امیــــــــــــرعلیامیــــــــــــرعلی، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره
حلــــــــــما خانومحلــــــــــما خانوم، تا این لحظه: 4 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

1 سفر و 2 تا ضربه اساسی

1391/2/10 1:38
1,872 بازدید
اشتراک گذاری

 شکلکهای جالب و متنوع آروین

سلام قند و نباتم


سلام رفقا میبینم که کلی دلتون واسمون تنگ شده بودزبان


بله این 2-3 روزی که نبودیم در خدمتتون یزد تشریف داشتیم.رفته بودیم برا مراسم عقد کنون تنها پسر داییمون.


جاتون خالی، عجیب خوش گذشت.ماشالا عروس و دوماد هر دو رقاص .ما نیز بی جنبه از اونها بد ترنیشخند

کل شب بزن و برقص و بکوب بود.ما که حسابی حال کردیم .یه 7-8 کیلویی کم کردیم از بس ورجه وورجه کردیم.


امیرعلی خان مامان هم به بهانه عروسی صاحب شلوار و کفش نو شدند.


قرار بود بعد از عروسی برگردیم دیارمون.ولی موندیم تا فرداش که جمعه باشه بریم یه گردشی بکنیم و امیرعلی خان رو یه پارکی ببریم.تا بچم روحیش عوض بشه.عینک

فردا صبح بعد از عروسی رفتیم تفت تو یکی از پارکهاش اُتراق کردیم.تو یزد کم پارکه که رفتیم اونجا.


جاتون خالی هوا بسیار مطبوع و دلنشین بود .نزدیکمون هم شهر بازی بود و امیر آقا کلی خوش به حالش شده بودنیشخند

دایی محسنش همش سوار سرسره اش میکرد.از اونجایی که بنده فکر کنم مامانش باشم پاشدم احساس مسئولیت کنم و پسرم رو سوار بر تاب کردم.که چشمتون روز بد نبینه گل پسرم نقش زمین شد.


داشت حال میکردا من داشتم هلش میدادم و نگاهم جای دیگه بود .برگشت بهم چیزی نشون بده شترق افتاد.از شانسمان زمینش خاکی بود.وفقط یه خراش کوچولو بر پیشانیش نقش ببست.


ناهار هم برنج و مرغ عروسی دیشب بود که همراهمون کرده بودن.حسابی صفا داد دیگه.


بعد از اینکه برگشتیم یزد .بعد از استراحت تو خونه دایی محسن برای شام رفتیم پارک شادی.


آخرین باری که رفته بودم پارک شادی فکر کنم 10 سالم بود.حسابی خاطره انگیز شده بود محیطفرشته

امیر علی خان در همون بدو ورود سوار تاب کودکان شدن.بعد هممون با هم سوار کشتی صبا شدیم که امیر هم سوار شد.بچم به خاطر جیغای ما بیشتر ترسیده بود تا ارتفاع


بعد سوار یه وسیله شدیم که جدید بود اسمشم یادم نیست .در کل خیلی بی مزه بود


بعد هم سوار قطار وحشت شدیم خانوادگی که اونم مثه قدیما بسیار خنده دار بود به جای ترسناک.تو قطار چون جا نبود تا هممون پیش هم بشینیم من رفتم پیش یه زن و شوهر که یه پسر 3 ساله داشتن.از تونل وحشت که رد شدیم مامانه از پسرش پرسید عزیزم ترسیدی؟پسره گفت از چی؟قهقهه

بعد از اون هم رفتیم رو چمنا نزدیک همون تاب کودکان نشستیم برای شام که امیر آقا دوباره سوار تاب شدن.


وقتی برگشتیم خونه به علت اینکه آخر شبا خدا سرش خلوت تره نمازم رو داشتم میخوندم که یدفعه امیر جیغ زد و بعد هم گریه شدید که نمازم رو شکوندم 


بچم رو برق گرفت .مثه اینکه یه پیچ افتاده بوده تو اطاق اونم کرده بوده تو پریز برق.خیلی خدا رحمش کرد.فکر کنم همین که اومده بکنه تو پریز جرقه زده.برا همین اتفاق بدی نیوفتادش.


