امیــــــــــــرعلیامیــــــــــــرعلی، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره
حلــــــــــما خانومحلــــــــــما خانوم، تا این لحظه: 4 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

به همه میگی بابا!!!

سلام عزیز مامان تازگیا به همه میگی بابایی.هم به بابای خودت هم به بابابزرگ هم به من هم به مامان بزرگ هم به دایی.کلا همه بابایی هستن فعلا .هر چی بهت میگیم رو خیلی بامزه تکرار میکنی.مثلا میگیم امیر تو هم میگی اَیی. یزد که بودی یه ذره سرما خورده بودی برات از داروخانه شربت گرفتیم وقتی اومدیم بافق بدتر شد سرما خوردگیت.دکتر گفت آسم کودکان داری.و اگه ازت مراقبت بشه تا ٤ سالگی رفع میشه.گفت وقتی میریم بیرون جلو دهن و بینیت شال گردن ببندم.امیدوارم که بزاری. همین ٢ ساعت پیش از روی اپن افتادی.خوشبختانه افتادی رو مبل و فقط یه ذره ترسیدی و گریه کردی.مگه اون بالا جای بازیه که تو میری. الهی مامان دورت بگرده که اینقدر باهوشی.خودت دستمال...
13 آذر 1390

چه خبرا امیر آقا؟!

سلام پسر مامانی با اجازتون سه شنبه شب رفتیم یزد و دو شب و دو روز موندیم.حسابی خوش گذروندیم با دایی اینا صبح ٤ شنبه زندایی سرکار بود و من و تو تنها بودیم.بابایی هم رفته بود دنبال کاراش.قرار شد بریم خونه زهرا خاله اعظم من .بابایی اومد دنبالمون و رفتیم .اونجا کلی از پله آشپزخونش بالا میرفتی و در کابینتاشو باز میکردی.در کل آتیش میسوزوندی واسه خودت.زهرا ناهار نگهمون داشت ما هم از خدا خواسته گفتیم باشه.زنگ بابایی زدیم اونم اومد. شبش هم رفتیم پاساژ ستاره.کم و بیش خرید کردیم.من یه کیف خریدم .بابایی هم واسه تو آچار ،پیچ گوشتی و حلقه هوش خرید.زندایی اینا هم پازل ٥٥٠ تیکه خریدن.بعد از اونجا هم رفتیم سینما تک...
11 آذر 1390

اولین خط خطی

اینم از اولین نقاشی یا شایدم اولین دست خط.اینم اولین خودکاری که دستت گرفتی.این هنرنمایی رو تویه آشپزخونه و روی کابینت انجام دادی. اون کلمه رو هم از قبل نوشته بودم.فکر نکنی کار خودته. ...
5 آذر 1390

این چند روز!!!

      سلام پسمل مامانی چند روز پیش بهت ناهار دادم وقتی تموم شد ظرف غذاتو گرفتی ازم،بهت گفتم ببر تو آشپز خونه .تو هم بردی تو آشپز خونه و دوباره برگشتی و گفتی اَ .من گفتمت بزار زمین .بعد دوباره برگشتی تو آشپزخونه و دیدی در ماشین ظرفشویی نیمه بازه.گذاشتی ظرفتو تو ماشین و در ماشین رو بستی اومدی و گفتی اِ . دیروز با بابابزرگ رفتیم ترمینال دنبال دایی محسن اینا بعد از اونجا هم ما رو رسوندن خونه عمه زکیه.تولد خیلی خوش گذشت.تو که حسابی حال کرده بودی .دست میزدی و بعضی وقتا هم قر میدادی.ممد آقا از کادو ما حسابی خوشش اومده بود .در کل کادو ما سر بود.خداییش مامانت خیلی خوش سلیقه است امیرعلیا.براش یه گیتار خریده بودیم...
4 آذر 1390

عاشقتیم

      عزیز دلم سلام وایییییییییییی مامان ،دیشب خیلی عشقولانه شده بودی .بعد از اینکه از بیرون برگشتیم خونه.لحاف تشک رو پهن کردیم که بخوابیم. داشتیم هنوز تی وی نگاه میکردیم .که یه دفعه اومدی  لبم رو بوس کردی و بعد رفتی لب بابایی رو بوسیدی.  این کارو یه 10-15 باری تکرار کردی. الهی مامان قربون اون لبای خوشمزه ات بره. عاشق بوساتم. الهی مامان فدات بشه که اینقدر رمانتیکی. من و بابایی که تو شوک بودیم.بابایی داشت غش میکرد از این کارت. دوست داریم یه عالمه.عاشقتیم.دیوونتیم. ...
3 آذر 1390

من و امیرعلی

سلام عسلم   دیروز خیلی تنها بودیم بابایی که سر کار بود و مامان بزرگ اینا هم یزد.ساعت 6 آماده ات کردم و باهم زدیم بیرون .تا سر خیابون پیاده رفتیم چون ماشین رو بابایی اونجا پارک کرده بود.رفتیم مغازه لوازم آرایش چون تل مامانو شکونده بودی دیروز.البته کار همیشگیته.بعد از اونجا رفتیم خونه عمه زکیه چون پاش درد میکنه ببینیم کمک میخواد برای تولد پسرش یا نه.همین که رسیدیم در خونه اشون واسادم تا تو رو آماده کنم تا پیاده شیم که دیدم عمه ات در اومد و رفت سوار ماشین شد و رفت اصلا ما رو ندید.بعدا کاشف به عمل اومد که اومدن دنبالش تا برن استخر.ما هم از خدا خواسته رفتیم خونه دایی رضا من.وقتی رسیدیم فقط زه...
2 آذر 1390

امیرعلی و کاراش

این عکس هنری رو الان دیدم.به نظرت کی گرفته این عکسو؟ اینجا خونه مامان معصومه و شما هم که معلومه کجایی.به خاطر تو گلدون گلی که کنار اطاق بوده رو گذاشته تو گلخونه.هر جا میری باید یه سری تغییر تو دکوراسیون خونه اشون بدن همه. اینجا هم موقع برگشتن از یزد که مامان معصوم بهت شکلات داد .برا اولین بار بود داشتی شکلات میخوردی اینجا هم مزرعه بابا بزرگه و شما خودت داری غذا میخوری.با اینهمه ریخت و پاش و کثیف کاری پریشبی رفتیم خونه منصوره دختر عموم تا مبلی رو که از نمایشگاه خریده ببیینم.و شما هم داشتی تو کمدش فضولی میکردی.کلا با همه سریع پسر خاله میشی. ...
1 آذر 1390