حرفو زده بگین تا خودم باهاش یه گپی بزنمنیشخند

این سفر پر بود از خاطره.خیلی خوش گذشت جاتون خالی.

تهنا چیزی که یادمه این بود.شب دومی بود که تو هتل پارکزبان خوابیده بودیم.پا شدیم برا نماز صبح که امیر آقا بیدار شدن و بنده مجبور شدم بزارمش رو پام تا خوابش ببره و براش لالایی دست و پا شکسته میخوندم.خواب خواب بودا ،تا دیگه پامو تکون نمیدادم میگفت لِلِه (به ژله هم میگه لِلِه ،چون ژله هم تکون میخوره به تکونای پای منم میگفت ژله)نیشخند و تا صدای لالایی من قطع میشد میگفت لالانیشخند

و چون بنده چشمام باز نمیشد از خواب با دعوا و داد و فریاد خوابوندمش سر جاش و امیر آقا هم فقط گریه میکرد .به ناچار بردمش بیرون از چادر و تو پارکینگ راه میرفتیم که تنبل آقا گفت بَگَل(بغل)حالا مونده بودم اینو از کجا یاد گرفته.بازم به ناچار بغلش کردم و اونم احساساتی بغل

نظرتون چیه که بریم ادامه مطلب تا اونجا با عکسا توضیح بدم،آخه اینجوری توضیحم نمیادنیشخند

 


این عکس ماله شب قبل از رفتنمون به شیرازه.دایی محسن و زندایی اومده بودن از یزد و همگی رفتیم آهن شهر برای شام.تو این عکس داشتی انعطاف پذیری بدنتو به رخ هممون میکشیدی.



این عکس هم ماله همون شبه .چنتا گربه دورو ورمون میپلکیدن .که وحشتناک هم کنه بودن.اینجا داشتی بهش چوب میدادی بخورهنیشخند.بهش میگفتی بَیو بیا.


این عکس ماله سده سیونده.خیلی جای باصفایی بود.کلی حال کردیم و تو آب راه رفتیم.اینجا 2-3 بار لباست رو عوض کردم .بچه ها کلی شنا کردن.ماشینا هم کلی حال کردننیشخند

اینجا واسادیم تا ناهارمون که کوکو سیب زمینی بود رو بخوریمنیشخند


بدون شرح!


بازم بدون شرح!


اولین جایی هم که رفتیم توی شیراز همین حافظ خودمونه.کلی خاطرخواه داره.منم عاشقشم.


بعد از حافظ رفتیم پارک آزادی برای اُتراق.عجب پارکی.عجب آزادی ای.نسخه ی دومه پاریس بود اونجا.


فردا صبحش ساعت 9 عازمه شاهچراغ شدیم.جاتون خالی .نماز ظهر رو به جماعت خوندیم و رفتیم برای ناهار تو همون پارک پاریس نه ببخشید آزادی.


عمو عباس برامون برنج و مرغ پخت و تا آماده شد ساعت 6 بود که ناهار خوردیم.

بعد از ناهار رفتیم سعدی.که ازونجا نه عکس دارم نه فیلم متاسفانه.


فالوده شیرازی زدیم به هیکل و کلی نورانی شدیم و بعد دوسته عموعباس که بچه شیرازه اومد پیشمون و کلی اصرار کرد تا بریم خونشون.


بعد از سعدی بازم رفتیم به هتل پارک خودمون یعنی همون پارک آزادی.شب هم خوابیدیم همونجا کنار ماشینای عزیزمون.

و فردا صبحش عازم آبشار مارگون شدیم.یه 3 ساعتی تو راه بودیم .صبحونه هم وسط راه خوردیم.


کلی پیاده روی کردیم و از پله بالا رفتیم تا رسیدیم به آبشار.

عجب جایی بود این آبشار.من تا به حال اینجور جایی ندیده بودم تو واقعیت.

یعنی فقط عشق کردیم.کلی آب بازی کردیم و خودمون رو خیس کردیم.

