امیــــــــــــرعلیامیــــــــــــرعلی، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره
حلــــــــــما خانومحلــــــــــما خانوم، تا این لحظه: 4 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

پسر داییم داره دوماد میشه!

  سلام آتیش پاره مامان! دقیق 3 روزِ پُست جدید نذاشتم .کم کم داشتم افسرده میشدم عرضم به حضور شریفتون که دیروز مادر شوهر گرامم زنگ زد خونمون که شب بیاین بریم پارک آهنشهر .ما هم بی جنبه سریع قبول کردیم.گفتیم چَشم شما جون بخواه ،کیه که بده. جناب همسر رو به علت اینکه شب کار بودن سر خیابون رهایشان کردیم به اَمون خدا تا بره سرکارش و نون حلال بیاره برا زن و بچش.ما نیز نشستیم پشت فرمون و تخته گاز رفتیم سمت آهنشهر. چشمتون شب سرد نبینه هوا کمی تا قسمتی سرد بود و باد سردی نیز می وزید.بنده که از این وضعیت راضی بودم چون شاه پسرم کلاه و کاپشن به همراه داشت. کلی برای خودش صفا کرد .با زینب د...
31 فروردين 1391

*-:

سلام دردونه مامان! خوبی عشقم؟رفقای با مرامم چطورن؟شاد و شنگولین؟من هم به لطف شما خوبم ،مرسی از احوالپرسیاتون این چند روز عجب روزایی بودن برام.اگه دعاهای شما نبودا من تا حالا دق کرده بودم.خدا خیرتون بده دیروز و پریروز یزد تشریف داشتیم.رفته بودیم کارای عقب افتاده ماشینمون رو انجام بدیم که خدا رو شکر ،چشم شیطون کَر  فعلا ماشینمون پلاکش تعویض شد و پلاک شهر عزیزمان بر سپرش قرار گرفت.قبلا نمره تهران بود(چه باکلاس) در همان حین که یزد بودیم کمی هم کمک حال برادر عزیزمان بودیم در امر نقل مکان کردنشان در منزل جدیدشان که دسترنج پدر عزیزم است.خدا شانس بده. چون ما با برنامه ریزی کامل تصمیم به رفتن کرده بودیم دقی...
28 فروردين 1391

موبایل بخت برگشته بنده!

سلام همه بود و نبودم خوبی ،خوشی؟شما رفیقای با مرامم چطورین؟امیدوارم حال همتون خوب باشه و کِیفتونم کوک باشه. چند روز پیش با مامان سامان رفتیم خونه دوست مشترکمون که اونم اسفند زایمان کرده بود.کلی امیرعلی خان کنکاش کرد اونجا ،از کمد تلویزیونش گرفته تا روی تخت نی نی جدیدش.خلاصه بیچاره رفقا دندون رو جیگرشان گذاشتند و فرزند ما را به حال خودش رها کرده تا میتواند خرابکاری کند. هی دل غافل وسط گفتگویمان اون دوست مشترکمان برگشته میگوید جاتون خالی من پارسال همین موقع مکه بودم ما نیز این شکلی گفتیم خبرِ مرگت میمُردی خداحافظی میکردی. راسی تا فراموشم نشده است بگویم چون یه اتفاق بسیار بد افتاد موق...
22 فروردين 1391

برگشتن دایی اینا از سفر کبری!!!

سلام بهترینم خوبین همگی؟چه خبرا؟ما که نیستیم، شما خوشین؟ دیروز که جمعه باشه اینترنت عزیزتر از جانمان قطع تشریف داشتن.ما هم خوش مُلا شده و تلفن به دست هی به پیشگامان زنگ میزدیم که بابا جون اینترنتمون قطعه ما شارژش کردیم،ولی هیچ کس جوابمان را نمیداد.بعد از کلی پافشاری تازه یادمان آمد که جمعه است و کلی به حواس پرتیمان خندیدیم. الان هر چه به مُخ گرامیم فشار میاورم هیچ یادم نمیاد،که چه میخواستم بنگارم.امان از این آلزایمر،در عُنفوان جوانی ما را رها نمیکند. بلاخره دایی محسن و زندایی سونیا از مسافرت طولانی خود بازگشتند به دیار خوبان.20 روزی چتر خود را در خانه حاج رسول پدر سونیا پهن کرده بودند در خوی .خوشبختانه ب...
19 فروردين 1391

شهرک سینمایی!!!

  سلام شاخه نباتم امیرعلی ما تازگیا وحشتناک حساس شده.تا یه ذره دعواش میکنیم ،سریع میزنه زیر گریه ،خفن.انگار که دختره.بعد سر یه دقیقه هم همه چی یادش میره و ادامه بدیشو انجام میده. فردای روزی که رفته بودیم کوه ،گفتم که عمه زکیه زنگ زده گفته بیاین بریم ریگزار برا افتتاح موتور.رفتیم،وحشتناک باد میومد و هر چی ریگ بود رفت تو چشو چالمون.بعد از خوردن چایی و آجیل و آش امام حسین ،موتور ابوالفضل با رانندگی داداشش راه اندازی شد ،چون هنوز خودش کوچیکه و میترسه. 13 به در هم با خوبی و خوشی تموم شد.مثه همیشه رفتیم خوسف و امیرعلی همراه عموهاش کلی گردش کرد.و باباش هم مشغول تعمیر ماشین بود.مامان و بابا بزرگ هم همرامون بو...
15 فروردين 1391

مختلط!!!

