امیــــــــــــرعلیامیــــــــــــرعلی، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره
حلــــــــــما خانومحلــــــــــما خانوم، تا این لحظه: 4 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

وقتی که خوابی چه آرامشی اینجاست

سلام عزیزم امروز وحشتناک رو مخم راه رفتی تازه با کفش پاشنه بلند .آخه چرا اینقد نق میزنی تو پسر.کچلمون کردی .مامان بزرگ که صداتو شنیده بود اومدو بردت تو کوچه تا یکم بازی کنی.وای دسش درد نکنه،خدا خیرش بده .اعصابم برا نیم ساعت راحت شد .بعدش اومدم بالا تو کوچه تا داروهاتو بدمت .داروهاتو که خوردی دیگه خوابت میومدم.به سلامتی بعد از اینکه شیرتو نوش جان کردی خوابیدی خوشبختانه.الانم خوابی .2-3 ساعت بخواب جون مامان خواهشا بیدار نشو تا مامان یه ذره نفس راحت بکشه .ای جان چه حالی میده دیشب که بابابزرگ بعد از 3 روز از تهران برگشت همین که از در اومد تو دوییدی و باهاش دست دادی.باریکلا پسر با ادب و مودب مامان.   ...
10 آبان 1390

دایره واژگان امیرعلی تا الان که 1 سال و 2 ماه و 28 روزشه

    آب=آبو      بابا=بابا    توپ=تو - پو    این چیه=چیه    این کیه=کیه      چایی=آچی      بیرون رفتن=دَدَ      غذای خوشمزه و دارو=به به      الو=اَ       سلام=اَ کشیده      همه مدل حیوان=بَ بَ ...
9 آبان 1390

دوباره سرما خوردگی

سلام پسر قهرمانم عزیز مامان نصفه شبی زدی زیر گریه.مگه آروم میشدی .یه ذره راه بردمت.بردمت تو اطاق خودت بعد چون آروم نشدی مامان بزرگ اومد پایین.رفتیم تو اطاقت و تو کلی بازی کردی.اومدم خوابوندمت ولی ١ ساعت بعدش دوباره گریه کردی.ایندفعه تب هم داشتی .تقریبا ساعت ٨ بود که زنگ زدم بیمارستان و بهت وقت داد برا خانم دکتر سالور.بردیمت دکتر .گفت که گوشت خیلی چرک کرده.گفت سرما خوردی. گفتم که نمیزاری روت پتو بندازم یا لباس گرم تنت کنم.اونم گفت که پسرتون بدنش گرمی داره.حتما شبا به شکم میخوابه.خیلی تکون میخوره .گفتم آره.گفت  بهش چیزایی که طبیعت گرم داره مثه گوشت شتر،کاکائو،پسته و اینجور چیزا نده تا کم کم خوب بشه .و...
8 آبان 1390

جل الخالق!!!

سلام عزیز دل مامان اینا هم عکس پریشبیه .رفته بودیم خرید .این عکس دمه در میوه فروشیه که بابایی رفته میوه بخره.تو هم سرتو از پنجره میبردی بیرون و هر ماشین و موتوری رد میشد یا داد میزدی یا جیغ. اینجا هم مهندسیتون گل کرده و داری با دستگیره های روی فرون بازی میکنی.مثه همیشه یه چند باری برف پاک کن رو زدی همراه با آب پاشش.تازه سوییچ رو هم از جا سوییچی در آوردی. چند روز پیش با بابابزرگ رفتی بیرون .اینو بابا بزرگ تعریف کرده.که تو رو تو ماشین تنها گذاشته بوده و رفته بوده تا جواب آزمایشش رو بگیره گهگاه میومده و تو رو چک میکرده که خرابکاری نکنی.که دیده خم شده بودی سمت جا سوییچی و کلید مزرعه که روی داشبرد بوده رو به زور میخوا...
7 آبان 1390

امان از دست امیر

امان از دست تو پسر بلا.آخه اونجا چه جاییه که تو میری.امشب بابایی از بس خندید از دست تو دل درد شد.بابایی خیلی خسته بود و جلو تلویزیون خوابش برده بود.تو هم همش میرفتی و بینیشو میگرفتی یا دست میزدی به صورتش.بعدش وقتی دیدی بابایی تحویلت نمیگیره رفتی و ناخن شصت پاشو گاز گرفتی بابایی به شوخی دعوات کرد.و دوباره خوابید.اینبار همش میرفتی و به بهونه آشتی کردن سر به سرش میزاشتی و خودتو واسش لوس میکردی.بابایی میگفت عجب پدر سوخته ایه این امیر موقعی که تحویلش میگیریم اون بی محلی میکنه.حالا که ما خوابمون میاد اون میادو خودشو لوس میکنه.کلی هم به خاطر کارای بامزت خندید. تازگیا تو کارای بد خیلی ماهر شدی.میری سر میز لوازم آرایش خاله .ت...
4 آبان 1390

بلا طلا!!!

سلام پسر شیطون بلا مامان از دست تو پسر شیطون چیکار کنه.گفتم که دیشب شب اولیه که میخوام لباس خوابت رو افتتاح کنم.به سلامتی افتتاح شد ولی نصفه شب از بس گریه کردی و هی اینور و اونور میچرخیدی.فکر کنم گرمت شده بود .تازه بابایی پنکه رو هم روشن گذاشته بود .دیگه آخرش بیرون آوردم از تنت.و یه لباس کاموایی خیلی نازک تنت کردم.امان از دست تو بچه.کار خیر به ما نیومده.     راسی امروز صبح تو خونه مامان بزرگ اینا یه رقصی رفتی که دهن هممون باز مونده بود.بچه عجب رقاصی هستیا.با موبایل خاله ازت فیلم گرفتم .میزارم برات ...
3 آبان 1390

مختلط!!!

سلام پسر مامانی چند روزه میخوام بیام برات پست جدید بزارم حسش نیست . تو موبایل خودم و بابایی ازت عکس جدیدی نداشتم.فقط ٣ تا عکس تو موبایل خاله بود که برات میزارم.چنتا عکس هم تو موبایل بابا بزرگ داری .که فعلا نیست بابابزرگ الان یزده و فردا میره تهران.آخرای کار پروژه کارخونه است.دیگه همش میره تهران.کی بشه کاراش تموم بشه.   پنج شنبه هفته گذشته رفته بودیم مزرعه بابابزرگ اینا .زندایی سونیا بود ولی دایی نبود.برا شام جوجه کباب درست کردیم.شما هم که مثه همیشه شیطونی میکردی.با اینکه سنگین شده بودی با اونهمه لباس کاموایی و کلاه ولی باز همش راه میرفتی و میخوردی زمین .اصلا تعادل نداشتی.بابا بزرگ و مامان بزرگ هواتو داشتن همش پشت سرت...
3 آبان 1390