فقط میتونم بگم که برین و ببینید وگرنه که عمرتون بر فناس.

یه تیکه از بهشت بود .یادش که میافتم احساساتی میشم.وای خدااااااااااا


ارتفاع آبشار بیشتر از 40-50 متر بود.عجب آبی .رودخونش پر از آب بود.خیلی هم خُنک بود.پاتو میزاشتی تو آب ،خونای پات یخ میزد.تا این حد آبش سرد بود

اینم یه نما از امیرعلی و آبشار مارگون


برای ناهار هم رفتیم کنار رود خونه بساط پهن کردیم و عمو عباس عدس پلو پخت برامون همراه با سالاد

بعد از آبشار یکسره رفتیم خونه دوست عموعباس.شام آماده بود خوردیم و خوابیدیم.

فردا صبحش بعد از خداحافظی رفتیم باغ اِرم،تنها جایی که گرما خوردیم همینجا بود.


بعدش ما رو کنار خیابون دروازه قرآن روبه روی اون هتل بزرگه که دارن میسازن رو کوه رها کردن به امان خدا و آقایون رفتن برای خرید سوغاتی که شامل :کاک(یوخه شیرینی شیرازی)،مسقطی بود.

با 6 تا پسر بچه و 1 دختر کوچولو تو یه 206 کوچولو داشتم پِرس میشدم و کَر.صدای ضبط تا آخر .بچه ها هم مشغول قر دادن.امیر هم فقط بدی میکرد.ولشون کردم و رفتم پیش جاریای محترمه و مادر شوهر تو ماشینای دیگه.

ساعت نزدیکای 12-1 بود که وداع کردیم با شیراز و رفتیم سمت تخت جمشید.


اونجا هم یه اتفاق بد اُفتاد برامون.مثله اینکه علیرضا پسر عمو محمدرضا میخواسه سوار اسب بشه که اسبه فرار میکنه و علیرضا هم پشت اسبه.حالا خدا رو شکر که علیرضا زین اسبه رو گرفته بوده.من نبودم که ببینم خجالتولی وقتی برگشتم دیدم همه رنگاشون پریده و ترسیدن.خیلی ترسیده بودم.

اونایی که ندیده بودن تخت جمشیدو رفتن ،ما ها موندیم و استراحت کردیم.


امیر آقا تو جویی که از کنارمون رد  میشد کلی آببازی کرد.

سوار اسب هم شد.با اینکه اولش ترسید ولی بعدش آروم شد.علیرضا بعد از اون اتفاق بازم سوار اسب شد.عجب شجاعتیتشویق


بعد از خوردن ناهار اومدیم به سمت یزد.از اونجایی که به بچه ها قول پیتزا داده بودن.ساعت 12 نصفه شب سفارش 15 تا پیتزا دادیم به پیتزا گل سرخ یزد تلفنی.


جاری بزرگم گفت که پیتزا نمیخورم برام همبر زغالی سفارش بدین که شوهر بنده چون میخواست لفظه قلم با منشی پیتزایی صحبت کنه گفت خانم همبر دستی دارین خانمه گفت اَنبُر دستی؟قهقههتا رسیدیم یزد هی یادمون میوفتاد و میخندیدیم.

بعد از خوردن پیتزاها خداحافظی کردیم از هم و حرکت کردیم به سمت دیارمون بافق.




جمعه ای که همین پریروز باشه جاتون خالی رفتیم خوسف .اونجا هم خیلی خوش گذشت.


