امیــــــــــــرعلیامیــــــــــــرعلی، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره
حلــــــــــما خانومحلــــــــــما خانوم، تا این لحظه: 4 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

پسر باهوشم

سلام پسر باهوشم داشتیم ظهری ناهار میخوردیم و همش بهت میگفتم مامانی بیا به به .وتو هم بعضی وقتا گوش حرف میکردی و میومدی میخوردی.مشغول خوردن بودیم و تو هم سرت به اسباب بازیات گرم بود که اومدی پیشمون و ماشینت و یه دونه باتری آوردی پیشمون و باتری رو میزاشتی رو ماشین.یعنی برات راش بندازیم.من و بابایی داشتیم میگفتیم چقدر باهوشه .که تو میشنیدی حرفامونو و نگاهمون میکردی و میخندیدی یواشکی.الهی دورت بگردم.   دیروز هم داشتم ناهار میپختم که دیدم لب اپن نشستی یعنی اگه 2 ثانیه دیر تر دیده بودمت افتاده بودی .مامان به خاطر تلفن چه کارای خطرناکی میکنی. تازگیا هم که عاشق ترشی شدی خالی خالی میخوری.به جای غذا میخوای ترشی بخور...
27 مهر 1390

آتلیه چه خبرا بود؟

    سلام پسر مامانی    امروز صبح رفتیم آتلیه.خیلی پسر آقایی بودی.    البته منهای بعضی موقع هاش که نق میزدی و اصلا نمیخندیدی و حرکت نمیکردی        .در کل خوب بود.آقای قلی زاده دستش درد نکنه عکسای خوشگلی ازت گرفتن.تازه عکس خانوادگی هم ازمون گرفتن   .به خاطر اینکه لوپ محترمتون توسط پشه های خون خوار گزیده شده بود ،قرار شد آقای قلی زاده دو برابر زحمت بکشن.ایشالا جبران کنیم براشون.      دسشون حسابی درد نکنه.خیلی مهربون بودن.با تو هم مثه شاهزاده ها رفتار میکردن.ایشالا در آینده ای نه چندان دور عکسای خوشگلت رو میزارم تو وبلاگت تا همه ببین...
26 مهر 1390

بازم آتلیه

پسر مامان ،سلام فردا صبح وقتی از خواب بلند شدی.یه صبحونه مفصل بهت میدم و با بابایی میریم آتلیه عکاسی حرفه ایها تا ازت چنتا عکس خوشگل با لباسای جدیدت بگیرن. الانم مثه فرشته ها خوابیدی.پسرم خوابای خوب ببینی. اینم از عکسی که خاله محبوبه در حال زور آزمایی ازت گرفته.پسرم این- اسمشم نمیدونم شاید یه نوع خربزه باشه- از خودت سنگین تره.موندم چه جور بلند کردیش از رو زمین.ماشالا پهلوون ...
26 مهر 1390

ماجرای یزد رفتنمون

سلام پسر نازم دیروز وقتی بابایی ساعت 8 از سر کار برگشت .با هم رفتیم یزد.تو ماشین که مثه همیشه آقا بودی.بابایی این بارم تنبلی کرد تا صندلی ماشینتو بزاره تو ماشین و تو صندلی عقب تنها بودی .ولی کمربندتو بستیم.بعد از یک ربع کم کم بیهوش شدی و خوابیدی.همین که رسیدیم رفتیم خونه مامان معصوم چون دایی اینا سرکار بودن.مامان معصوم داشت رب انار درست میکرد.بابایی هم رفت تا به کاراش برسه.بابابزرگ هم یزد بود چون کارای خونه جدیدی که داره میخره رو میکنه.برا ناهار اومد خونه مامان معصوم .ناهار برنج و مرغ و بادمجون درست کرد مامان معصوم.بعد از ظهر ساعت 5 بود که رفتیم خونه بابابزرگ اینا رو دیدیم.خیلی شیک بود.بعد رفتیم خونه دایی محسن تقریبا نیم ساعت نشستیم و ب...
25 مهر 1390

گوناگون!!!