خیلی ترسیده بودم.بچم تا 5 دقیقه آروم نمیشد فقط گریه میکرد.خیلی نگرانش بودم.خیلی خدا رحم کرد.


خدا رو شکر هیچ اتفاقی براش نیوفتاد فقط ناخنش یه ذره سوخته بود به خاطر جرقه.


در کل اونشب نصفه عمر شدم.تو این سفرمون بچم دو بار ضزبه خورد .الهی بمیرم


عکسا هم تو ادامه مطلبه

 


 

چند روزی میشه که عاشق خوندن شدی .تو میخونی و ما هم باید برات سینه بزنیم.حتی نوحه درخواستی هم میخونی.مثلا میگیم بابا بخون میخونی باباییا باباییا.میگیم مامان میخونی ماماییا ماماییا.کلا همه چی میخونی دیگه


امشب هم رفته بودیم خونه عمه زکیه که شام سالاد اولویه نگهمون داشتن.خدا فکر کنم یه جا اشتباه کردیاچشمک


1 سال و 8 ماه و 28 روزته امروز دقیق

نیشخند

 همین الان با بابایی رفتی دکتر .من اصلا حس و حال آماده شدن نداشتم.

فرشته

یه کوچولو سرما خوردی.هنوز آبریزش بینی نداری.

قلب

چون قراره پنج شنبه ،جمعه با عمو ها و عمه ات بریم آبشار یزد،برا همین فرستادمت دکتر تا بد تر نشی.

ماچ


گفتم دیروز با بابایی رفتی دکتر،یه دست گل اساسی به آب دادی.

نیشخند

قبلا تو ضبط ماشین بیسکویت کرده بودی و دیگه هم ضبطش نوار نمیخوند.

قلب

دوباره دیروز آب ریختی تو ضبط ،ایندفعه رادیوشو ناکار کردی.

دلقک

مامان  جون از کجا فهمیدی قصد نو کردن ضبط ماشین رو داریم؟سوال

عینک

تو شهرمون چنتا بیلبورد نصب کردن که روش تبلیغ فروش اسبه.همین که میبینیش میگی اَبتنیشخند

از خود راضی

خوشم میاد فرق چیزه خنک و گرم رو میدونی.به چیزایی که خنکن مثه شیشه آب میگی یخه و وقتی تو ماشینیم و آفتاب افتاده رو صندلی میگی داغ و اونجا وانمیستی.

زبان

شب هم تو پارک آهن شهر یه کنسرته ،حالا بعدا جزئیاتشو میام تو یه پُست جداگونه توضیح میدم.فقط خدا کنه اُمُلی نباشهنیشخند

ماچ

 

 

 


این عکس هم گویای همه چی هست.زخم پیشونیت هم به خاطر دست و پا چلفتی مامانته .همون تابی هم که ازش افتادی پشته سرته


بدون شرح!


بازم بدون شرح!


اینجا هم اومدیم سوار این بکنیمت که وسطای بازی گریه کردی که بیای پایین .زیاد باهاش حال نکردی


اینجا هم که خونه خودمونه .برات تابت رو نصب کردیم و تو هم عاشقشی.اینجا هم عروسکت رو  همراه خودت سوار کردی


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (43)

مامان ریحان عسلی
10 اردیبهشت 91 1:44
سلام
من اولیم هورااااااااا
همینو داشته باش تا بعد بیآم پستت رو بخونم فقط خواستم معرفت رو داشته باشی


دمت گرم
مامان علی خوشتیپ
10 اردیبهشت 91 7:45
مامان ختگم نوبرههههههههههههه هاااااااا
یه اسپندی چیزی دود کن دیگه ااااااااااااااااااه...
البته منم وقتی کوچیک بودم داداشمو گذاشته بودن پیشم اونم سیخ رو کرد تو پریز برق و ...(تو مدرسه مامانا خاطرشو نوشتم)خوشم میاد عین همیم
کاش منم تو عروسی پسر دایی بودم...
نوحه برای خاله هم میخونی امیر علی جون؟
بیشتر مواظب بچه باش


واقعا واقعا نوبره.
صدقه دادم براش .
تفاهم داریم دیگه ولی همو دیر پیدا کردیم .حیف
آره جات خالی حسابی خوش گذشت
هنوز خاله بلد نیست بگه.خاله خودشم به اسم صدا میزنه.
مواظبشم
مامان خورشيد
10 اردیبهشت 91 10:09
الهي هميشه خوش باشيد و به گردش و عروسي. الهي بلا از اين گل پسر هم دور باشه.


