امیــــــــــــرعلیامیــــــــــــرعلی، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره
حلــــــــــما خانومحلــــــــــما خانوم، تا این لحظه: 4 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

برگشتن دایی اینا از سفر کبری!!!

1391/1/19 14:00
1,146 بازدید
اشتراک گذاری
  شکلکهای جالب و متنوع آروین

سلام بهترینم

خوبین همگی؟چه خبرا؟ما که نیستیم، شما خوشین؟

دیروز که جمعه باشه اینترنت عزیزتر از جانمان قطع تشریف داشتن.ما هم خوش مُلا شده و تلفن به دست هی به پیشگامان زنگ میزدیم که بابا جون اینترنتمون قطعه ما شارژش کردیم،ولی هیچ کس جوابمان را نمیداد.بعد از کلی پافشاری تازه یادمان آمد که جمعه است و کلی به حواس پرتیمان خندیدیم.نیشخند

الان هر چه به مُخ گرامیم فشار میاورم هیچ یادم نمیاد،که چه میخواستم بنگارم.امان از این آلزایمر،در عُنفوان جوانی ما را رها نمیکند.

بلاخره دایی محسن و زندایی سونیا از مسافرت طولانی خود بازگشتند به دیار خوبان.20 روزی چتر خود را در خانه حاج رسول پدر سونیا پهن کرده بودند در خوی .خوشبختانه با دست پر برگشتن ،برای حاج امیر ما دایی زحمت یک پیراهن بسیار شیک و به قول خودشان جنس ترک آوردند.و حاج رسول هم برای امیر دردانه ما یک دست لباس خیلی خوشگل که وقتی میپوشه میشه اینهو برَدپیت.دست گلشان درد نکند.

چهار شنبه شب راهی پارک آهنشهر شدیم .با شامی مختصر و ساده .تا یادم نرفته خاطر نشان کنم که دست عزیزم بر اثر پر کردن فلاسک یا فلاکس چایی دچار سوختگی نیمه شدیدی شد ولی با کمک اولیه جناب همسر از وخامتش کاسته شد.تو ماشین که نشسته بودیم برای رفتن و بر روی دسته بنده هم پلاستیک برفک یخچال بود به همسر گرامم گفتم.میبینی کار خدارو اگه الان یخچال ساید بای ساید داشتیم من رو دستم چی میزاشتم.خدا خیر مادرم رو بده که یخچال امرسان برفک ساز خریده.نیشخنداگر بقیه هم به فکر این روزا بودن عمرا یخچال بدون برفک میخریدن.

از این حرفا گذشته امیر ما کلی آتیش سوزوند تو پارک و 2-3 باری بچه های کناریمون هلش دادن.هی سر دریاچه میرفت که مردم شریفمون نجاتش میدادن .گیر داده بود به دوچرخه یه پسره.و پسره هم حساس.جناب پدر غیرتی شده و رفت ماشین شارژیتو از ماشین آورد .و تو چنان کلاس میگذاشتی وقتی از کنارشان با ماشین رد میشدی.هی پسره میومد دست میزد به ماشینت.اما تو اینقدر مهربون بودی که میخواستی سوارش کنی.حتی بهش شکلات و لواشک هم تعارف کردی.در صورتی که اون...عجب دنیایی این دنیای بچگی.

بازدید مجازی از پارک آهنشهر ما

بعد از شام هر آنچه اضاف آمده بود رو گذاشتم تا بهت سر موقع بدم ولی همه سهم خودت رو دادی به گربه های چشم سفید که نمیدانم بوی شاممان را از کجا فهمیده بودند.پسرهای بغلی در صدد فراری دادن گربه ها بودند ولی تو با دادن غذا نمیذاشتی که فرار کنن.دورت بگردم که اینقدر عاشق حیوونایی مثه مامانت.

دیشب هم قبل از رفتن دایی اینا به یزد .آش رشته زدیم به هیکل.اینم از عکس هنگام خوردن آش.