    سلام نازدونهء مامان دیروز وحشتناک دلم هوای کوه کرد.قرار شد که ناهار رو خوردیم بریم (آب چِک چِکو). دقیق همین شکلی بخونید .چون اگه تو شهر ما باشید و باکلاس بگید همه میگن اینجور جایی نیست اینجاها. ساعت نزدیکای 3 بود که راه افتادیم .موقعی که رسیدیم کلی کوله بار داشتیم ،انگار اومدیم سفر قندهار. دیگه با اجازتون جای شما اصلا خالی نباشه با جناب همسری همه را بر دوش کشیدیم به اضافه امیرعلی خان که ماشالا هزار ماشالا وزنش تو اینجور مواقع 2 برابر نیز میشود.از کلی پستی و بلندی عبور کرده و به نقطه مورد نظر رسیدیم .همانجا اُتراق کرده و بساط قلیان را به پا نمودیم. فقط خودمان بودیم 3 نفر .خبری از هیچ بنی ...
11 فروردين 1391

دندون درد!

سلام نفسم امروز یه لینک تکونی اساسی کردم که نگو و نپرس.آخه دیدم به بعضی از لینکام که سر میزنم من تو لینک دونیشون نیستم.گفتم ای بابا این که رسمش نیست.دیگه منم دست به کار شدم.یه ذره لینکام سبک تر شد،خیلی شلوغ پلوغ شده بود. از این حرفا گذشته،امیر علی ما الان ١-٢ روزی هست که داره دندون در میاره و نمیتونه غذا بخوره .تا یه چی میزاره دهنش میزنه زیره گریه.کی بشه این دندونا تموم بشن.حتی شیر هم میترسه بخوره،تا این حد اوضاع وخیمه تو خونه ما. کماکان عاشق خرگوشه و بیچاره رو وحشتناک میگیره و با خودش اینور و اونور میبره. تو حرف زدن هم برا خودش استاد شده.هزار ماشالا... راسی یادم رفت بگم که جناب خرگوش ...
9 فروردين 1391

تولد ابوالفضل واومدن طاها

سلام عشقم خوبی مامان؟عید عجب ایام خوبیه،همه فک و فامیل دور هم جمع میشن.به به.جوونی کجایی که یادت بخیر! پریشبی من و جناب پدر تصمیم گرفتیم که خاله اشرف و خانواده اش رو دعوت کنیم.چون شاممون کبابی بود مجبور شدیم بریم مزرعه بابابزرگ.جاتون حسابی خالی عجب جوجه کبابی ،عجب ماهی قزلی.عمه عصمتم هم بود .مادر شوهر گرام هم دعوت داشتن مثه همیشه اونجا حسابی استعدادات رو جلو همه رونمایی کردی که نگو نپرس.اسم همه رو میگفتی .موبایلاشون رو میشناختی.کلی برامون حرف زدی و از این کارا... نصفه شب متوجه شدم که تب داری .گفتم هی دل غافل بچم رو چشم زدن.پا شدم بهت شربت دادم و صدقه هم دادم و برات و ان یکاد هم خوندم. ...
8 فروردين 1391

گردش 1 روزه

سلام پسرم   کم کم داره سال ٩١ هم قدیمی میشه دیگه.دیروز با خانواده جناب شوهر رفته بودیم خوسف یکی از روستاهای اطراف بافق برا گردش.جاتون خالی حسابی خوش گذشت ،کلی جوجه کباب زدیم تو هیکل و کلی والیبال بازی کردیم بعد از عمری. امیرعلی خان هم تا توان داشت بدی کرد و آتیش سوزوند فراوون. خله اشرفم هم موقعی که ما نبودیم رسیدن .ما هم دیشب اونا رو تو پارک آهن شهر دیدیم و کلی ذوقیدیم.راضیه خاله هم پاش تو گچه تا اون بالا بالاها. پسر مامان اینقد غرور داره که جلو شوهر خالم خورد زمین ،انگار که اصلا اتفاقی نیوفتاده با پرتقال تو دستش شروع کرد به بازی کردن نشسته.کلا کارشه هر وقت بخوره زمین خودش رو میزنه به کوچه علی چپ.الهی فد...
5 فروردين 1391

سال نو مبارک

      سلام پسرم،تاج سرم   عید همتون مبارک.ایشالا که سال پربرکتی پیش رو داشته باشید.    امسال هم مثه سالهای قبل که سال تحویل صبحها بوده ،سال بدون حضور ما تحویل شد.بله با اجازتون خانواده 3 نفری ما تو خواب به استقبال سال 91 رفت. از اونجایی که خودمم هم کم کم داشتم از خودم خجالت میکشیدم تو دقیقه نود ،خونه تکونی کردم .صبح روز 29 از خواب پا شدم و کاغذ رنگیهای تولد امیر آقا رو دیوار و سقف دیدم.گفتم زری جون خسته نشدی اینا رو هر روز داری میبینی.بعد اون وجدان زرنگم گفت آره خیلی دیگه تکراری شده ،پا شو پا شو همه رو بکنیم. دیگه با اجازتون وجدان زرنگه کلی کار داد دستم.بخاری و لوله هاش رو...
2 فروردين 1391