امیــــــــــــرعلیامیــــــــــــرعلی، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره
حلــــــــــما خانومحلــــــــــما خانوم، تا این لحظه: 4 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

دوست دارم

امیر مامان ،با تمام وجودم عاشقتم.نمیدونم چجوری باید از خدا به خاطر تو تشکر کنم. عاشقه شیطونیاتم، کلا عاشقتم. عاشق چشماتم. عاشقه خنده هاتم. عاشقه شیشه خوردنتم. عاشقه کنجکاویاتم.مهندس مامان عاشقه بوساتم. عاشقه راه رفتنتم.امیر تعادل مامان. عاشقه دندوناتم. دوست دارم یه عالمه                 هر چی بگم بازم کمه.     ...
31 مرداد 1390

اطاق امیرعلی ترکید.

سلام مامانی امروز چنتا عکس از اطاقت میزارم ،تا یادگاری برات بمونه . چون امکان داره تا چند ماه دیگه بریم خونه خودمون.حداقل چنتا عکس از اولین اطاقت داشته باشی .این اطاقت ١٢ متریه .ولی اطاقت تو خونه خودمون ٩ متریه.به نظرت همه اینا جا میشن تو اطاقت؟؟؟ این تابلوئه که به دیوار آویزونه عکس حیوونا توشن ،همین سری برات خریدیم.وقتی روش راه میری صدای همون حیوونا رو میده این استخرو هم سوراخ کردی بلا. این ساعته رو میبینی که رنگش نارنجیه.همین یارو که ازش 206 رو خریدیم اشانتیون داده به تو. این چرخ آبیه هم که آقای تقیزاده آورده بود برات.و با موتور دایی رضا عوض کرده بودیم این مثلا تخت ...
30 مرداد 1390

مراسم افطاری بابا بزرگ اینا

پسرم ،تاج سرم سلام دیشب تو خونمون چه خبر که نبود.بابا بزرگ اینا به فامیل که تقریبا ٨٠ نفر بودن افطاری میدادن.طبقه بالا مراسم زنونه.وخونه ما مراسم مردونه.برا افطاری مامان بزرگ مثه مراسمه تولدت ،مرسح پلو پخت. خیلی خوش مزه شده بود .جای همتون خالی بود. راسی یه اتفاق خیلی نادر و عجیب دیشب افتاد .بگو چی شد؟ دیشب خیلی خانما فعال شده بودن.بدون اینکه ازشون بخوایم سفره رو جمع کردن .ظرفها رو شستن.و جمع و جور میکردن.خیلی جای تعجب داشت. منم برای اینکه از این کارشون قدردانی کنم،میخوام اسم تک تکشون رو بنویسم.تا شاید بیان و ببینن،که چقدر خوشحالمون کردن با حضورشون و کمک به ما. حاجی زهرا-عذرا-مریم که واقعا ترکوند...
29 مرداد 1390

ماجرای یزد و آقای تقی زاده

سلام مامانی الان با خاله محبوب هر دوتون تو پذیرایی خوابین.تو که حسابی خسته بودی چون دیروز رفته بودیم یزد برا ماشین خواب درست و حسابی نرفته بودی . و شب هم خونه مامان معصوم به خاطر اینکه جات عوض شده بود همش تو خواب گریه میکردی.موقعی که مامان معصوم اینا برا سحری پا شده بودن تو هم بیدار شدی ،چرا اینقدر حساسی.تازه بیچاره ها بی صدا کاراشونو میکردن.ولی بازم بیدار شده بودی.رفتیمو باهاشون سحری خوردیم. رفته بودیم تو یه مغازه اسباب بازی فروشی تا برا فرشاد کادو بگیریم برا تولدش.که بابایی یه 206 دید که اونجا پارکه، که تر و تمیز بود .از صاحب مغازه پرسید ماله شماست و فروشیه .که طرف گفت آره میفروشمش.قرار شد همونو بگیریم دیگه.که بابایی صبح ماشی...
27 مرداد 1390

منتظر باشید.

امروز من و خاله محبوب و امیرعلی رفتیم آتلیه و تا موقع اذان شب 165 تا عکس انداختیم.فردا عکسای خوبشو میزارم براتون.میخوام اینجارو مثه همیشه نظر با رون کنیدا . پس منتظر باشید. ...
24 مرداد 1390

پیشرفتهای تقریبا جدید

سلام قند و عسلم امروز میخوام از پیشرفت های چشمگیری که چند وقته شکوفا شده بگم. وقتی بهت میگیم بوس کن. تو هم سریع بوس میکنی.از خودمون تا مهر و چیزای دیگه. وقتی بهت میگیم دست بده تو هم دست میدی. موقع رفتن بای بای میکنی. برای ابراز احساسات لوپ میکشی. منو وقتی گاز میگیری .میگم مامان گناه داره نازی مامان،تو هم سریع نازی میکنی. موقعی که داری بدی میکنی و ما میایم دنبالت تا بگیریمت سریع فرار میکنی. همش کنار دیوارا راه میری. بعضی وقتا هم اگه فاصله ات تا اون چیزی که میخوای بری پیشش در حد ٥-٦ قدم باشه،تا اونجارو راه میری تنهایی. هر کار ما میکنیم مثلا دست به کنترل میزنیم تو هم تق...
23 مرداد 1390

یزد و شیطونی های نا تموم امیرعلی

سلام پسر شیطون بلای من پنج شنبه رفتیم یزد برا ماشین که متاسفانه ماشین درست وحسابی پیدا نشد . قرار شد دوباره یک شنبه هم بریم . رفتنی که تو ماشین فقط آتیش سوزوندی از پشتی صندلی میرفتی بالا تا این حد. تو خونه دایی که نگو و نپرس ترکوندی .اونجا هم که برعکس خونه خودمون اصلا مناسب نیست برات از نظر ایمنی.هر کاری خواستی کردی دیگه .از پله ها میرفتی بالا.میرفتی سر میزا که روش کلی چیر میز بود.اما جمعشون کردم .ولی بازم شیشه رو میزو هل میدادی تا این حد .تو خونه دایی یه لحظه آرامش نداشتم از دسته تو مگه میشد تنهات گذاشت .خلاصه به تو که خیلی خوش گذشت. به من هم همینطور . شبش رفتیم پارک کوهستان .جالبیش اینجا بود که از سبزه بدت میومد ما ...
21 مرداد 1390

امامزاده عبدالله و امیرعلی

سلام سلام امیر مامان دیشب 3تاییمون رفتیم امامزاده .خیلی وقت بود نرفته بودیم 3 تایی .همیشه وقتی از تو خیابون رد میشدیم سلام میدادیم .اما قسمت نمیشد بریم .ازت چنتا عکس انداختم. اول واسادی برا عکس بعدش اینجوری شدی بعدشم نشستی.تنبل اینجا هم یه پسره نشسته بود که تقریبا 3-4 سالش بود تو رفتی سمتش اونم بغلت کرد. وقتی ولت کرد.تو هنوز واساده بودی هلت داد خوردی زمین .خیلی بچه بدی بود .گفتمش برو پیش مامانت که پرو پرو گفت با بابام اومدم اینجا هم سر خاک باباجون که نه تو دیدیش و نه من .من 1 سالم بوده و بابایی هم 9سالش بوده که باباش مرده .همه میگن که مرد خیلی خوبی بوده .خدا بیامرزتش.خیلی زود م...
19 مرداد 1390