دایی محسن از جُلفا برا بابابزرگ یه ضبط ماشین آورده بسیار مجهز.چون پدر ما زیاد خبره نیست بر تکنولوژی.جناب همسر در صدد خریدن همان ضبط بر آمد .که با فشار بنده منصرفش کردم و گفتم که دوربین عکاسی فعلا واجبتره.

پروژه از شیر گرفتن امیرعلی هم منتفی شد .بعد از کلی جر و بحث با مامانم.فعلا بیخیال
به صورت وحشتناک عاشق سی دی حسنی شدی.همش منو مجبور میکنی دل از شبکه من و تو بکنم و همراه شما حسنی نیگاه کنم.
تیکه کلامت شده بوغا بوغا .حالا این یعنی چه؟
از فکر و خیال مبل و تخت که در اومدم حالا رفتم تو فکر و خیال تولد ٢ سالگی امیرعلی.شبا دیگه خواب ندارم.حالا من موندم تا ٤ ماه دیگه این تولد چی از آب در میاد.
هنوز خبری از تحویل خونه نیست فکر کنم هنوز اینجا مهمون باشیم.هر کی میپرسه عروسی خاله محبوبه کیه من میگم دعا کنید ما بریم تا اونا عروسی کنن و بیان جای ما.
پنج شنبه شب که رفته بودیم مزرعه بابابزرگ چون هوا خوب بود بالا نرفتیم و روی سکو فرش پهن کردیم و نشستیم.که شما گیر داده بودی به مورچه سواریا.واقعا بزرگ بودن.مامانم میگفت برو بغلش کن گازش میگیرنا.منم میگفتم بزار یه بار گازش بگیرن بفهمه که خطرناکن.همین که بحثمون تموم شد.یه مورچه از خدا بی خبر ناخن اشارت رو گاز گرفت و شما گریه گردی بعد مامان بزرگ دوید و کندش.دستت یه ذره خون اومد و شما هم گریه کردی یه ذره .از اون به بعد همش بهشون میگفتی اَه و با پا لهشون میکردی.
خلاصه برات درس عبرت شد دیگه.بنده نیز برا همدردی با شما دچار لطف مورچه ها شدم.

راسی مامان نیایش شرمنده اشتباهی نظرت رو حذف کردم.ناراحتاومدم جواب نظرتو بدم ولی پاکش کردم. ازم دلخور نشیااسترس
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (20)

مامان بهار
19 فروردین 91 14:06
سلام
جیمل امیر علی جونی
چقده ناناسی خاله جون
نی نی منم اسمش امیر علی هستش
اگه دوست داشتی بهمون سر بزن
در ضمن عجب مامان جون باحالی داری
خیلی واسه قند عسل زحمت کشیده


فدات خاله جون
مامان بهار
19 فروردین 91 14:14
آره آره
مریم مامان درسا
19 فروردین 91 15:03
سلام عزیزم
عیدتون مبارک ، ایشالا سال خوبی براتون باشه
قربونش برم که اینقدر مهربونه، به خاله اش رفته (خودم)



حتما که به شما رفته.موندم چرا زود تر نفهمیدم.سال نو شما و درسا خانم مبارک
مامان رها
19 فروردین 91 15:26
سلام امیر جونی خوبی خاله دایم به گشت و گذار چرا خودت شامت رو نخوردی و همه رو دادی به گربه
الهی خاله قربون فداکاریت بشم که از شکم خودت گذشتی تا گربه سیر شه
وای ای مورچه بد چرا امیریم رو گاز گرفته می کشمت بی ادب آفرین خاله دعواش کن و بهش بگو دیگه گازم نگیر
خوب زهرا جون جراحت و سوختگی دستت چطوره مادر و پسر در صدد آسیب رسوندن به خودتون بودید تو یه روز حواستون کجاست
آهان فهمیدیم دوتایی دارید برای تولد نقشه می کشید پاک خودتون رو از یاد بردید
بابا زوده بی خیال
پیش ماه بیا زود زود


آره دیگه بیخیال خودمون شدیم.دستم خوب شد حتی تاول هم نزد به لطف اون برفکا.حتما میام
دختر خاله
19 فروردین 91 15:31
مثل همیشه واو به واو. خودت خندت نمیگیره با این نوشتنت؟؟


چرا خیلی خوشم میاد که اینجوری مینویسم.
مامان نازی
19 فروردین 91 16:15
سلام من مامان کیانا کوچولو هستم شمارو به لیست دوستای کیانا اضافه کردم اگه دوست داشتی شما هم به وبلاگ کیانا جونم سر بزن و لینکش کن.