مرسی عزیزم
مهتاب
10 اردیبهشت 91 11:24
سلام عزیزم امیدوارم همه روزهات مثل این چند روز خوش باشی


فدات
مامان مهنا
10 اردیبهشت 91 11:42
سلام عسیسم
خوب هستین ایا
کم پیدایین
هرچن ما خودمونم کم پیداییم
اینم بوووووووووووووس مال کوشمولو


سلام.خوشحالم کردی اومدی.ایشالا میام سراغتون!
دختر خاله
10 اردیبهشت 91 11:49
تو ب این میگی یه خراش کوچولو؟؟ تو آخر یه کار دست این بچه میدی با این حواس پرتی هات میبینم که شما هم اکتیو شدید به خودتون تکون میدید


باورت نمیشه که اونجا شده بود مجلس خنده.همش مسخره بازی بود.منو که میشناسی هیچ کارم
محمد
10 اردیبهشت 91 12:00
بابا مواظب امیر علی باشید
خداروشکر که به خیر گذشت .


مواظبشم به مولا.بعضی وقتا از دستمون در میره دیگه
مامان ساقی و محمد
10 اردیبهشت 91 13:39
سلام.بخدا دیوونه ی این نوشته هاتم.بیجاره امیر جون.کافیه یکی دلش گرفته باشه بیاد اینجا.غمش یادش میره.
عزیزم ممنون که شادم کردی.بابت لطفت به محمد و ساقی ممنون.


فدات عزیزم.از بس با محبتی نسبت به من.
مامان سامان
10 اردیبهشت 91 15:20
سلام مبارک باشه حالا عروسی بود یاعقد،
اگه یکم حواستو جمع کنی فکر نکنم طوریت بشه
بیچاره پسر دایی من چی می کشه.:


عقد بود.
پسر داییتون از من بدتره.زن و شوهر هر دو یه جورن
مامان رها
10 اردیبهشت 91 15:43
خاله به قربونت برم جرا مواظب خودت نیستی خدا بخیر کرد وای برق گرفتگی
خدا نیاره اون روزو مگه پیریزاتون پایینه که دستش برسه
بابا آدم دیگه نمی دونه مواظب چه کارتون باشه وروجکا
بازم که از تاب افتادی خاله امان از دست ما مامانا که همش ....


آره پریزای خونه داداشم پایینه متاسفانه..
مامانش سر به هواس.خدا شفام بده
مامان رها
10 اردیبهشت 91 15:44
دایم به گردش و تفریح و عروسی
عزیزم تا یزد اومدی و چیش ما نیومدی چچچچچچچچچچچچچررررررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟
قربونت برم میومدی خوشحال میشدیم
آدرس رو تو خصوصی گذاشتم برات
بروخصوصی



ایشالا میام
مامان رها
10 اردیبهشت 91 15:48
قربونت برم اونجا که بغل مجسمه ای خیلی ترسیدم اول گفتم یعنی تنها اونجا بودی بعد دیدم شلوار یکی پشت مجسمه معلومه خیالم راحت شد مواظب خودت باش
خاله قربون اون زخمات بشم
تاب جدید هم مبارک
راستی جالبه که امیر به عروسک علاقه نشون می ده رها که اصلا طرفش هم نمیره



نه بابا اصلا علاقه نداره برای اینکه به زور سوار تابش کنم .اونو آوردم که بهونه داشته باشه
حسام
10 اردیبهشت 91 16:51
واقعا بهتون خوش گذشته البته این چند روز تعطیلی به ما هم خدا رو شکر خوش گذشت