امیر با باباش رفت تو استخر آببازی.که باباش حواسش نبود و امیر با کله افتاد تو آب نیشخند

وقتی خودش میخواد تعریف کنه این اتفاقو خیلی باحاله ،میگه:

آبباسی،گوگول،اِنداخ،بابا،کَله،آب

ترجمه(رفتم آببازی،شلوار پام نبودنیشخند،بابام انداختم با کله تو آب)زبان


این عکس هم ماله امروز ظهره.دراز نشستو بغل کردهنیشخند


 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (55)

مامان علی خوشتیپ
4 تیر 91 7:56
چه عجب پست جدید گذاشتی
همیشه به سفر و گردش .میگم فقط دلن میخواست منه بدبخت هی برات اس بفرستم.هیچکدوم از جاهایی که گفتم که نرفتی


تو باور که نمیکنی اصلا با 16 نفر نمیشه هیجا رفت.تا بیای جمعشون کنی 3 ساعت طول میکشه.ما فقط 3 جا رفتیم برا دیدن.1 بارم رفتیم زیارت.همین.
خودم خیلی میخواسم جاهایی که نرفتم رو ببینم.ولی نشد
مامان علی خوشتیپ
4 تیر 91 7:57
واقعا آبشار مارگون یه تیکه از بهشته


معرکه اس حرف نداره
مامان علی خوشتیپ
4 تیر 91 7:58
آببازی،گوگولانداخت،بابا...چه بانمک
کلی خندیدم


آره دیگه !ما هم کلی میخندیم تازه با یه حسی تعریف میکنه.
مامان علی خوشتیپ
4 تیر 91 7:58
میگم این عمو عباس چه شخصیت باحالیه
چندسالشه اونوقت؟


34 -35 سالشه.خیلی باحاله.من دوسش دارم


اشتباه نشه ها به چشم برادری
مهتاب
4 تیر 91 8:59
سلام سفر به خیر خدا راشکر که بهتون خیلی خوش گذشته نترسیدی بچه را وسط آب ولش کردی یا آن بالا توی سنگهای آبشار



باید آخرش مرد بشه دیگه.باید از یه جایی شروع کرد.هوای خودشو داره امیر خوشبختانه.تو استخر هم پاش لیز خورد
مامان نيما
4 تیر 91 10:04
رسيدن به خير معلومه خيلي خوش گذشته
مامان نيما
4 تیر 91 10:07
دلم برا عمو عباس ميسوزه كه اينقدر آشپزي كرده.خوش به حالتون


آره بیچاره.ولی دسش درد نکنه.خیلی دست پختش خوبه
مامان زهرا
4 تیر 91 10:54
به به خانم خانم ها خوبی
خوش گذشت ؟؟ من که لذت بردن از صحنه صحنه خاطرات و عکس های قشنگت

ضمنا جدیدا یک پست در مورد خاطرات پیک نیک دسته جمعی نوشتم و سعی کردم مثل شما با جزئیات باشه

خوشحال میشم نظر بدی؟؟


قربونت عزیزم.جات خالی خیلی خوش گذشت.
حتما میام میبینم
مامان زهرا
4 تیر 91 10:55
ضمنا قبول دارم سفر با چند تا ماشین هم مزیت هایی داره و هم دردسر های مخصوص خودش
ادم تنها بره کلی وقت اضافه داره ولی با جمع کلی وقت هم کم می یاره


دقیقا.کلی وقت کم آوردیم.یه عالمه به مامان علی زحمت دادم کلی برام جاهای قشنگ شیرازو اس کرد برام.ولی هیج جاشو نتونستیم بریم
مامان زهرا
4 تیر 91 10:56
از تعریف های آبشار هم کلی خوشمان آمد
به شوهر جان دستور دادیم در صورت برگشت به ایران و بازدید از شیراز ما را به این بهشت گمشده ببرد
البته امیدو است گم نشویم


نه بابا سر راسته.تو جاده یاسوجه.آدرس بپرسین بهتون میدن.حتما برو خیلی باحاله
مامان علی خوشتیپ
4 تیر 91 11:13
خوبه سنش.البته اشتباه نشه ها به چشم برادری


دخیخا.
دختر خاله
4 تیر 91 11:37
عزیزم همیشه به سفر خدایی بعداز تولد امیرعلی خیلی دگرگون شدیا خوبه ک یه چیز تونست تو رو متحول کنه
شیراز همیشه دوست داشتنیه خصوصا با مردم با فرهنگش


