امیــــــــــــرعلیامیــــــــــــرعلی، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره
حلــــــــــما خانومحلــــــــــما خانوم، تا این لحظه: 4 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

♡ امیرعلی و حلــــــما ، عشـــــــــــــقِای مامان ♡

خونه خاله وحیده

دیشب دوتاییمون با هم دیگه رفتیم خونه خاله وحیده.همین که رسیدیم خاله وحیده بغلت کرد و بردت تو اطاق.کلی با هم حرف زدیم.تو هم همش نق میزدی.برات یه عروسک آورد .داشتی با عروسک بازی میکردی که یه لحظه چهار دست و پا شدی ،خاله وحیده گفت عکسشو بگیر بزار تو وبت بگو خونه من بوده،همین که اومدم عکستو تو اون حالت بگیرم خوردی زمین و گریه کردی،شانس نداشت دیگه.آلبوم عروسیش رو هم آورد دیدیم خیلی قشنگ بود.برامون آجیل ،هندونه ،گز آورد بخوریم.گدا شام هم درست نکرده بود که بخوریم.گشنه فرستادمون خونه.بعد از ١ ساعتی که خیلی اذیت کردی و ما همه حرفامون رو زدیم تصمیم گرفتیم که بیایم خونه.که قرار بود بابایی بیاد دنبالمون بعدش وحیده گفت من میبرمتون.گفتیم باشه چه بهتر .وق...
13 ارديبهشت 1390

داری بزرگ میشیا!!!!

دیشب برا اولین بار تونستی یه کارو تقلید کنی.دایی سرش و تکون میداد تو نیگاش میکردی و میخندیدی.وقتی که کاری نمیکرد تو سرتو تکون میدادی .یعنی اینکه اونم اینکارو بکنه.نهدوربین نه موبایل دمه دستم نبود که ازت عکس بگیرم.ایشالله یه فرصت دیگه ازت درست و حسابی تو این حالت فیلم میگیرم.   ...
11 ارديبهشت 1390

امان از دست این دندونات

امیر مامان دیروز خیلی روز بدی بود آخه شوهر عمم مرد.خدا بهشتش بده.دیروز تو خونه عمت بودی آخه هوا خیلی گرم بود .میترسیتم گرمازده بشی .عمه گفت پسر خوبی بودی.زیاد گریه نکردی.فقط بعضی وقتا غریبی میکردی از حسین آقا.دیروز بعد از 3 روز غذا خوردی ،خیلی خوشحال شدم که بالا نیاوردی.ایشالا امروز برات سوپ درست میکنم تا جون بگیری.آخه تو این 3 روز که تب داشتی انگار نصف شدی.ایشالا که همیشه سالم باشی و هیچوقت مریض نشی آخه اصلا طاقت ندارم.خداکنه زود زود هم دندونات رشد کنن .تموم بشه یرن پی کارشون.از دست واکسن اومدی 4 ماه نفس راحت بکشی که دوباره دندونا شروع شدن.امیر دعا کن زود بزرگ بشی مامان.         ...
8 ارديبهشت 1390

صحنه ای از تلاش برای نمونه گیری ادرار!!!

اون شبی که میخواستیم ازت نمونه ادرار بگیریم همسایمون اینا اومدن خونه مامان بزرگ من و تو و خاله تو اطاق بودیم.من بعضی وقتا میرفتم پیششون.بعدش الهه دختر عموم اومد اونجا با دخترش هورا .اینقده تپلیه.باهاش یه عکس داری.خلاصه جیش نکردی اونشب.فردا صبح تلاش کردی جیشم کردیا ،اما سوراخ بود کیسه ما هم چسب زدیم .وقتی بردیم آزمایشگاه .گفتن که این خوب نیست.دوباره از اول اومدیم خونه دوباره تلاش کردیم این دفعه که جیش کردی آزمایشگاه تعطیل بود.الان جیشت از دیشب تا حالا تو ماشین باباییه .فاسد نشده باشه خوبه.     ...
8 ارديبهشت 1390

امیر علی دختر شده!!!

دیشب هنوز تب داشتی من فکر کنم برای دندونای بالاییت باشه.اما دکتر گفت با این حال ازش آزمایش هم بگیریم آخه هر چی جز شیر منو که میخوردی بالا میاوردی.آزمایش خون ازت گرفتن با یه دردسری،خیلی گریه کردی.من دلم تاب نیاورد از سالن رفتم بیرون.برا آزمایش ادرارتم یه کیسه بهمون دادن که بیاریم خونه ازت نمونه بگیریم .اما الان که دارم اینا رو مینویسم تو هم اینجایی و حالتم خوبه دیگه هم تب نداری .خیلی خوشحالم .دیشب مامان بزرگ به خاطر اینکه کولر روشن بود روسری سرت کرد.خیلی بامزه شده بودی.   ...
7 ارديبهشت 1390

پارک و ماشین جدید

چند شب پیش رفتیم خونه بی بی ،که بابا بزرگ به موبایل بابایی زنگ زد و گفت که بریم خونه مادر شوهر  خاله محبوبه ،به خاطر اینکه از مکه اومدن.ما هم رفتیم خلاصه شام نگهمون داشتن.تو یه ذره تب داشتی بهت استامینوفن داده بودم تا خوب بشی.آخر شب رفتیم پارک شهرداری تا ماشین جدیدتو اونجا افتتاح کنیم.تو سوار ماشینت بودی و منم رو صندلی نشسته بودم و بابایی هم پشت سرت میومد و ماشینتو کنترل میکرد.مثه اینکه یه دختر کوچولو پشت سرتون میومده و نگاتون میکرده بعدش بابایی اونو سوارش کرد پشت سرت .خلاصه 2 تاییتون حال میکردین دیگه.دختره اسمشم بهمون نگفت که بدونیم.عجبا   ...
7 ارديبهشت 1390

گشت و گزار با مامان معصوم

  سلام خوشگلم چهارشنبه هفته پیش که مامان بزرگ اینا رفته بودن مشهد ،ما خیلی تنها بودیم بودیم برا همین تصمیم گرفتیم که با بابایی و تو بریم یزد خونه مامان معصوم.خیلی خوش گذشت به هممون.شب اول که رسیدیم رفتیم مجتمع تجاری سینما تک.به خاطر اینکه اون صندلی ماشینی که برات خریده بودیم روش بهمون قبض تخفیف یه آتلیه کودک دادن .رفتیم که عکست رو بندازیم رو لیوان.وارد پاساژ که شدیم اول رفتیم تو یه لباس فروشی که مخصوص بچه ها بود لباساش همشم تایلندی بود جنساش.برات یه لباس شورت خریدیم که خیلی خوشگله.بعدشم رفتیم آتلیه.اونجا عکستو گرفت گفت هفته دیگه آمادس.خلاصه تو پاساژ خوش گذشت کلی گشتیم و چیز میز خریدیم.فردا صبحش تو خیلی نق نق میکردی بابایی گفت ...
6 ارديبهشت 1390

رنگارنگ

 این عکس تولد مهدی پسر عموته که خونه بی بی بود.           بدون شرح!             این عکس اولین سفرت به مشهد.خونه خاله اشرف.تقریبا ۴۵ روزت بودش.               اینجا هم خونه مامان منیره.اینا هم زینب و زهرا هستن.             امیری 3 ماه از هورا بزرگ تری .نگا چه فسقلی بوده ولی الان قدش از تو بلندتره ...
22 فروردين 1390