البته فجیه در یان چند روز به امیرعلی مثل اینکه خوش گذشته...؟نه


بهش خوش گذشت.ولی 2 تا ضربه اساسی خورد
مامان ریحان عسلی
10 اردیبهشت 91 17:07
خصوصی دارید
خاله ي اميرعلي
10 اردیبهشت 91 22:50
سلام گلم
هميشه به مسافرت و عروسي
خداروشكر كه بهتون خوش گذشته و خدارو صدهزار مرتبه شكر كه اتفاق بدي براي اميرعلي جونم نيفتاده آخي خاله قربونت بره چه خراشي هم برداشته بچمون كبودشده ديگه... ؟آخه وقت شوهر كردنت بود دست و با چلفتي؟ تو بايد ميشستي درستو ميخوندي نه اينكه شوهر كني و بچه هم داشته باشي... زهرا جان فقط دوسال ازم بزرگتري... اي خدا من چرا اينقد بدبختم!!!
منم بيام تاب بازي؟


راس میگیا چه وقت شوهر کردنم بود .
بگو زود شوهرت بدن تا ترشی ننداختنت خواهر من.
کبود نیست خراشیده شده.الانم خوب شده
مامان امیررضا
10 اردیبهشت 91 22:59
سلام عزیز خاله خوبی جیگرم.مثل اینکه حسابی بهت خوش گذشت .ضربه های اساسیت هم اشکالی نداره از قدیم گفتن بازی اشکنک داره سرشکستنک داره


دقیقا بزرگ بشن یادشون میره.خودمون اینقدر از این بلاها سرمون اومده که نگو...
مامان پریسا
10 اردیبهشت 91 23:22
خدا رو شکر که به خیر گذشت. بابا برای این پریزا در پوش بذار خودتو راحت کن.
همیشه به عروسی.....
پس شما هم تشریف نداشتید......


خونه داداشم پریزاش پایینه،بعد از اون اتفاق قرار شده در پوش بزاره.نفهمیدی ما نبودیم
مامان پریسا
10 اردیبهشت 91 23:24
میگم اون سلنر گاز چیه اون گوشه. مگه شما هنوز خونه گاز کشی نشده؟

دقتو میبینی؟


یه نفر دیگه همین دقتو کرده بود.نه بابا گاز کشی چیه؟شهرمون غرق تو سنگ معدن .بعد هنوز تازه دارن لوله کشی میکنن برا گاز.میبینی رسم زمونه رو
محمد
11 اردیبهشت 91 7:47
سلام وصبحتون به خیر وشادی ببخشید به بزرگواری خودتون . من روستا زاده و خدا شاهده که در 10 بهمن 54 هم لخت ومادر زاد به دنیا اومدم واز بچگی بزگ شدم وسواد آنچنانی که ندارم چطور میتونستم حدس بزنم یا فکر کنم که کپسول گازای شما دکور خونتونن.
حسام
11 اردیبهشت 91 11:57
عمه خانم من هم میخواد بهتون سربزنه ولی متاسفانه adsl نداره و زیاد علاقه ای هم به اینترنت نداره حالا عوضش من تلافی عمه ام رو میکنم....!
مامان ریحان عسلی
11 اردیبهشت 91 18:49
سلام
پس غیبت تون ماله خستگی پاهاتون بود ( رقصنده جون ) که نای نشستن پای کام رو نداشتی
همیشه به شادی عزیزم ... شلوار و کفش نو هم مبارک
به قول گفتن خودتون مادر خ ن گ هم نوبره والا ، طفلی امیرعلی چقدر باید به خاطر بی احتیاطی مامانش زخمی بشه
آخه پیچ چیکار میکرده تو اتاق خدا رو شکر که به خیر گذشت از دست تو مامانش
یعنی تو اون شب 11.5 ساله شدی با اون جرقه جل الخالق
امیدوارم از کامنتم لذت برده باشی حالا ببینم تو هم از این کامنتا بلدی بذاری یا نه



نبودی ببینی مجلسو ما گرم کردیم.
اون پیچه هم به خاطر این وسط اطاق بوده چون خونه داداشم تازه اثباب کشی کرده بودن .
نه منظور 11.5 نبود .منظور م این بود اگه قرار باشه 100 سال عمر کنم 50 ساله شدم.
من کلا هیچ استعدادی تو کامنت گذاشتن ندارم متاسفانه.
بسیار لذت بردم از کامنتت .مرسی بازم از این کارا بکن
مامان طهورا
12 اردیبهشت 91 2:51
پس کامنت من کوش؟!
هیشکی منو دوس نداره .
من الان میرم معتاد میشم....