حال کردیا.آره مردمش خیلی خوبن.ولی با لهجه ما کلی مشکل داشتن.باید با لهجه بافقیا آشنا بشن فقط همین!
محمد
4 تیر 91 11:50
همیشه به شادی وگردش
حسام
4 تیر 91 12:03
وای دارم دیونه میشم هنوز حالا حالا ها نمیریم مسافرت
وای خدا


میرید ایشالا هنوز تا آخر تابسون خیلی وقته
حسام
4 تیر 91 12:06
باور میکنید من چقدر از دنیا عقبم هنوز یه بار هم شیراز نرفتم چه برسه به آبشار مارگون
تازه باید از امروز تا هفته اول ماه رمضون برم مدرسه کلاس تا مثلا درس های سال آینده رو یاد بگیرم دارم میترکم خواهر زهرا از این همه فشار هنوز امتحانا تموم نشده برو مدرسه


آخه چرا؟!ما که نمیرفتیم مدرسه.اجباریه این کلاسا؟
حسام
4 تیر 91 12:10
راستی کارنامه ام رو هم دادن
سر راست 19 شدم


بابا ایول.میدونی من از کلاس چندم دیگه رنگه معدل بالای 19 رو ندیدم؟!
از کلاس دوم راهنمایی به بعد
حسام
4 تیر 91 12:11
ولی تصاویر خیلی کمه ها


نسبتا خوبه!


الان شمردم.11 تا عکس بود،تازه خیلی هم زیاده
مهین
4 تیر 91 12:39
سلام گلم. به به بالاخره تشریفت آوردین برای گذاشتن پست جدید
خدا رو شکر که خوش گذشته!
هواییم کردی!! خیلی شیراز رو دوست دارم
وای آبشار مارگون معرکه س/ واقعا زیباس
یادمه پاهام این قدر یخ کرده بود که می گفتم اگه با چاقو پامو ببرین نمی فهمم بس که بی حس شده بود
یادش بخیر
عکس ها هم خیلی قشنگ بود. امیرآقای جیگر هم حسابی کیف کرده
راستی بی معرفت تا خوسف اومدین،نیم ساعت دیگه می اومدین به ما می رسیدین، ما بیرجندیم
همیشه به شادی و گردش



وای مهین جونم میدونی بیرجند کجاس و ما کجاییم؟
بیرجند مگه تو خراسان نیست؟
این خوسفی که میگم یکی از روستاهای بافقه عزیزم.
آره جات خالی عجب جای باحالیه این مارگون
مامان زهرا
4 تیر 91 14:05
راستی یادم رفت عاشق این ایتم های بامزه کوچولو و متنوع هستم که بین متن ها می گذاری


جدی!
مامان زینب
4 تیر 91 17:04
خیلی عکسات قشنگ بود... سد هم ظاهرا خیلی خیلی قشنگ بوده


سد هم معرکه بود.تو این سفر فقط سد و آبشار بهم حال داد اساسی
مبین فرفری
4 تیر 91 18:13
عزیزم همیشه به گردش
کو مادر شوهر خوب


مادرشوهر من عالیه
مامان پریسا
4 تیر 91 20:22
سلللللللام خوبی.
خدا رو شکر که طلسم شکسته شد.....


آره خدا رو شکر
مامان پریسا
4 تیر 91 20:23
خوبه هستی و اون طرفا افتابی نمیشی !!!!!


میام طرفت ولی حس کامنت گذاشتن ندارم
مامان پریسا
4 تیر 91 20:30
دست این عمو عباس درد نکنه که بنده خدا فقط اشپزی کرده . میگم پس خانم ها چکار میکردن؟


شستن ظرفا،البته من از زیرش در میرفتم به بهونه امیر
مامان پریسا
4 تیر 91 20:31
پس امیر علی هم عاشق آب بازیه.
حالا چرا درازو نشست رو بغل کرده؟


نمیدونم فکر کنم عاشق شده بچم
مامان محمد و ساقی
4 تیر 91 22:38
سلام.خوبی؟
آفرین به عمو عباس.ایشاا... همیشه به سفر.همیشه خوش باشی گلم.
اون قسمت سفارش پیتزا رو خوندم کلی خندیدم.یادم رفت چی میخواستم بنویسم.دوباره میام.


