امیــــــــــــرعلیامیــــــــــــرعلی، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره
حلــــــــــما خانومحلــــــــــما خانوم، تا این لحظه: 4 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

نمایشگاه کتاب

    سلام پسرم الان یه چند روزی که خودت تنهایی سوار روروئکت میشی.بدون اینکه کمکت کنیم.فیلمتو گرفتم ولی هر کار کردم آپارات بازش نمیکنه. دیروز رب انار میخوردی ،که چندشت میشد و چشات و میبستی .ما هم برات میخندیدیم.که حالا خوشت اومده و هر چی میخوری این کارو میکنی. هر چیزی که بخوای فقط با جیغ زدن بهمون میفهمونی.اگه چیزی رو بخوای بهمون بدی و ما حواسمون نباشه جیغ میزنی و میگی بوگا. دیشب رفتیم نمایشگاه کتاب.بلاخره تو بافق ما هم یه نمایشگاه درست و حسابی زدن.از طرف شرکت بابایی بهمون بن خرید کتاب داده بودن.برات چنتا کتاب خریدیم که هم به درد الانت میخوره هم به درد آینده.امشب دوباره میریم ...
12 دی 1390

عکس العمل عجیب امیرعلی!!!

سلام عسلم الان که دارم این مطلب رو مینویسم ١ سال و ٤ ماه و ٢٥ روز و٥٧ دقیقه سن داری. دیروز با مامان بزرگ و خاله و تو نشسته بودیم و داشتیم درد و دل میکردیم .داشتیم از  اوایل زندگی مشترکمون میگفتیم .که مامان بزرگ  تعریف میکرد از اون روزاش.وقتی حرفاش تموم شد تو یهو دویدی سمت مامان بزرگ و دستش رو بوسیدی.هممون هاج و واج موندیم.انگار تو هم میفهمیدی .کاری رو که ماها باید انجام می دادیم رو تو انجام دادی بدون هیچ خجالتی.الهی مامان فدات بشه که اینقدر با شعوری. ...
7 دی 1390

خاطرات یلدایی

سلام عمرم ،نفسم   شب یلدا همه خونه بی بی بودیم.تولد علیرضا و مهدی عمو محمد رضا هم بود به خاطر همین کیک آوردن اونجا.ما هم سمبوسه درست کردیم بردیم.اونجا حسابی هندونه خوردی.به هممون خوش گذشت. (همچنان از عمو محمد رضا غریبی میکنی) فردای یلدا رفتیم یزد .برات از پاساژ ستاره این گوشی رو گرفتیم خیلی ناز میشی باهاش.تو این عکس آماده بودی تا با بابایی بری حسیه خواجه ها.من موندم خونه. ایییییییییی جانم .این پسر خوشگل هم پسر خاله کوچیکمه.خیلی نازه.توپول موپولی.میخواستی قورتش بدی.١١ ماه ازت کوچیک تره.راسی اسمش طاهاست.از موقع تولدش دیگه ندیده بودمش. الهی فدات شم با نمک من.اولش که اومد...
4 دی 1390