به مولا من هیچ کامنتی رو حذف نمیکنم.سیستم نی نی وبلاگ قاطی داره
مامان نیایش
12 اردیبهشت 91 11:35
سلام عزیزم همیشه به سفر
سفرا بی خطر
خدا رو شکر که بهتون خوش گذشته و اتفاق بدی هم نیفتاده برای گل پسرت خیلی مراقب باشید برق واقعا شوخی بر دار نیست
الهی سالم باشه همیشه
عکس هاش هم قشنگ بود مخصوصا اونی که با عروسکش سوار تاب شده خیلی با مزه شده


فدات خانمی
مامان پریسا
12 اردیبهشت 91 23:30
وای چه بد شد. به هر حال تلاش خودت رو بکن ایشالله موفق میشی. راستی به این ادرس برید و اگر خوشتون اومد یه رای کوچول موچول به پریسا بدید. شماره 8 پریسا http://raeenblog.persianblog.ir/post/85/
مادر کوثر
13 اردیبهشت 91 7:22
وای مامانی چقد با حال نوشتی. خیلی لذت بردم

البته از بابت امیر علی هم ناراحت شدم. خدا خیلی بهتون رحم کرده
همیشه سلامت و شاد باشید
عکسا هم بامزه بودن

پیش ما هم بیا


حتما عزیزم
مامان رها
13 اردیبهشت 91 8:24
خاله قربونت برم چرا بازم مریض شدی تا مریض میشی من که غمم می گیره
خدایا مواظب امیر جونمون باش دیگه این قدر بلبل زبونه
خاله فداش بشم ایشالله بهتر باشی



خاله مهربون امیرعلی الان خوب خوب شده.همین که احساس کردم داره سرما میخوره بردمش دکتر
سمانه
13 اردیبهشت 91 11:47
سلام خوبین ؟یه سوال شما یزدی هستین؟


مرسی عزیزم.آره یزدیم ولی ماله بافق
مامان متین
13 اردیبهشت 91 16:10
عزیزم ایشالله همیشه برید عروسیو شادی و بزنو برقص.
مامانی پیچ آخه اونجا چی کار میکرد مواظب نی نی گولو باش دیگه؟
بچم خوانندست دیگه .تازه علم غیب هم داره؟
امیرم عروسک رو سوار کردی یا عروسک سوارت


آخه تازه اساس کشی کرده بودن برا همین اونجا بوده پیچ.
mona
13 اردیبهشت 91 16:43
__________@@@@@@
_________@________@________@@@@@@
________@___________@_____@_________@
________@_____________@@@__________@
_________@___________________________@
__________@_______@@@@@___________@
___@@@@@@____@@@@@@@_________@
__@_____________@@@@@@@_________@
_@_____________@@@@@@@@_______@
_@_____________@@@@@@@@_____@
_@_____________@@@@@@@______@
___@____________@@@@@_________@
_____@@@@@_______________________@
_________@@_________________________@
_________@___________@@___________@
__________@________@@__@@@@@@@
___________@_____@@
____________@@@@_@
____________________@
____________________@
____________________@
_____________________@
______________________@
______________________@____@@@
______________@@@@__@__@_____@
_____________@_______@@@___@@
________________@@@____@__@@
_______________________@
______________________@
_____________________@
____________________@



سلام من چند روزه نت ندارم فقط اومدم کافی نت واسه گلهام نظر بزارم و برم
خوش باشید همیشه


مرسی عزیزم لطف داری
مامان علي خوشتيپ
13 اردیبهشت 91 20:31
پول بفرستم براي ماشين؟
كارت سوخت ماشين خودمم هستا.ميدم واسه شما

پاشين بياين اهواز ديگهههههههه(شكلك عصبانيت)
كم كم مادر خنگم نوبره داره بين المللي ميشه ها