اوکی .دوباره بیا!
مامان مريم گلي
5 تیر 91 9:03
چه عجب چه سفرنامه اي
انگاري خيلي خوش گذشته
بيچاره عمو عباس كه براتون غذا درس ميكرده بيچاره مادر شوهر كه پول سفرو داده آفرين به هردوشون
واسه ما سوغاتي آوردين
همبر دستي هم خيلي حال داد


آره جات خالی خیلی خوش گذشت.
آره آفرین به هردوشون
دختر خاله
5 تیر 91 9:57
عزیزم من خوشحالم که تو متحول شدی حال نکردم
لهجه تونو درست کنید همه چیز حله ه ه ه


لهجه به این خوشکلی.کجای ایران جز بافق دیده بودی این مدلیشو
مامان زهره
5 تیر 91 11:21
دوست خوبم ، محمد سپهر در مسابقه ني ني خانه دار شركت كرده دوست داشتين راي بدين .اين هم نشاني اش:
http://sheklak_mohammad.niniweblog.com/post931.php




رای دادم
حسام
5 تیر 91 13:09
آره اجباریه


چی؟!
رضا
5 تیر 91 13:23
سلام اتفاق خاصي تو وبلاگت نيافتاده ..منتظرتم تا عكسي ...مطلب قشنگي ...بابا بيخيال شل شديا بچه محله


چرا دیگه دیروز پُسته جدید زدما ناسلامتی.
بچه محل؟/؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
REZA
5 تیر 91 13:23
upam bia ---------------------------_(/_\) -------------------------,((((^`/- ------------------------((((--(6-/- ----------------------,(((((-,,----/ --,,,_--------------,(((((--\"._--,',; -((((\\-,...-------,((((---\----`,@) -)))--;'----`"'"'""((((---(------´´ (((--\------------(((------/ -))-|-------آپم-زود بيا-----| ((--|--------.-------'-----| ))--/-----_-'------`t---,.') (---|---y;---,-""""-./---/\-- )---/-.\--)-\---------`/--/ ---|.\---(-(-----------\-\' ---||-----//----------\\'| ---||------//-------_\\'|ا ---||-------))-----|_\--|| ---/_/-----|_/----------|| ---`'"------------------\_|
دختر خاله
5 تیر 91 13:57
آره واقعا
مامان زهره
5 تیر 91 14:45
ممنون گلم از لطفت


خواهش میکنم
مامان پریسا
5 تیر 91 15:44
به پریسا هم رای بدید لطفا"

http://sheklak_mohammad.niniweblog.com/post931.php


حتما.
باران
5 تیر 91 18:34
سلام.میشه به پریسا جون هم رای بدید؟

http://sheklak_mohammad.niniweblog.com/post931.php


بابا مهربون.رای دادم
مامان ساقی و محمد
5 تیر 91 19:31
سلام.میگم تو چادر لالایی خوندن چه حالی میده.خوش به حال دور و وریات. آفرین به مادر شوهرت.ما یه بار به اتفاق مادر شوهر رفتیم از حلقوم ما بیرون کشید. باز هم میام.
هادیم
5 تیر 91 20:02
کمی کارت پستال به مناسبت میلاد امام سجاد گذاشتم.....خوش حال میشم از آن ها دیدن کنید و منتظر نظراتتون هستم....
مهین
5 تیر 91 20:10
سلام عزیزم من دقییقا طبق دستوری که در وبلاگ ژورنال دنیای نفیس بود درستیدم خودت هم که از اونجا برداشتی دستورشو من عکس شیرینی تو رو اونجا هم دیدم اگه سوال خاصی داری در خدمتم
الهه مامان روشا جون
6 تیر 91 1:36
همیشه به گردش و سفر و خوشگذرونی.خیلی خوب بود پست پراز عکس قشنگ.=D
واسه امیر علی جون


