امیــــــــــــرعلیامیــــــــــــرعلی، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره
حلــــــــــما خانومحلــــــــــما خانوم، تا این لحظه: 4 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

دیشب کچلم کردی

دیشب تا ساعت ٢ نصفه شب بیدار بودی.نمیذاشتی بابایی بخوابه آخه باید صبح میرفت سرکار.رفتی تو کمد دیواری سر چرخ خیاطی.اینجا رو تازه کشف کردی.عشقته این دکمه هاشو بچرخونی همش.حالا خرابش نکنی خوبه. ...
29 خرداد 1390

امروز کلی آتیش سوزوندی

سلام امروز کلی آتیش سوزوندی اینجا خونه مامان بزرگه .مراسمه روز پدره.مامان بزرگ به تو ٥٠٠٠ تومن عیدی داد گفت تو هم بزرگ مرد کوچکی ناسلامتی.این صندلو هم مامان بزرگ داد بابایی .ما هم برای بابا بزرگ کفش گرفته بودیم.خاله محبوب لباس .دایی محسن لباس با پارچه شلواری.عمو رضا شوهر خاله محبوبه فالوده با بستنی خریده بود.کیک هم پخته بود مامان بزرگ. امروز ناهار برنج و مرغ داشتیم .گفتیم یه ذره بهت برنج بدیم تا خودت تنهایی بخوری تا یاد بگیری.اما همشو له کردی.حتی یه دونشو برای راه رضای خدا نخوردی.بابایی گهگاه از تو کاسه برنج دهنت میکرد. وقتی داشتم ناهار می پختم.دیدم صدات نمیاد.صدات زدم ولی بازم خبری نشد.اومدم ببینم چیکار میکنی دیدم هرچی...
28 خرداد 1390

خونه دایی محسن چی کارا که نکردی!!!

دیروز رفتیم یزد.به خاطر اینکه ٣بار بردیمت همینجا دکتر ولی خوب نشدی .گفتیم ببریمت اونجا شاید فرجی بشه .وقتی رسیدیم رفتیم خونه دایی محسن.ناهارمون و خوردیم .اونجا تو هر چی تونستی آتیش سوزوندی .از پله برا اولین بار رفتی بالا .خودت که خیلی حال کرده بودی،مثه ما .بعد از ظهر رفتیم پیش دکتر شکیبا .همین که ما شروع کردیم به حرف زدن و بگیم تو چته.حرفمو قطع کردو همه چیزو انداخت گردن خودم .از تعجب شاخ در آوردم .گفتم ای بابا آقای دکتر یه معاینه بکنین بعد منو مقصر بدونین .گفت همش به خاطر شیرته.گفت اینو بخور اینو نخور .خلاصه منم تسلیم شدم دیگه.چاره ای نبود حتما راست میگه دیگه. وقتی که از دکتر برگشتیم من و تو خونه دایی محسن موندیم ولی بابای...
23 خرداد 1390

خواب یک فرشته!!!

امروز خیلی مامان رو اذیت کردی ،نمیتونستم به خاطر جراحتم بهت شیر بدم .3بار غذاتو داغ کردم تا بدمت ولی نخوردی .آوردمت تو آشپزخونه شاید آروم بشی ولی بد تر شدی .از یه طرف میرفتی سراغ سبد سیب زمینی و پیازا و از یه طرف میرفتی سراغ پاکت شیرا که رو زمین بود کم کم داشتم کچل میشدم .تازه سرما هم خوردم اصلا حال و حوصله نداشتم .همین که بابایی رسید خوشحال شدم .اومد و باهات بازی کرد .گذاشتت رو تابت و هلت میداد .منم پای کامپیوتر بودم.که صدام زد بیام ببینمت که دیدم رو تاب خوابی .خیلی صحنه جالبی بود گفتم حال میده این عکس برا مسابقه خواب فرشته .که ازت 5-6 تا عکس گرفتیم. ...
20 خرداد 1390

برای بار دوم رفتی اصلاح

امروز بعد از ظهر بابایی بردت اصلاح خیلی موهای بالای گوشات بلند شده بود .بابایی میگفت که خیلی گریه کردی .آخه چرا مامانی؟ تو که دفعه اولی که رفته بودی اصلاح خیلی پسر آقایی بودی. اشکالی نداره مامانی ،عوضش خیلی خوشکل شدی .همین که رسیدی خونه مامان بزرگ بردت حموم آخه خیلی مو رو پیرهنت بود .تو حموم هم گریه کردی .اصلا نمیخواستی سرت رو بشورن .منم اومدم تو حموم کلی برات شعر خوندم و شکلک در آوردم تا آروم بشی .خلاصه مامان بزرگ شستت . منم اومدم لباساتو تنت کردم .بعدم موهاتو با سشوار خشک کردم .خاله محبوبه هم ازت عکس گرفت .همین که لباساتو پوشیدی بابا بزرگ اومد بردت تو ایوون و باهات حرف میزد .الان که موهات خشک شده خیلی خوشکل شدی .یه جنتل...
18 خرداد 1390

این امیر بلا شده

از وقتی که این امیر علی ما راه افتاده کچلمون کرده .هیچ جایی از خونه نیست که کشف نکرده باشه همه چیزو به قول مامانم به بند کشیدیم. دیگه هیچی رو زمین نیست .فقط مبل وفرش. خوبه که هنوز بلد نیست در کابینت باز کنه،اما با این اوصاف فکر کنم تا فردا پس فردا اینم یاد میگیره. تا حالا چند بار دندوناش رو زده به لبه تخت .از بس بد شده لب تخت رو میگیره و همش قر میده .که یهو میخوره دهنش به لبه تخت.اونوقتم غش میره از گریه ،که خدارو شکر اتفاقه خاصی براش نمیافته و زود یادش میره ...
17 خرداد 1390

تو دهمین ماهگرد زندگیت بلاخره چهار دست و پا رفتی!!!

سلام سلام چطوری مامانی؟ امیر خوشکله مامان میدونی چیکار کردی داری پیشرفت میکنیا .دیشب رفته بودیم مزرعه بابابزرگ اینا که اونجا یهو شکوفا شدی .اگه گفتی چیکار کردی؟حدس بزن؟ آره جیگری چهار دست و پا رفتی .بابایی داشت نماز میخوند که دیدم داره بال بال میزنه وسط نماز داشت تو رو نشونم میداد که داشتی چهار دست و پا میرفتی .خیلی ذوقیدم باور نمیکنی که. تازه چند روز قبل سینه خیز میرفتی اما وقت نکردم بیام اینجا بنویسم. حالا که این کارو میکنی خیلی بلا شدی دیگه باید هر چی چیز خطرناک دور و ورمون هست جمع کنم . منم که چند روزی هست به خاطر دندون گرفتنای شما مجروح شدم .راستی یه جوش گنده کنار لبت سبز شده .ایشالله فردا میبرمت دکتر ...
13 خرداد 1390

چه خوشکل شدی امشب

اینجا هممون تو ایوون نشسته بودیم و داشتیم املت میخوردیم .مامان بزرگ هم داشت بهت ماست میداد که اینجوری خودتو خشگل کردی منم عجله داشتم تند تند میخوردم چون با عمه زکیه ات شبا میریم پیاده روی ...
11 خرداد 1390