قربونه دستت شماره حسابم رو برات خصوصی میفرسم.
کارت سوختم که خیلی لطف میکنی فقط اگه 400 خیلی داری بفرس.
دعا کن ،دعات زود میگیره
آره دیگه معروف شدی رفت
سمانه
13 اردیبهشت 91 20:42
سلام مجدد.من سه سال یزد زندگی کردم الان دوماهی میشه همسرم منتقل شده تهران اما خونوادهامون مشهد هستن .صاحبخانه ما بافقی بود فامیلشون دهستانی بود وبافق زندگی میکردند خیلی خیلی آدمهای خوبی بودند همیشه دعاشون میکنم .من همجای یزد دیدم بجز بافق ،ازش رد شدم خیلی گرمه .یزد شهر آروم وساکتی بود گاهی دلم برای سکوت واسمون صاف وپرستارش تنگ میشه .ببخشید زیادی نوشتم انشا...هرجا هستین سالم وسرحال باشین


از این ورا رد میشین خبر بدین .یه روز هم میشه بد گذروند.خوشحال میشم باهاتون آشنا بشم
مریم مامان درسا
14 اردیبهشت 91 3:24
سلام
میبینم که زدی بچه رو داغون کردی و بهدشم سوزوندیش . یادم باشه به امیر عای شماره 123 رو یاد بدم تا در مواقع ضروری ازش استفاده کنه . خدا رو شکر کن که آدرستو نداشتم ، وگرنه همین الان خودم میزدم

حالا از شوخی گذشته خیلی مواظبش باش ، برای پریز ها درپوش بخر



خونه داداشم اون اتفاق براش افتاد.خونه خودمون پریزا بالاس قدش نمیرسه.
مامان پریسا
14 اردیبهشت 91 10:25
خاله ي اميرعلي
14 اردیبهشت 91 12:08
سلام
زهراجان چي شده چرا مطلب جديد نذاشتي؟بسي سابقستااااا ازت بعيده گلم
اميرعلي خان خوبه؟


حس و حالم خوش نیست.سرما خوردم از گشنگی
آجي مهديه
14 اردیبهشت 91 13:36
يوهووووووووووووووووو
مامان حواس پرت ... حالت سر جاشه يا نه

بميرم برا بچه كه تو مامانشي
خب حالا ديگه چاره چيه بايد باهات كنار بياد اما عوضش يه آجي مهديه خوف داره كه حواسش بهش هَه
موووووووووووووووچ به لپت اميري


آره دیگه چاره نداره باید بسوزه و بسازه.
مرسی آجی مهدیه
کلکسیونی از ایده های نو
14 اردیبهشت 91 13:43
خاله ي اميرعلي
14 اردیبهشت 91 23:55
من كشته مرده ي اين "به مولا" گفتنتم
عاشقتم عاشق


ما بیشتر
مامان زهره
17 اردیبهشت 91 10:29
الهي به قول مامان آدم كه بچه دار مي شه بايد شش دانگ حواسش جمع باشه .بازهم خداراشكر كه به خير گذشت


آره خدا رو شکر
مامان زهره
17 اردیبهشت 91 10:30
بيشتر از اين مواظب گل پسرم باش.بوس بوس براي امير علي جون
مامان یسنا
17 اردیبهشت 91 13:10
سلام همیشه به عرووسی!!!! بابا چکار داشتی بچه خودش داشت بازی میکرد فقط میخواستی زخمیش کنی؟؟؟
آپم بیا


نه به مولا.
حتما میام
فاطمه مامان امیرعلی
18 اردیبهشت 91 12:17
سلام.امیرعلی شما رو هم خدا حفظ کنه.
واااای...مامانش آخه چرا مواظب نبودی.الهی زود خوب شه عزیزم.راستی شما رو لینک کردیم.


الان امیرعلی خوب خوب خاله جون.مرسی .منم شما رو لینک میکنم
امیرعلی
18 اردیبهشت 91 13:14
سلام ایشالا همیشه خوش باشین به وبلاگ ما هم سر بزنید به روز شده
مامان ریحان عسلی
19 اردیبهشت 91 2:01
سلام
همیشه به کنسرت ، اونم از نوع مجانیش
ببین چند روز نیمدی به ما سر بزنی حالا هی بگو من میآم به مولا ... شما آپ نیستی
اومدم که فک نکنی مثه خودت بی معرفتم


به مولا بهت سر میزنم.اینقد این رمزت مشکله یادم میره.بعدشم من با فایر فوکسم و وبلاگ تو رو باید با اکسپورر باز کنم.میبینی چقد کارم سخته