امیــــــــــــرعلیامیــــــــــــرعلی، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره
حلــــــــــما خانومحلــــــــــما خانوم، تا این لحظه: 4 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

پیروزی یا پرسپولیس!!!

   تکمیل شد! ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام خوب هستین؟چه خبرا؟ منم که در فکر انتخابات هستم که چه بد موقع زمانش فرا رسیده.ادد وسطه امتحانات نه دیگر از شور و حال 4 سال گذشته خبری است نه از تمرکز برا امتحانات بیخیال این هم میگذرد و ما همان هستیم که بودیم وارد حواشی نمیشویم.دقیقا هفته قبل از تولد امیر علی با خانواده جناب همسر راهی یکی از نقاط دیدنی و خاص شهرمان شدیم به نام پیروزی! اتفاق مهم و نابش این بود که اینبار با مینی بوس رفتیم و کلی صفا داد به هممون.یاده اردوهای مدرسمون افتادم. ادامه مطلب داریم براتون ...   مینی...
22 ارديبهشت 1392
2609 0 110 ادامه مطلب

امیرعلیِ ما 1000 روزه شد!

سلام به همگی . شنبه 7 اردیبهشت بود که ساعت 10 از خواب بیدار شدم و همونجا تو رختخواب شروع کردم به حساب کردن اینکه امیر الان چند روزشه که دیدم 995 روزشه. یهو به ذهنم خطور کرد چرا که نه بزار برا امیر تولده 1000 روزگی بگیریم .هم جدیده هم دیگه تو ماه رمضون نیس .هم میشه تو خونه مامانم گرفت. که با تماسهای تلفنی قرار بر این شد که 12 اردیبهشت یعنی تو 2 سال و 9 ماهگی امیر براش تولده 1000 روزگی بگیریم. کارای تزئینات و طراحی رو سپردم به دوست خوبم مهدیه.که الحق و والانصاف کارش بیسته فرداش با خان داداشم راهی یزد شدم برا سفارش کیک و خریدن جزئیات مثله لیوان و بشقاب و کلاه و کادو و شمع و یه عالمه چیزای دیگه...
15 ارديبهشت 1392
2945 0 140 ادامه مطلب

فروردین 92 و خاطرات به یاد موندنیش!

 سلام امیر آقای مامان .پسر شیطون تر از شیطون سلام رفقا شما چطورین؟کیفتون کوکه؟ یه عالمه عکس و مطلب از عیدمون باقی مونده بود که اومدم یه جا بنویسمو برا یه مدت برم پی استراحت و درس و مشق 3-4 روز اول عیدو که تو سفر بودیم که عکساشو گذاشتم اینا ماله بعده سفرمونه که جا مونده. جناب مادر شوهر و برادر شوهر مجردمان کربلا بودند که فکر کنم 7-8 بود برگشتن داداش محسنم هم که کلا عیدو پیشمون نبودن و رفته بودن دیار مادر زن ایناشون .بعد هم از اونور رفته بودن ترکیه آخه مادرزنش اینا ماله خوی ،آذربایجان شرقی یا غربی هسن راسی یه خبر خوب .زهره دختر خاله اعظمم هم زایمان کرد یه دختر زشت.فکر کنم 9-10 بود.خونشون عشق آباد طبسه.ایشالا رفتیم...
27 فروردين 1392
2524 0 109 ادامه مطلب

باحالترین قشمی که رفتیم

سلام پسر مامان سال نوتون مبارک رفقا.چه خبرا؟خوشتون میذگره آیا؟ امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین مثه ما. از الان بگم این پُستم وحشتناک طولانیه ها.خواسین به 2-3 بار بخونین تا خسته نشین 28 اسفند 91 همین پارسال بود که یهویی ساعت 12 ظهر مامانم زنگید گفت زری جون آماده باشین که شب میخوایم بریم قشم. منم این خبرو دادم به جناب شوهری.و با نق و نوق مواجه شدم.که بیخیال تازه مسافرت بودیم و بنزین نداریمو.پولمون کجا بود . که بلاخره با شگرد هایی که دارم مخشو زدم و راهی سفر شدیم. اولش میگفتن بریم شیراز که بنده مخالفت کردم شدید آخه تازه شیراز بودیم و تکراری بود. مسیرمونو سمت قشم کج کردیم و دِ برو که رفتیم....
7 فروردين 1392
4838 0 105 ادامه مطلب

تولد 11 سالگی محمد جونم مبارک

سلام اول از همه سال نو مبارک  باشه.ایشالا سال خوبی رو پیش رو داشته باشیم هممون. دوم اینکه ما از سفرمون برگشتیم و سال تحویل تو ماشینمون بودیم و لحظه سال تحویلو با رادیو شنیدیم. سوم اینکه پست سفرنامه رو تا چند روز دیگه آماده میکنم و میزارم. و چهارم، الان چند ماهی هست که منتظرم 3 فروردین بیاد ولی متاسفانه دیروز اومدو من فراموشش کردم. اما الان میخوام تلافی کنم. یه تولد داریم .اونم تولد کی؟ تولده آقا محمد گل.پسر مینا جونم. پسری که من تو کف موهاش و فیگوراش موندم. پسری که از تعریفای مامانش میشه فهمید از اون دسته پسرایی میشه که دخترا براش لَه لَه میزنن. محمد جون تولدت مبارک.ایشالا 120 ساله...
4 فروردين 1392