فدات عزیزم
الهه مامان روشا جون
6 تیر 91 1:38
روشا جون در مسابقه ني ني خانه دار شركت كرده دوست داشتين راي بدين .اين هم نشاني اش:
http://sheklak_mohammad.niniweblog.com/post931.php


حتما
مادر کوثر
6 تیر 91 7:21
وای چه سفری خوبییییییییییییی
چه باحال
دسته جمعی و شلوغ پلوغ
همیشه به شادیییییییییییی
امیر علی هم خیلی بامزه حرف میزنه. ببوسش


مرسی خانمی
مامان رها
6 تیر 91 8:33
خانمی سلام خوبی خوشی
په عجب اومدی منم اگه این همه جاهای خوب خوب رفته بودم فعلا دست و دلم برا پست گذاشتن نمی رفت
خوشححالم که کلی بهتون خوش گذشت
ما سفرنامت رو خوندیم تو هم بیا سفرنامه رها رو بخون دیگه خاله مهربون منتظر نظر نازتیم


من خوندم سفرنامه کرجتونو.نظر هم که گذاشتم.ولی بازم دوباره میام/.یه دونه افسانه مامان رها که نداریم ما
مامان رها
6 تیر 91 8:34
خوب امیری ما بهت خوش گذشت خاله جون تو عکسا که خیلی ملوسی و معلومه کلی خوش گذروندی
ایشالله همیشه به گردش و سفر
خاله قربونت بشم دوست دارم فراوون


ما بیشتر!
مامان رها
6 تیر 91 8:36
راستی از طرف ما از عمو عباس هم تشکر کن که کلی براتون غذا پخت و راحت بودید
خوبه دیگه کارهاتون رو دادید اون بنده خدا انجام بده
جدی همه غذا ها ذو برای 16 نفر خودش می پخت و شما می خوردید


آره دیگه.بقیه هم کمک میکردن.ولی اون کارای اصلی رو میکرد
حسام
6 تیر 91 12:08
اومدم این جا نظر دادم که ما همیشه همراه تونیم
چون گفته بودین رمز نمیدم به مردا گفتم مطلب بالایی نظر نزارم خواهر زهرا


از بس آقایی !
مامان سامان
6 تیر 91 13:01
دمش گرم به این زندایی که دنگتون رو حساب کرده.همه رو یا فقط شما رو


همرو دیگه.اگه فقط دُنگه ما رو حساب میکرد .بقیه حسودی میکردن
مامان سامان
6 تیر 91 13:04
خوش به خال الهام خانم با این شوهرش


خدا شانس بده!
مامان سامان
6 تیر 91 13:05
این جور که تعریف می کنی باید حتماٌ بریم این آبشارور ببینیم


اوف معرکه اس حتما برین
مامان سامان
6 تیر 91 13:09
حالا انبر دستی واسه هماروست گرفتین


نه نداشتن .پیتزا گرفتن واسش اونم برد خونشون
مامان سامان
6 تیر 91 13:12
پیتزاش اونجوری که من تعریف می کردم بود یا نه


من که عاشق پیتزام .خیلی دوس داشتم .بقیه رو نمیدونم
مامانی
6 تیر 91 14:11
موفق باشی همیشه به تفریح
شیراز دیدنی هاش زیاده


آره فراوونه.برا همین خیلی وقت کم آوردیم
مامان سامان
6 تیر 91 15:56
ما هم بریم به مامان شوهر بگیم که یاد بگیره ماشاا... باورم نمی شه.


مادر شوهر منو دسته کم نگیر!
مامان آیدین
7 تیر 91 1:42
سلام عزیزم رسیدن بخیر از عکساتون مشخصه خوش گذشته ایشالا همیشه به شادی ببینمتون .


مرسی عزیزم
مامان امیرحسین و امیرعلی
7 تیر 91 18:54
سلام.همیشه به گردش.دست عمو عباسم درد نکنه...اسمشو درست گفتم؟؟
راستی وب ما رو منور فرمودین ستاره خانم با اومدنتون.


آره اسمشو درست گفتی دوستم!
خواهش میکنم