مرسی لینکمون کردی.حتما لینک میشین
مامان متین
19 فروردین 91 18:10
بوغا بوغا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//
ای جانم مورچه گازت گرفته خاله خودم عکسشو پاره میکنم .
خانمی حالا دستت خوب شده


are dasam khob shod hamon moghe
خاله ی امیرعلی
20 فروردین 91 0:04
سلام رفیق جون
میبینم که کیفت حسابی کوکه!!! انشالاه که همیشه خوشحال باشی و ما هم با خوندن مطالب بسی خوشحال تر شویم
به به مبارکت باشهخ گل پسری دست دایی جون هم درد نکنه
فدای امیرعلی جونم بشم که انقد مهربووووونه خانومی شامتون چی بود که گربه ها رو اینجوری کشونده بودید سمت خودتون؟؟؟
به به آش رشته همممممم نوش جونتون من عاشق آش رشته ام
مگه مورچه چقدر بزرگن که اینجوری گاز میگیرن؟


به به خانومی.امیرعلی خان بزرگ شده حسابی؟
شامممون جیگر مرغ بود دست پخت خودم.
مورچه سواریای اینجا مثه کامیون 18 چرخن.هرمونین
محمد
20 فروردین 91 12:11
دست دایی وزن دایی درد نکنه .
نوش جونتون آش رشته .
شاد باشید وسلامت


خیلی ممنون
مامان محمدرضا
20 فروردین 91 12:29
سلام سال نو مبارک و آپم .بووووووووووس
محمد
20 فروردین 91 13:44
مامان متین
20 فروردین 91 13:53
خصوصی داری
مامان علی خوشتیپ
20 فروردین 91 14:54
چه پارک قشنگی.بازدید کردم
الهی دستش بهتره الان؟دستت خودت چی؟
برای تولد ما هم هستیم .نه؟فکر کنم برای ما داری تدارک میبینی؟
همیشه خوش باشین


دستش خوب شد منو پامو گزید.آره شما هم دعوتین مگه نمیدونستی؟
مامان رها
20 فروردین 91 15:26
بیا و ببین برات چه کردم
مامان علی خوشتیپ
20 فروردین 91 15:47
عکسمو گذاشتم .بیا ببین همون شکلیم که تصور میکردی؟
رمز تو خصوصیاته


eyval
مامان علی خوشتیپ
21 فروردین 91 9:42
منم عاشقتوننننننننننم
مامان علی خوشتیپ
21 فروردین 91 13:56
خصوصی
مامان ریحان عسلی
21 فروردین 91 18:30
سلام سلام خوبی چه خبرا عید بهتون خوش گذشت چقدر عیدی گرفتید؟
امیر علی آش رشته نوش جونت


سلام عزیزم.شما چطورین؟عیدتون مبارک.تقریبا 100 تومنی جمع کرد امیر.ما هم که به زمره بزرگان ملحق شدیم و از عیدی خبری نیست.
مامان پریسا
23 فروردین 91 18:45
سلام چون دیر اومدم بازدید رو از اینجا شروع کردم.
به چه پارک خوشکلی دارید هاااااا.
مگر این مورچه چی بود که جاش خون اومد؟


از این مورچه سواریای هورمونی
مامان طهورا
24 فروردین 91 17:17
سلام عزییییییییییییییییییزم.
سلام دوست جون جون جونی جدیئ و عزیزم.
تا اینجا که کامنت گذاشتم رو خوندم.
چه مامان با حالی.
ممنون که سر زدین بهم بانو.
ما هم لینکتون کردیم با کمال امتنان و افتخار و از این حرفای عشقولانه دیگه!


مرسی عزیزم.مثه مامان زینب گلی.