سال 2 9 3 1 مبارک

 سلام دوستای خوب و گل و عزیزم سال 2 9 3 1 رو پیشاپیش بهتون تبریک میگم. امیدوارم تو این سال به همه آرزوهای ریز و درشتتون برسین. امیدوارم هر جا میرین عید دیدنی حتما براتون پسته خندون بیارن تا روحتون شاد بشه. سال 1 9 خدا وکیلی سال خوبی بود من زیاد ازش بدی ندیدم.خدا رحمتش کنه.یادش میکنیم گهگاه راسی گفتم بهتون که ماشینمون از شرِ سرطانش خلاص شد . حالا که سرحال و سالمه ،برا جایزه اش میخوایم ببریمش سفر عیدانه. آره دیگه اومدم بگم که دوباره عازم سفریم .اول میریم شیراز و بعدشم بندر عباس و قشم و دریا. یا امشب راهی میشیم یا فردا صبح البت اگه خدا بخواد. راسی امیر مامان سومین عید نوروزت مبارک ،عزیزم. ...
28 اسفند 1391

غَلَط نامه

 سلام .خوبین ؟خوشین؟سلامتین؟ ما هم خوبین.از احوالپرسی هاتون چیزه خاصی ندارم برا نوشتن .اومدم یه چیزی بنویسم که یهو فکر نکنید جا گذاشتم رفتم خارج میخوام از کلماتی بگم که امیرمون خیلی جالب تلفظ میکنه.فقط همینارو اشتباه میگه . اِمامزاده=====>اِدامزاده یخچال=====>یخدال آشپزخونه=====>آخشَموعه قابلمه=====>قالمَنه کامپیوتر=====>کامپیتِر مینی بوس=====>نینی بوس خطرناکه=====>خکرناکه هواپیما=====>هَناپِیمان چِشم=====>چِمش ابرو =====>اَربو چشم چشم دو ابرو=====>چمش چمش دو اربو دُکمه=====>دُمکه ...
19 اسفند 1391

دسته گلای امیرعلی و قل هو الله خوندنش

سلام سلام اومدم از کارایی که این چند هفته کرده و من یادمه بنویسم. مامان منیر اینا داشتن خونشونو میتکوندن برا عید . با بابا احمد داشتن ایون رو میشستن که امیر اصرار داشت بره بیرون .که من گذاشتمش رو طاقچه پنجره که تو همون ایوون باز میشه ،پرده اش رو هم کنده بودن و تو ماشین لباسشویی بود. که امیر آقا اومدن از لای نرده های پنجره مامان منیرو ببوسه که کله ی مبارکشون گیر کرد بین نرده ها. حالا خر بیار و باقالی بار کن.خانوادگی دست به کار شدیم برای امدادرسانی.با کلی چرخوندنو فشار دادنو نق نق امیر آغا کله اشون تشریف آورد بیرون.دست جیغ هورا   یکی از سرگرمیای این چند مدت منو امیرعلی .روضه خوندن حاج آغا امیرعلیه و گریه و زاری ...
4 اسفند 1391

تولدت مبارک!

وای علی چه بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزرگ شدی،پســـــــــــــــــــر چه خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوشتیپی وای چه زلــــــــــــــــــــــــــــــــــــفایی داری ،منو کشته مامانت یه پا هنرمنده ها،عجب لباسو وکلاه خوشکلی خوب این تعریفا پاچه خواری نبود. اینا سرآغاز این بود که بگم علـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی جونم تولدت مبارک عزیزم 7 سالگــــــــــــــــــــــــــــــــیت مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ایشالا دامادیتو ببنم عزیزم. خیلی دوست دارم .هم خودتو هم مامانتو و هم ارادت خاصی به بابات دار...
3 اسفند 1391

زاهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدان و چالِشهایش!

سلام بر رفقا ،بر پسر پر حرف مامان چه خبرا ؟ما که نبودیم اینجا امن و امان بود؟ جاتون خالی یه 3-4 روزی میشه از سفر پر مخاطره امان بازگشته ایم. من بودمو امیرعلی و باباش.قرار بود دوستمان وحیده هم باشد که نشد. بزارین بگم کجا رفته بودیم.زاهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدان رفتیم برای اولین و فکر کنم آخرین بار. سفری کاملا جدید و جالب.گفتیم نزدیکه عیدِ پاشیم بریم یه جایی دله سیر خرید کنیم. همه خیلی تعریف کردن که اونجا همه چی ارزون و مفته .جنسا همه خارجی . شانس نداریم که وقتی رفتیم قیمتاش هیچ فرقی با اینجا نمیکرد حتی 1000 تومنم فرق نداشت. اما رفتیم چشمون روشن شد .اصن فکرشو نمیکردم زاهدان اینقدر بزرگ و ش...
28 بهمن 1391