سلام عزیز مامان برات چنتا عکس دارم از جاهایی که رفتیم و خرابکاری هایی که میکنی . ما مثلا اومدیم جلوی در آشپزخونه رو گرفتیم با مبل که نتونی بیای تو تا خرابکاری نکنی.بدتر هم شد.مبل رو که هل دادیم جلو ورودی آشپزخونه راه شما باز شده بزا خرابکاریهای جدید.یا روی میزایی یا زیرشون.بعضی وقتا هم که گیر میکنی اون زیر هر چی تلاش میکنی نمیتونی بیای بیرون گریه میکنی تا نجاتت بدیم. اینجا هم که رفته بودیم برات آکواریوم ماهی بخریم .که اون اندازه ای که ما میخواستیم نداشت.نمیدونی که چه ماهیای خوشگلی داشت.گفتیم حداقل آکواریوم نمی خریم.یه عکس داشته باشی باهاشون.که اصلا وانمیستادی.و همش اینور و اونور میرفتی اینجا هم خونه عمه...
23 مهر 1390

قالب جدید وبلاگ امیرعلی

سلام مامانی امروز قالب جدیدت با عکس خودت تو وبلاگته.خیلی خوشگل شده. ازتون میخوام نظرتون رو درباره  قالب وبلاگم بگید. راسی تا لود شدن قالب کمی صبر کنید. برای سفارش دادن قالب با عکس اختصاصی نی نی هاتون به لینک پایین مراجعه کنید. طراحی عکس و قالب برای نی نی هاتون قیمتش خیلی عادلانه است. ...
19 مهر 1390

من و بابایی عاشقتیم

سلام پسرم امشب عمو عباس با خانمش و محمد صادق و عطیه خانم اومدن خونمون.خیلی خوشحالمون کردن.تو حسابی باهاشون بازی کردی .من داشتم آلبوم عکس تولدت و شاسی هایی که برات چاپ کرده بودم رو نشونشون میدادم که الهام خانم گفت:اگه بچه بعدی هم بیاد همین کارا رو میکنی براش.گفتم آره .ناسلامتی امیر رو خدا بعد 4-5 سال بهمون داد.یه عالمه منتظرش بودیم .کلی دکتر دوا کردیم تا خدا بهمون داده .تازه این کارا کم هم هست.خلاصه مامان ما به خاطر تو همه کار میکنیم .اینا که پیش پا افتادس.اگه جون هم بخوای فدات میکنیم.عاشقتیم.   ...
18 مهر 1390

منو ببخش

امیر مامان یه معذرت خواهی بهت بدهکارم.یه عالمه معذرت میخوام منو ببخش. امروز صبح نزدیکای ساعت 5 بود که تو خواب شیر میخواستی همین که اومدم بهت بدم .متوجه شدم که نم زدی.اصلا سابقه نداشت به خاطر همین رفتم برات لباس و مای بیبی آوردم تا عوضت کنم که سرما نخوری .همین که نشوندمت شروع کردی به گریه کردن کاری نمیشد کرد لباستو در آورده بودم مجبور بودم زود لباس جدید تنت کنم و تو هنوز داشتی گریه میکردی.مای بیبیت رو که میخواستم عوض کنم پاهاتو سفت کرده بودی مگه میشد پاهاتو صاف کرد     .از بس عجله میکردم و تو هم همش گریه میکردی سرت بلند داد کشیدم تا ساکت بشی و بزاری عوضت کنم .الهی مامان دورت بگرده مامان جون اگه اینکارو نمیکردم سرما میخورد...
17 مهر 1390

دست گل آب دادن مامان

سلام پسر عزیزم میخوام چنتا چیز از سفرمون بگم تا یادمه. صندلی عقب نشسته بودی که پاشدی و به صندلی من خودتو گرفتی و بابایی رو صدا میزدی.میگفتی بابا .و بابایی هم میگفت بله.هی همینجوری تکرار میکردین تا اینکه دیگه چیزی نگفتی .بعد بابایی صدات کرد امیر تو هم جواب دادی اَ اِ . یعنی بله.و همش تکرار میکردین.به نظر خیلی جالب بود فقط ١٠٠ کیلومتر مونده بود تا برسیم خونه که مامان دسته گل آب داد.بگو چیکار کردم.اول جاده بافق بودیم اومدم عقب که شیرت بدم تا بخوابی .که خواب نرفتی .بابایی زد کنار که نگاه باربند کنه و من هم بیام جلو.آقا همین که من پیاده شدم دیدم صدای گریه ات اومد وقتی پشت سرم رو نگاه کردم دیدم بله از ماشین افتادی پایین ...
17 مهر 1390